استاد موسوی مطرح کرد؛

صلح نامه امام حسن مجتبی (ع)

استاد سید موسی موسوی از اساتید حوزه علمیه قم در گفتگو با خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی نشست دوره ای اساتید، به موضوع «صلح نامه امام حسن مجتبی (ع)» پرداخت.

/270/260/20/

این استاد سطوح عالی حوزه علمیه قم در ابتدای گفتگو خاطرنشان کرد: دوران امام مجتبی (علیه‌الصلوةوالسلام) و حادثه صلح آن بزرگوار با معاویه، یا آن چیزی که به نام صلح نامیده شد، حادثه سرنوشت‌ساز و بی‌نظیری در کل روند انقلاب اسلامی صدر اول بود. دیگر ما نظیر این حادثه را نداشتیم.

 

وی افزود: انقلاب اسلام، یعنی تفکر اسلام و امتی که خدای متعال به نام اسلام برای مردم فرستاده، در دوره اول، یک نهضت و یک حرکت بود و در قالب یک مبارزه و یک نهضت عظیم انقلابی، خودش را نشان داد و آن در هنگامی بود که رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)، این فکر را در مکه اعلام کردند و دشمنان تفکر توحید و اسلام، در مقابل آن صف‌آرایی نمودند؛ برای اینکه نگذارند این فکر پیش برود. پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)، با نیرو گرفتن از عناصر مؤمن، این نهضت را سازماندهی کرد و یک مبارزه بسیار هوشمندانه و قوی و پیشرو را در مکه به وجود آورد. این نهضت و مبارزه، سیزده سال طول کشید. این، دوره اول بود.

 

استاد موسوی در ادامه بیان کرد: بعد از سیزده سال، با تعلیمات پیامبر، با شعارهایی که داد، با سازماندهی‌ای که کرد، با فداکاری‌ای که شد، با مجموع عواملی که وجود داشت، این تفکر، یک حکومت و یک نظام شد و به یک نظام سیاسی و نظام زندگی یک امت تبدیل گردید و آن هنگامی بود که رسول خدا به مدینه تشریف آوردند و آنجا را پایگاه خودشان قرار دادند و حکومت اسلامی را در آنجا گستراندند و اسلام از شکل یک نهضت، به شکل یک حکومت تبدیل شد. این، دورهٔ دوم بود.

 

وی ابراز داشت: این روند، در ده سالی که نبی اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) حیات داشتند و بعد از ایشان، در دوران خلفای چهارگانه و سپس تا زمان امام مجتبی علیه ‌الصلاة و السلام و خلافت آن بزرگوار که تقریباً شش ماه طول کشید، ادامه پیدا کرد و اسلام به شکل حکومت، ظاهر شد. همه چیز، شکل یک نظام اجتماعی را هم داشت؛ یعنی حکومت و ارتش و کار سیاسی و کار فرهنگی و کار قضایی و تنظیم روابط اقتصادی مردم را هم داشت و قابل بود که گسترش پیدا کند و اگر به همان شکل پیش می‌رفت، تمام روی زمین را هم می‌گرفت؛ یعنی اسلام نشان داد که این قابلیت را هم دارد.

 

این استاد حوزه علمیه قم یادآور گردید: در دوران امام حسن مجتبی (علیه السلام)، جریان مخالف آن‌چنان رشد کرد که توانست به صورت یک مانع ظاهر بشود. البته این جریان مخالف، در زمان امام مجتبی به‌وجود نیامده بود؛ سال‌ها قبل به‌وجود آمده بود. اگر کسی بخواهد قدری دور از ملاحظات اعتقادی و صرفاً متکی به شواهد تاریخی حرف بزند، شاید بتواند ادعا کند که این جریان، حتی در دوران اسلام به‌وجود نیامده بود؛ بلکه ادامه‌ای بود از آنچه که در دوران نهضت پیامبر - یعنی دوران مکه - وجود داشت. بعد از آنکه خلافت در زمان عثمان - که از بنی‌امیه بود - به‌دست این قوم رسید، ابوسفیان که در آن‌وقت، نابینا هم شده بود، با دوستانش دور هم نشسته بودند. پرسید: چه کسانی در جلسه هستند؟ پاسخ شنید که فلانی و فلانی و فلانی. وقتی که خاطر‌جمع شد همه خودی هستند و آدم بیگانه‌ای در جلسه نیست، به آن‌ها خطاب کرد و گفت: «تَلَقَّفُوهَا تَلَقَّفَ الْكُرَّةَ»؛ یعنی مثل توپ، حکومت را به هم پاس بدهید و نگهدارید از دست شما خارج نشود؛ این قضیه را مورخان سنی و شیعه نقل کرده‌اند. این‌ها مسائل اعتقادی نیست و ما اصلاً از دیدگاه اعتقادی بحث نمی‌کنیم؛ یعنی من خوش ندارم که مسائل را از آن دیدگاه بررسی کنم؛ بلکه فقط جنبه تاریخی آن را مطرح می‌کنم. البته ابوسفیان در آن‌وقت، مسلمان بود و اسلام آورده بود؛ منتها اسلامِ بعد از فتح یا مشرف به فتح؛ اسلام دوران غربت و ضعف نبود، اسلام بعد از قدرتِ اسلام بود.

 

وی تصریح نمود: این جریان، در زمان امام مجتبی (علیه‌الصلاةوالسلام) به ادعای قدرت خودش رسید و همان جریان بود که به شکل معاویة بن ابی‌سفیان، در مقابل امام حسن مجتبی ظاهر شد. این جریان، معارضه را شروع کرد؛ راه را بر حکومت اسلامی ــ یعنی اسلام به شکل حکومت ــ برید و قطع کرد و مشکلاتی فراهم نمود؛ تا آنجایی که عملاً مانع از پیش‌روی آن جریان حکومت اسلامی شد.

 

استاد موسوی تأکید کرد: در باب صلح امام حسن مجتبی علیه السلام هر کس حتی خود امیرالمؤمنین هم اگر به جای امام حسن مجتبی بود و در آن شرایط قرار می‌گرفت، ممکن نبود کاری بکند، غیر از آن کاری که امام حسن کرد. هیچ کس نمی‌تواند بگوید که امام حسن، فلان گوشه‌ی کارش سؤال‌برانگیز است. نه، کار آن بزرگوار، صد درصد بر استدلال منطقی غیرقابل تخلف منطبق بود. در بین آل رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)، پُرشورتر از همه کیست؟ شهادت‌آمیزترین زندگی را چه کسی داشته است؟ غیرت‌مندترین آن‌ها برای حفظ دین در مقابل دشمن، چه کسی بوده است؟ حسین بن علی بوده است. آن حضرت در این صلح، با امام حسن شریک بودند. صلح را تنها امام حسن نکرد؛ امام حسن و امام حسین این کار را کردند؛ متنها امام حسن جلو بود و امام حسین پشت سر او بود. امام حسین، جزو مدافعان ایده صلح امام حسن بود. وقتی که در یک مجلس خصوصی، یکی از یاران نزدیک ــ از این پُرشورها و پُر‌حماسه‌ها ــ به امام مجتبی (علیه‌الصلاةوالسلام) اعتراض کرد، امام حسین با او برخورد کردند: «وَ غَمَزَ الْحُسَيْنُ حُجَرَةً» (امام حسین به حجر اشاره‌ای کرد و حجر ساکت شد). هیچ کس نمی‌تواند بگوید که اگر امام حسین به جای امام حسن بود، این صلح انجام نمی‌گرفت. خیر، امام حسین با امام حسن بود و این صلح انجام گرفت و اگر امام حسن هم نبود و امام حسین تنها بود، در آن شرایط، باز همین کار انجام می‌گرفت و صلح می‌شد.

 

پرشکوه ترین نرمش قهرمانان تاریخ

این استاد حوزه علمیه قم ابراز داشت: صلح، عوامل خودش را داشت و هیچ تخلف و گریزی از آن نبود. آن روز، شهادت ممکن نبود. مرحوم شیخ راضی آل یاسین (رضوان‌الله‌تعالی‌علیه) در کتاب «صلح الحسن» ثابت می‌کند که اصلاً جا برای شهادت نبود. هر کشته‌شدنی که شهادت نیست؛ کشته‌شدن با شرایطی، شهادت است. آن شرایط، در آنجا نبود و اگر امام حسن (علیه‌السلام)، در آن‌روز کشته می‌شدند، شهید نشده بودند. امکان نداشت که آن‌روز کسی بتواند در آن شرایط، حرکت مصلحت‌آمیزی انجام بدهد که کشته بشود و اسمش شهادت باشد و انتحار (خودکشی) نکرده باشد.

 

وی افزود: بعد از صلح امام حسن مجتبی (علیه‌الصلاةوالسلام)، کار به شکلی هوشمندانه و زیرکانه تنظیم شد که اسلام و جریان اسلامی، وارد کانال آلوده‌ای که به نام خلافت، و در معنا سلطنت، به‌وجود آمده بود نشود. این، هنر امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) بود. امام حسن مجتبی کاری کرد که جریان اصیل اسلام - که از مکه شروع شده بود و به حکومت اسلامی و به زمان امیرالمؤمنین و زمان خود او رسیده بود - در مجرای دیگری، جریان پیدا بکند؛ منتها اگر نه به شکل حکومت، زیرا ممکن نبود، لاجرم دوباره به شکل نهضت جریان پیدا کند. این، دورة سوم اسلام است. اسلام، دوباره نهضت شد. اسلام ناب، اسلام اصیل، اسلام ظلم‌ستیز، اسلام سازش‌ناپذیر، اسلام دور از تحریف و مبراً از اینکه بازیچه دست هواها و هوس‌ها بشود، باقی ماند؛ اما در شکل نهضت باقی ماند. به عبارت دیگر، در زمان امام حسن (علیه‌الصلاةوالسلام)، تفکر انقلابی اسلامی که دوره‌ای را طی کرده بود و به قدرت و حکومت رسیده بود؛ دوباره برگشت و یک نهضت شد. البته در این دوره، کار این نهضت، به مراتب مشکل‌تر از دورة خود پیامبر بود؛ زیرا شعارها در دست کسانی بود که لباس مذهب را بر تن کرده بودند؛ در حالی که از مذهب نبودند. مشکل کار ائمه (عليهم‌السلام) هم اینجا بود. البته من از مجموعه روایات و زندگی ائمه (عليهم‌السلام) این‌طور استنباط کرده‌ام که این بزرگواران، از روز صلح امام مجتبی (علیه‌الصلاةوالسلام) تا اواخر، دائماً در صدد بوده‌اند که این نهضت را مجدداً به شکل حکومت علوی و اسلامی در بیاورند و سر پا کنند. در این زمینه، روایاتی هم داریم. ائمه می‌خواستند که نهضت، مجدداً به حکومت و جریان اصیل اسلامی تبدیل بشود و آن جریان اسلامی که از آغشته شدن و آمیخته شدن و آلوده شدن به آلودگی‌های اوهامی نفسانی دور است، روی کار بیاید؛ ولی این کار، کار مشکلی است.

 

خطیب حرم حضرت معصومه سلام الله علیها اظهار داشت: در دوران دوم نهضت یعنی دوران خلافت خلفای سُفیانی و مروانی و عباسی، مهم‌ترین چیزی که مردم احتیاج داشتند، این بود که اصالت‌های اسلام و جرقه‌های اسلام اصیل و قرآنی را در لابه‌لای حرف‌های گوناگون و پراکنده ببینند و بشناسند و اشتباه نکنند. بی‌خود نیست که ادیان، این همه روی تفکر و تدبیر تکیه کرده‌اند. ملت اسلامی، در تمام دوران چند صد ساله‌ای که چیزی به نام خلافت، بر او حکومت می‌کرد - یعنی تا قرن هفتم که خلافت عباسی ادامه داشت - آن چیزی که مردم احتیاج داشتند بفهمند، این بوده که عقل را قاضی کنند، تا بدانند آیا نظر اسلام و قرآن و کتاب الهی و احادیث مسلمه راجع به اولیای امور، با واقعیت موجود تطبیق می‌کند، یا نه.

 

وی یادآور گردید: دوران خلافت مروانی و سفیانی و عباسی، دورانی بود که ارزش‌های اسلامی از محتوای واقعی خودشان خالی شدند. صورت‌هایی باقی ماند؛ ولی محتواها، به محتواهای جاهلی و شیطانی تبدیل شد. آن دستگاهی که می‌خواست انسان‌ها را عاقل، متعبد، مؤمن، آزاد، دور از آرایش‌ها، خاضع عندالله و متکبر در مقابل متکبران تربیت کند و بسازد - که بهترینش، همان دستگاه مدیریت اسلامی در زمان پیامبر بود - به دستگاه‌هایی تبدیل شد که انسان‌ها را با تدابیر گوناگون، اهل دنیا و هوای نفس و شهوات و تملق و دوری از معنویات و انسان‌های بی‌شخصیت و فاسق و فاسدی می‌ساخت و رشد می‌داد.

 

روش‌های جریان باطل و حق

استاد سید موسی موسوی خاطرنشان کرد: جریان باطل برای کسب قدرت از روش‌هایی مانند قدرت‌نمایی شدید (سرکوب)، پول و تطمیع، تبلیغات مسموم و سیاسی‌کاری استفاده می‌کرد. نمونه‌های بارز آن، اعمال فشار و کشتار مخالفان مانند حجر بن عدی توسط عمال معاویه (مانند زیاد بن ابیه)، ترور شخصیت‌ها، و خریدن دین افراد با مبالغ هنگفت (مانند ماجرای سمره بن جندب) بود.

 

وی افزود: در مقابل، روش‌های جریان حق (امام حسن و ائمه اطهار علیهم‌السلام) عبارت بود از:

1. مقاومت و ایستادگی قدرتمندانه؛ تا جایی که به اصل مکتب صدمه نزند.

2. تبلیغ حقیقت و معارف ناب اسلامی (بدون دروغ و فریب و تملق‌گویی به مردم).

3. ارزش‌گرایی و اصرار بر حفظ ارزش‌ها؛ و عقب‌نشینی تاکتیکی (مانند صلح امام حسن) برای حفظ اصل بقای مکتب اسلام و تشیع از نابودی کامل.

 

این استاد حوزه علمیه قم در ادامه بیان کرد: علت شکست ظاهری جریان حق در مقطع صلح امام حسن (ع)، «ضعف بینش عمومی مردم» و «آمیخته شدن ایمان به انگیزه‌های مادی» بود. با این حال، امام حسن (ع) با این تدبیر هوشمندانه، جریان اصیل تشیع را به عنوان ستون حفظ اسلام در اقلیت و زیر پوشش حفظ کرد تا اسلام واقعی نابود نشود.

 

ش, 07/18/1405 - 17:55