مدیر موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمةالله علیه اظهار داشتند: با اینکه غریزه کنجکاوی انسان در مورد علم به همه چیز مساوی است اما از طرف دیگر حس کمال گرایی انسان می گوید که ببین منفعت کدام علم بیشتر است.
به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی نشست دوره ای اساتید، درس اخلاق هفتگی آیت الله محمد تقی مصباح یزدی، شب گذشته در دفتر مقام معظم رهبری در قم برگزار شد.
پس از قرائت آیاتی از قرآن، آیت الله مصباح یزدی در این جلسه بیاناتی ایراد نمودند که به این شرح است:
بحث را از اینجا شروع کرده بودیم که اولین نقطه شروع این است که انسان از غفلت خارج شود و توجه پیدا کند به اینکه حقایقی هست که ما باید بدانیم. انسان باید توجه کند که خودش برای چه به وجود آمده و برای چه آفریده شده است، کجا می رود و چگونه باید برود که به مطلوب برسد.
در جلسه پیش گفتیم که حالتی می تواند برای انسان حاصل شود که غفلت محض است و به هیچ چیز توجه آگاهانه نداشته است. تدریجا بر اثر تماس با محیط، استعدادی که انسان دارد فعلیت پیدا می کند و به چیزهایی توجه پیدا می کند و به هر چیز که توجه پیدا می کند همراه می شود با انگیزه ای که بپرسد این چیست تا حقیقتش را بشناسد و آن غریزه کنجکاوی و فطرت حقیقت یابی است.
وقتی این غریزه فعال می شود که انسان توجه پیدا کند که چیزی هست و او آنها را نمی شناسد و آنوقت این انگیزه وادارش می کند تا تلاش کند تا آن را بشناسد. مادامی که نمی داند که چنین چیزی هست و سوالش اصلا برای او مطرح نیست، فعالیتی نمی تواند داشته باشد. بنابراین می شود گفت که علاقه به کسب علم فطری است. یعنی فطرت ما ایجاب می کند که به دنبال پاسخ آن سوالات باشیم.
در اینجا یک سری مواردی هست که اگر درست تبیین نشود می تواند باعث سوء تفاهم شود. یکی اینکه وقتی می گوییم علم مطلوب فطری انسان هست، این واژه علم، خودش کاربردهای مختلف دارد. ما اکثرا توجه نداریم و فکر می کنیم که به دانستن واقعی علم گفته می شود، اما وقتی دقت می کنیم می بینیم که این واژه در کاربردهای مختلفی استفاده می شود. علم در یک معنا همان کشف و احاطه بر واقعیت است به عامترین مفهوم آن، شامل علم حضوری خداوند هم به انسانها هم می شود. این یکی از موارد کاربرد علم است اما در محاورات روزانه ما کاربردی ندارد. ما بیشتر منظورمان از علم، علم اکتسابی است. این هم یکی دیگر از کاربرد ها است. اما ای کاش اختلاف کاربرد فقط همین بود. ما همچنین در محاورات عرفی خودمان می گوییم که این مطلب در علم جامعه شناسی و یا روان شناسی اثبات شده است. اینجا علم یعنی آن مجموعه قضایایی که در یک موضوعی مشترک هستند. در این جا، سوالات مختلفی پرسیده می شود و جوابهای مختلفی هم داده می شود. شما با علم فقه آشنا هستید، در علم فقه خیلی از سوالات جوابهای متفاوت دارد و فتاوا مختلف است. مثلا آیا تسبیحات اربعه یک مرتبه یا سه مرتبه کفایت می کند؟ خوب کدامشان علم فقه است؟ در پاسخ باید گفت که هر دو آنها علم فقه است. این چه جور علمی است که دو جواب به یک سوال می دهد. در اینجا علم یک اصطلاح است. علم در اینجا یک مجموعه مسائل است که کسانی بر روی آنها تحقیق می کنند و گاهی هم ممکن است که به جوابهای متفاوتی برسند. اینها همه شان علم فقه است.
در همین سالهای نزدیک هم داشتیم کسانی را که نماز جمعه را حرام می دانستند، برخی واجب عینی می دانستند، برخی احتیاط در وجوب عینی می دانستند و برخی واجب تخییری می دانستند. این فتاوای مختلف در مورد یک مساله است و همه اینها هم فقه است. بر خلاف جایی که می گوییم علم به واقعیتی دارم یعنی یک جواب برای این سوال دارم و دو تا نمی شود. کشف واقعیت نمی تواند به دو صورت باشد اما علم فقه می تواند چند تا جواب داشته باشد. در سایر علوم هم همینطور است، مثلا در علم روان شناسی از دیدگاه مکاتب مختلف یک مساله می تواند به چند گونه پاسخ داده شود و گاهی هم پاسخ ها متناقض است و همه اینها هم علم روان شناسی است. کسانی که معلوماتشان کم است تا یک کتاب روانشناسی می خوانند فکر می کنند که وحی منزل است و تغییر نمی کند.
از طرف دیگر واژه هایی داریم که مشابه علم هستند. مثل واژه معرفت که بسیاری از جاها به جای علم به کار می رود و یا واژه درایت مثلا در آیه «وما تدری نفس» به جای «تدری» می توانیم «تعلم» بگذاریم. درایت با علم در اینجا به یک معنا است. واژه دیگری که به جای علم به کار می رود، فقه است. مثلا در روایت یک فضیلتی در مورد علم آمده است و عین آن هم در مورد فقه نیز آمده است. یک بار داریم که «العلما ورثة الانبیاء» و یک بار داریم «الفقهاء ورثة الانبیاء» پیدا است که مصداق یکی است اما به دو اعتبار. اینها بحث هایی است که بیشتر مربوط به لغت شناسی است. البته در یک سری مواردی هم هست که مورد تباین مصداقی اینها است به نحوی که یکی از اینها صدق می کند و دیگری صدق نمی کند و رابطه شان عموم و خصوص من وجه است.
آنچه مهم است توجه به این نکته خاص است که ما وقتی می گوییم به چیزی علم داریم، حالت روانی ثابتی را که تزلزلی در آن نیست را بیان می کنیم. مثلا در مورد چیزی می گوییم که می دانیم که چیزی چنان است و قسم هم می خوریم و شک هم نداریم و دروغ هم نمی گوییم و جزم داریم. این همان حالتی است که در اصول تحت عنوان قطع قطاع بحث می شود.
گاهی اوقات همین قطع مصداق جهل مرکب است. می دانم و قطع دارم اما ممکن است که این قطع مخالف واقعیت باشد. علم چیزی است که مطابق با واقع باشد حالا شاید من نسبت به آن جهل یا شک داشته باشم. به هر حال استعمال واژه علم گاهی به لحاظ حال عالم است و حالت روانی او که شک دارد یا ندارد، فلذا بین اینها هم می گویند، شک و ظن و علم. علم یعنی قطع و جزم.
البته شاید هم علم برای ما جزم کامل هم نباشد اما اعتقاد داشته باشیم که مثلا نود درصد اینطور است. ما در زندگی خودمان چیزهایی را که می گوییم علم داریم وقتی دقت کنیم می بینیم که بسیاری از اینها به همین معنا است. یعنی اینطور نیست که فی نفسه احتمال خطا ندارد. مثلا انسان از کجا بداند که پدرش کیست و مادرش کیست؟ وقتی ما می گوییم که مثلا پسر فلانی هستیم از کجا می دانیم؟ خوب دیگران گفته اند، خاله، دایی و عمو و عمه و دیگران گفته اند که تو پسر فلانی هستی. اما احتمالی هم دارد که یک جا یک اشتباهی شده باشد. فرض کنید در بیمارستان بچه ها عوض شده باشند. این هم یک احتمال است و گاهی هم اتفاق می افتد و بعد هم کشف می شود که اشتباه شده است. اما هیچ کسی نمی آید بگوید که شک دارد که فرزند واقعی پدر و مادرش است. افراد دیگر هم او را مسخره خواهند کرد. امکان غلط بودن با یک احتمال کم هست اما هیچ عاقلی به آن توجه نمی کند.
یک کاربرد دیگری هست برای منطقیین و فیلسوفان دقیق و برای کسانی که خیلی دقت کرده اند، گفته اند شرط اینکه ما کلمه علم را در مورد چیزی به کار ببریم این است که اول این قضیه باید مطابق با واقع باشد. دوم اینکه ما حالت شک نسبت به آن نداشته باشیم و سوم اینکه بدانیم که خلافش محال است. اگر ما این کابرد علم را بگیریم، نتیجه اش این می شود که ما در عالم خیلی کم علم داریم و چند تا قضیه علمی بیشتر نخواهیم داشت. کسانی که با یک اصطلاحی آشنا هستند باید توجه داشته باشند که استعمالات عرفی یا لغوی هم همان است. مثلا واژه اسم در نحو و در عرف برای کاربردهای متفاوتی استعمال شده است.
آیا اینکه خدا هست یا نه و اینکه در مریخ موجود زنده هست یا نه یکسانند؟
وقتی سوالاتی در ذهن ما مطرح شد و وقتی فهمیدیم که صدها برابر این سوالاتی که برای ما مطرح شده است برای دیگران هم مطرح شده و زمینه اش برای آنها بوده است اما ما اصلا توجهی به آنها نداریم زیرا زمینه اش برای ما مطرح نیست. سوالی که حالا مطرح می شود این است که این غریزه که واکنش ما را نسبت به جهل و پاسخ دادن به سوال ایجاد می کند نسبت به هر سوالی تاثیرش مساوی است و یا اینکه تفاوت دارد. آن عاملی که ما را وادار به علم آموزی می کند در اینکه علم به چه چیزی باشد تفاوتی ندارد؟ مثلا اینکه خدا هست یا نه و اینکه در مریخ موجود زنده هست یا نه آیا یکسانند؟ در پاسخ باید گفت که هیچ فرقی نمی کند. شما عمرتان را صرف پیدا کردن موجود زنده در مریخ کنید مثل این است که کسانی عمر خود را صرف اثبات توحید و صفات خدا کنید. غریزه ما می گوید که جاهل نباش اما نمی گوید نسبت به چه چیز. غریزه ما نسبت به دانستن همه چیز علی السویه است. البته به این نکته هم در برخی روایات اشاره شده است که در فضیلت علم همین بس که اگر به هر کسی بگویند که تو جاهلی ناراحت می شود کانه به او فحش می دهی.
پس غریزه نمی گوید که علم به چه جیزی پیدا کن. اما از طرف دیگر باید به این نکته هم توجه داشت که حرکت اختیاری انسان برای این است که منافعی را جلب کند و ضررهایی را از خودش دور کند و برای هر کاری تحقیق می کند که چگونه انجام دهد که نفعش بیشتر باشد. این لازمه ذاتی یک انسان مختار است. فرض کنید انسان کالایی دارد که یک کسی یک تومان می خرد و یک کسی هزار تومان و یک کسی یک میلیون تومان. کسی که کالایش را یک مشتری به قیمت یک میلیون تومان می خرد آن را به یک نومان نمی فروشد. انسان کاری را می کند که نفعش بیشتر باشد. اگر کاری را می توانی بکنی که از تلاش خودت چندین برابر نفع بگیری، اگر انجام ندهی کار احمقانه ای کرده ای. باید ببینیم که وقتی را که صرف کشف یک مجهولی می کنیم اگر آن را صرف چیز دیگری می کنیم، در مقایسه نفع کدام بیشتر است.
این دو عامل در هم اثر می گذارند و نتیجه اش این می شود که همه چیز دانستنش مساوی نیست. اگر دانستم موجود زنده ای در کره مریخ هست یا نیست، تاثیر اندکی در زندگی من دارد. اما اگر بدانم خدا هست یا نیست، زندگی من بسیار تفاوت خواهد داشت. اگر خدا باشد هم زندگی دنیایی ما پشتوانه خواهد داشت و هم زندگی اخروی بی نهایت را با سعادت خواهیم گذراند.
در یکی ار احتجاجات هست که یک دهری آمد خدمت امام علیه السلام و عرض کرد که به چه دلیل باید دین داشته باشم؟ حضرات فرمودند یا اینکه ما می گوییم درست است و خدا هست و آخرتی وجود دارد و یا اینکه آنچه شما می گویید درست است و هیچ خبری نیست. اگر حرف شما درست باشد، خوب، شما غذا می خورید در این عالم، ما هم می خوریم، شما لباس می پوشید، ما هم می پوشیم، شما ازدواج می کنید، ما هم ازدواج می کنیم. چندان تفاوتی نمی کند. خیلی چیزها هست که یک نفر دارد و دیگری ندارد و هر دو منکر وجود خدا هستند. دلیل اعتقاد به خدا این نیست که ما از لذایذ زندگی محروم باشیم، می بینید که ما همه چیز داریم، پس ما ضرری نکردیم و از آن طرف تفاوتی اگر هست بین دو کافر هم می تواند باشد اما از آن طرف اگر آن چه ما می گوییم درست باشد و آنچه شما می گویید خطا باشد، مساله خیلی فرق خواهد کرد. شما هم از کمک های خدا در دنیا محروم می شوید و هم از سعادت ابدی. چه چیزی می تواند جای این را بگیرد؟ این دو احتمال قابل مقایسه نیستند و تفاوت ارزششان بین صفر و بی نهایت است. حالا شما می توانید به جای صفر حتی یک عدد بزرگی هم بگذارید ولی به هر حال در مقابلش بی نهایت است.
حس کمال گرایی انسان، علم نافع تر را پیشنهاد می کند که همان توحید و نبوت و معاد است
درست است که غریزه کنجکاوی ما نمی گوید که چه علمی را بخوان اما از طرف دیگر حس کمال گرایی انسان می گوید که ببین که منفعت کدام علم برایت بیشتر است. اگر این را دقت کنیم برمی گردیم به همان سه نکته ای که گفتیم که وقتی قرار است از غفلت خارج شویم توجه به چه چیزهایی مهم است که پیدا کنیم، همان سه چیز که جزء اصول دین است، توحید و نبوت و معاد. ایمان بیاوریم که خداوندی ما را آفریده و دارای هدفی است و آن هدف رسیدن به سعادت ابدی است و راه آن را خداوند به وسیله انبیا علیهم السلام نشان داده است. اگر این ها را ندانیم هیچ چیز جای این را نخواهد گرفت و ضرری که از توجه به اینها و ترک حل مساله برای ما حاصل می شود با هیچ نفعی قابل جبران نخواهد بود. چون همه نفع های دیگر محدود است و این نفع نامحدود. پس اولین مسائلی که اولویت دارد که ما باید حل کنیم و رفع جهل از خود کنیم آنهایی است که مربوط به این سه مساله باشد و بعد از آن فروعی که بر آن مترتب می شود.
وقتی فهمیدیم که راه سعادت را انبیاء علیهم السلام نشان می دهند باید ببینیم که دین انبیاء کدامشان صحیح تر است. وقتی دانستیم اسلام صحیح است، منابع اسلام را بشناسیم و در هر کدام از اینها مسائلی پیدا می شود که از نظر اولویت تفاوت می کند. بعد ببینیم که آیا علم دیگری هست که همین نفع را به ما برساند یا نه. البته در این جا باید نفع اخروی را هم حساب کنیم، خیال نکنیم نفع، فقط مربوط به شکم و مافوق و مادونش است. معنی اش هم این نیست که اول حل کنیم. امام علیه السلام هم به آن دهری نفرمود تو اول ایمان بیاور تا من جواب بدهم. به هر حال کسب علم در آن مساله اساسی نافعترین و شریف ترین علمی است که انسان می تواند به دست آورد.
بنابراین وقتی ما می گوییم علم دین ارزشش بیشتر است، این صرفا تعبدی نیست که چون اسلام گفته باید دنبال این علم باشیم و بلکه به خاطر این است که فطرت ما طالب کشف حقیقت است و از آن طرف هم فطرت منفعت طلبی و تکامل جویی در انسان وجود دارد، عقل ما می گوید که به دنبال علم دینی باشیم.
وفقنا الله و ایاکم ان شاء الله/250/31/20
دیدگاه جدیدی بگذارید