بررسی سندی روایت امام عسکری درباره نزول باران به سبب استخوان یکی از انبیای الهی
استاد محمد مسعودی هروان

در کتب حدیث روایتی نقل شده که در عصر امام عسکری علیه السلام قحطی اتفاق می افتد و به دستور خلیفه وقت مردم برای طلب باران از شهر خارج شده و استسقاء می نمایند که نتیجه نمی گیرند در این حین نصاری به خارج از شهر رفته و طلب باران می نمایند که باران شدیدی می بارد و موجب تشکیک مردم عوام در دین می شود لذا خلیفه دستور می دهد تا امام عسکری علیه السلام را از حبس خارج کرده تا سر این واقعه را بگشایند.

 

حضرت در روز بعد به صحرا می آیند که اتفاقا نصاری نیز برای طلب باران آمده بودند و در حین در خواست باران حضرت دستور می دهند تا دست راهب بگیرند و معلوم می شود که در دست وی استخوان پیغمبری بوده است فلذا باران آمده است و بعد از این که استخوان را می گیرند دیگر به استسقاء آنان باران نمی آید و حضرت می فرمایند بارش باران به همین علت بوده است.

 

حال این روایت مورد بحث و گفتگو واقع شده است که آیا اولا این روایت از ناحیه امام علیه السلام صادر شده است یا نه و ثانیا دلالت آن چگونه است. بنده بعد از تحقیق در این روایت نتایج زیر را گزارش می کنم:

۱- این حدیث در دو مدرسه نقل شده است الف) مدرسه حدیثی شیعه ب) مدرسه حدیثی اهل سنت

 

توضیح ذلک:

 

الف- در مدرسه حدیثی شیعه آن چه بدست ما رسیده از محدثین قرن ششم به بعد است که به ترتیب سال وفات بیان می شود:

 

أ) عماد الدین محمد بن علی بن حمزة الطوسی معروف به ابن حمزه طوسی است که متوفای تقریبا ۵۶۰ هجری قمری در کربلا می باشد؛ در فهرست رازی در توصیف وی می گوید: «فقیه عالم واعظ[۱]» او این حدیث را در کتاب الثاقب فی المناقب (ص ۵۷۵ رقم ۵۲۲ ناشر انصاریان نوبت چاپ سوم) نقل می کند و راوی آن علی بن علی بن الحسن بن سابور (شابور) می باشد.

 

ب) سعید بن هبة الله بن الحسن ملقب به قطب الدین الراوندی که در متوفای ۵۷۳ هجری قمری می باشد که مدفون در حرم حضرت معصومه علیها السلام در قم است. در فهرست رازی در توصیف وی می گوید: «فقیه عین صالح ثقة[۲]» وی از اجله علماء شیعه در حدیث و تفسیر و کلام و فقه بوده است و این حدیث را در کتاب الخرائج و الجرائح (ج ۱ ص ۴۴۱ رقم ۲۳ ناشر موسسه امام مهدی علیه السلام) نقل کرده است و راوی آن علی بن الحسن بن سابور می باشد.

 

ج) محمد بن علی بن شهر آشوب المازندرانی معروف به ابن شهر آشوب است که متوفای ۵۸۸ هجری قمری می باشد و در بیرون حلب در بالای کوه معروف به جبل جوشن به خاک سپرده شده است. وی از علماء طراز اول شیعه بوده است که در وصف او همین بس که رجالیون اهل سنت نیز او را ستوده اند. در لسان المیزان بعد از بیان نامش می گوید: «من دعاة الشیعة» فقال ابن ابی طی فی تاریخه: «اشتغل بالحدیث و لقی الرجال ثم تفقه و بلغ النهایة فی فقه اهل البیت وسع فی الاصول... کان کثیر الخشوع.[۳] »

 

ابن شهر آشوب این حدیث را در کتاب مناقب آل ابی طالب(ج ۴ ص ۴۲۵ چاپ موسسه انتشارات علامه، قم) نقل کرده است و راوی آن علی بن الحسن بن سابور می باشد.

 

د) علی بن عیسی بن ابی الفتح الاربلی متوفای ۶۹۲ هجری قمری است که در منزل خود در بغداد مدفون می باشد. در امل الآمل می گوید: «کان عالما فاضلا محدثا ثقة شاعرا ادیبا منشأ جامعا للفضائل و المحاسن.[۴]» وی این حدیث را در کشف الغمة فی معرفة الائمة (ج ۲ ص ۴۲۹ چاپ مکتبة بنی هاشمی، تبریز) نقل می کند و راوی آن علی بن الحسن بن سابور است.

 

ه) علی بن محمد بن علی بن محمد بن علی بن محمد بن یونس النباطی العاملی است که متوفای ۸۷۷ هجری قمری و مدفون در النباطیة از قراء جبل عامل می باشد وی از بزرگان علماء شیعه بوده است و مرحوم خیابانی در ریحانة الادب می گوید: «عالمی است فاضل، فقیه، محدث، محقق، مدقق، ادیب، شاعر، متکلم، ماهر، متبحر، وحید عصر و فرید دهر خود و از اکابر مشایخ شیعه و جامع کمالات اوائل و اواخر.» او این حدیث را در کتاب الصراط المستقیم الی مستحقی التقدیم (ج ۲ ص ۲۰۷ رقم ۱۵ چاپ المکتبة الحیدریة) نقل می کند که البته بصورت خلاصه و بدون نام راوی نقل کرده است.

 

و) بعد از این متقدمین و اولین در نقل این حدیث دیگران نیز از این کتاب ها نقل کرده اند مثل بحرانی و شیخ حر عاملی و علامه مجلسی و سید نعمت الله جزایری و متاخرین از اینان.

 

 

ب- در مدرسه حدیثی اهل سنت نیز این روایت نقل شده است و آن چه از کتب آنان امروز بدست آمده است و نقل این روایت در آنها موجود است بیان می شود.

 

۱)علی بن محمد بن احمد معروف به ابن صباغ است که متوفای ۸۵۵ هجری قمری در مکه می باشد وی فقیهی مالکی مذهب بود و این روایت را در کتاب الفصول المهمة فی معرفة الائمة (ج ۲ ص ۱۰۸۴ ناشر: موسسه علمی فرهنگی دار الحدیث) نقل کرده است ابن صباغ این حدیث را از ابوهاشم داوود بن القاسم الجعفری روایت می کند و در این نقل مساله را بطور تفصیل بیان کرده است.

 

۲) نورالدین علی بن عبدالله السمهودی است که متوفای ۹۱۱ هجری قمری در مدینه می باشد وی به مذهب شافعی بوده است که سخاوی در «الضوء اللامع» بعد از بیان کتبی که نورالدین خوانده وی را می ستاید او این روایت را در کتاب جواهر العقدین (ص ۳۷۰ و ۳۷۱ بیروت دارالکتب العلمیه طبع اول) از داوود بن القاسم الجعفری نقل می کند.

 

۳) احمد محمد بن حجر الهیثمی الملکی است که متوفای ۹۷۳ هجری قمری در مکه می باشد وی به مذهب شافعی بوده است و شوکانی در البدر الطالع وی را می ستاد و می گوید: «کان زاهدا مستقللا علی طریقة السف آمرا بالمعروف ناهیا عن المنکر...» وی این روایت را در کتاب الصواعق المحرقة (ص ۲۰۷ و ۲۰۸) به طور خلاصه نقل کرده است.

 

۴) سلیمان بن خوجه ابراهیم قبلان الحسینی النقشبندی القندوزی است که در سنه ۱۲۷۰ در قسطنطنیه فوت می کند وی حنفی مذهب بوده است و زرکلی در الاعلام درباره وی می گوید: «فاضل من اهل بلخ.» وی این روایت را در ینابیع المودة در سه باب نقل می کند:

 

الف) در باب ۶۳ در ذکر امام حسن عسکری علیه السلام.

 

ب) در باب ۶۶ می گوید: «و من ذلک ما رواه داوود بن القاسم الجعفری أن...» که در این باب از کتاب جواهر العقدین نقل کرده است.

 

ج) در باب ۷۹ می گوید: «و فی الصواعق المحرقة للشیخ ابن حجر المیثمی المکی الشافعی...» و واقعه را نقل می کند.

 

۵) ابراهیم الحسینی السمهودی که شافعی است در کتاب «الاشراف علی فضل الاشراف» (ص ۲۵۳ و ۲۵۴ چاپ انتشارات کلمة الحق طبع اول) این روایت را مفصلا نقل می کند و می گوید: «و من ذلک ما یروی عن داوود بن قاسم الجعفری...»

 

۶) مومن بن حسن مومن الشبالنجی است که در الازهر مصر تحصیل کرده است و همان جا نیز مقیم شده است و در سال ۱۳۰۸ هجری قمری وفات می کند، وی این حدیث را در کتاب نور الابصار فی مناقب آل بیت النبی المختار (در ص ۱۶۶ طبع دارالحسین الاسلامیه – قاهره) نقل می کند و می گوید: «حدث ابوهاشم داوود بن قاسم الجعفری...»

 

۷) ابوبکر بن عبدالرحمن بن محمد بن علی بن عبدالله بن عبد روس وی باعلوی الحسینی است که در سال ۱۳۴۱ قمری در حیدر آباد هند وفات می کند و زرکلی در الاعلام راجع به او می گوید: «فقیه له علم بالفنون.» وی در کتاب رشفة الصادی (ص ۲۸۲ و ۲۸۳ چاپ دارالکتب العلمیة بیروت طبع اول) این حدیث را نقل می کند و می گوید: «حکی أنه حصل ایام المعتمد...»

 

۸) بنا به آن چه در حاشیه رشفة الصادی آمده است و آدرس حدیث را بیان کرده است این حدیث در کتاب «غرر البهاء الصفری» تالیف محمد بن علی بن علوی بن محمد باعلوی متوفای ۹۶۰ هجری قمری نیز آمده است که به این کتاب دسترسی نداشتم و مرحوم حسینی شوشتری معروف به شهید ثالث نیز در احقاق الحق و ازهاق الباطل این حدیث را نقل کرده است و مصادرش را بیان می کند که یکی از آنها کتاب «مفتاح النجافی فی مناقب آل العباء» تالیف محمد معتمد خان البدخشی متوفای حدود ۱۱۲۶ قمری می باشد که به این کتاب نیز دسترسی نداشتم تا آدرس دقیق دهم.

 

 

یکم: این روایت هم از طریق شیعه و هم از طریق اهل سنت نقل شده است به طوری که در علوم درایه به چنین روایتی که در کتب متعدد نقل شده باشد روایت مشهوره می گویند.

 

این روایت توسط علماء طراز اول شیعه و اهل سنت نقل شده است و آنان تا زمانی که اطمینان به صدور روایتی نداشته باشند آن را نقل نمی کنند مخصوصا علما و محدثین اهل سنت که هیچ داعی بر نقل روایت ضعیفی ندارند که بخواهند با آن روایت کرامتی برای امام و پیشوای شیعه جعل کنند بالخصوص همانند ابن حجر هیثمی که فردی بسیار متعصب بوده است و کتاب صواعق المحرقه را برای رد عقاید شیعه نوشته است که به نظرش این عقیده ضاله است.

 

و نیز باید توجه داشت که هر چند بعضی از محدثین این حدیث را از کتب متقدمین از خود اخذ کرده اند مثلا در آن سه نقل ینابیع المودة، در یک نقل از کتاب جواهر العقدین نقل می کند و لکن باید به این نکته توجه داشت که همه آنان که این حدیث را نقل کرده اند، مخصوصا علما اهل سنت آن حدیث را صحیح می دانستند و نقل کرده اند.

 

در قرون متقدمه محدثین اگر به حدیثی برخورد می کردند که در کتب معتبره بوده است و مولف آن شخصیت ممتازی داشت به طوری که احادیث جعلی را نقل نمی کرد و یا از روات ضعیف حدیث اخذ نمی کرده است به آن کتاب اعتماد داشتند و لذا در ذکر سند مسامحه می نمودند چون سند طریق وثوق به صدور روایت است و اگر طرق دیگری برای وثوق به صدور باشد، خیلی به سند عنایت نداشتند.

 

 

دوم: این حدیث در منابع شیعه از علی بن الحسن بن سابور(شابور) نقل شده است و این راوی در کتب تراجم و رجال ذکر نشده است البته باید توجه داشت که ذکر نشدن یکی راوی در کتب رجال و تراجم دلیل بر نبود وی نیست زیرا بسیاری از کتب رجالی شیعه در حوادث تاریخی از بین رفته است البته این راوی در ضمن اسناد روایات دیگر نیز نیامده است.

 

ولی در منابع اهل سنت این حدیث از داوود بن القاسم الجعفری نقل شده است و داوود بن القاسم در نزد ائمه علیهم السلام جلیل القدر بوده است. نجاشی درباره او می گوید: «کان عظیم المنزلة عند الائمة علیهم السلام شریف القدر، ثقة، روی ابوه عن ابی عبدالله علیه السلام[۵]» و شیخ هم در کتاب رجالش و هم کتاب فهرست وی را جلیل القدر و عظیم المنزلة می داند و می گوید: «و قد شاهد جماعة منهم، منهم الرضا و الجواد و الهادی و العسکری و صاحب الامر علیهم السلام و قد روی عنهم[۶]» و از این دو دسته نقل معلوم می شود که مصادر اولیه نقل نزد شیعه و اهل سنت متفاوت بوده اند و در آن مصادر که اهل سنت از آن اخذ کرده اند، سند را به داوود بن القاسم منتهی کرده اند و در مصادر شیعه سند به علی الحسن بن سابور منتهی شده است.

 

 

سوم: نام خلیفه در مجموع نقل ها به سه صورت آمده است، در بعضی نقل ها بطور مطلق گفته شده: «خلیفه» در بعضی نقل ها که اکثر جوامع اهل سنت است گفته شده است: «متوکل» و در خرائج گفته شده است: «[المعتمدین] المتوکل» به نظر می رسد مصحح خرائج در بعضی نسخ چنین دیده و این لفظ را اصلاح کرده است چون نوعا اصلاحات با نسخه انجام می شده است و معمولا از اصلاحات اجتهادی پرهیز می کردند یا در نسخ اهل سنت چنان دیده که مطابق با واقع است و از آن جا اصلاح کرده است و در نسخه کشف الغمة احتمالا (المعتمدین) مسقط شده است که این مساله بسیار اتفاق می افتاد. به هر حال آن چه صحیح است «المعتمدین المتوکل» است که نسخ اهل سنت دارند.

 

 

چهارم: در تکنیه حضرت امام حسن عسکری علیه السلام باید دانست که عرب منتظر ولادت فرزند نبودند تا پدر را مکنّی به اسم فرزند کنند بلکه در بین عرب وقتی می خواستند کسی را گرامی دارند وی را با کنیه مناسب می نامیدند و حسن را با کنیه ابو محمد خطاب می کردند کما این که امام مجتبی علیه السلام نیز مکنّی به ابو محمد است. زمخشری در ربیع الابرار می گوید: «و الذی دعاهم الی التکنیه، الاجلال عن التصریح بالاسم بالکنایة عنه.»

 

در کتاب «الاصابة فی تمییز الصحابة» عسقلانی در ترجمه انس بن مالک می گوید: مادر انس وی را نزد حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آورد و او ۱۰ سال داشت و آن حضرت انس را مکنی به ابوحمزة کردند. به هر حال این درست نیست که ما خیال کنیم که چون حضرت امام عسکری علیه السلام ولادت فرزند خود را مخفی می کرده است چگونه ایشان را با کنیه ابو محمد خطاب کرده اند چون این خطاب به بود و نبود فرزند ربطی ندارد.

 

 

پنجم: درست است که این روایت از قرن ششم در کتب حدیثی دیده می شود و در جوامع متقدم که امروزه در دست ما است نیامده است و لکن باید توجه داشت که بسیاری از احادیث ما ممکن است در جوامع اولیه نباشد ولی در جوامع بعدی نقل شده است که بدان جهت است که بسیاری از کتب حدیثی شیعه در طول تاریخ در آتش سوزی کتابخانه ها مثل کتابخانه شیخ طوسی و غیره از بین رفته است و یا به دست فراموشی سپرده شده و نابود شده اند مثلا در حمله جزّار به جبل عامل در کتابخانه شیخ علی خاتون آبادی پنج هزار نسخه خطی به آتش کشیده شد و چه بسیار کتاب ها که زیر خروارها خاک مدفون گشت و متاسفانه آن چه به دست ما رسیده اندکی از بسیار است.

 

در رجال نجاشی در ترجمه کلینی می گوید وی کتاب رجال و کتاب رسائل الائمة داشته است که امروزه ما آنها را نداریم و لکن تا زمان سید بن طاووس (قرن هفتم) این کتاب موجود بوده است و وی در کتاب های خود از آن نقل می کند یا شیخ صدوق کتاب مدینة العلم که در ده جزء بوده را داشته است و تا زمان والد شیخ بهایی این کتاب بوده است و لکن بعدا مفقود شده است.

 

به هر حال بسیاری از کتب حدیثی به دلیل مسامحه در حفظ آن از بین رفته است یا بسیاری از کتب اهل سنت از بین رفته است مثلا در ترجمه احوالات طبری (صاحب تاریخ طبری) می گویند وی کتاب الغدیری داشته است که امروزه از آن خبری نیست. به نظر می رسد این حدیث از مسلمات بوده است و لکن جوامع اولیه ای که آن را نقل کرده اند به دست ما نرسیده اند.

 

 

ششم: این واقعه در عصر امام عسکری علیه السلام اتفاق افتاد، خلیفه عباسی که بعد از مشاوره با اطرافیان نتوانست معما را حل نماید متوسل به آن حضرت شد. عوام بی اطلاع از اصول دین با دیدن آن صحنه متزلزل شده بودند لذا امام عسکری علیه السلام حقیقت مساله را برای آنان روشن می کنند، در آن جا که خداوند مقرر نمایند که پیراهن حضرت یوسف بتواند چشم های یعقوب را بینا کند، استخوان پیامبری هم می تواند موجب بارش باران شود و خداوند به احترام استخوان پیغمبرش باران نازل کند تا اعتقاد مردم حفظ شود.

 

باید توجه داشت که عده ای با دلیل و برهان و استدلال به حق می رسند و لکن عمده عوام مردم با چنین جریاناتی ایمان خود را حفظ می کنند و یا از عقیده خود متزلزل می گردند چرا که عوام به دنبال استدلال نیستند.

 

در خاتمه باید بگویم که استاد فرزانه حضرت آیت الله العظمی وحید در جای خود ادله عقلیه و نقلیه و برهان بر حقانیت اعتقادات بیان می نمایند و به مقتضای جهاتی در بعضی مواقع چنین وقایعی را نقل می فرمایند تا اولا شاگردانشان نسبت به تنوع در بیان حقایق متوجه باشند و ثانیا در بین مردم نیز که شاگردان ایشان این مطالب را به آنها نقل می کنند این قضایا هم منتقل شود.

 

مع الاسف در این اعصار در حوزه معارف و دین همه صاحب نظر شده اند و با عقل ناقص خود تحلیل می کنند در حالی که اطلاعات کافی ندارند یا اشکال می نمایند چون شبهه افکنی بسیار آسان است؛ قرآن کریم در سوره انعام آیه ۱۲۱ در این باره می فرماید: «و ان کثیرا لیضلون باهوائهم بغیر علم.»

 


[۱] منتجب الدین علی بن عبیدالله (متوفی ۶۰۰ ه ق)، الفهرست ص ۱۰۷، رقم ۳۰۹

[۲] همان ص ۶۸ رقم ۱۸۶ (در فهرست با نام سعد بن هبة الله آمده است)

[۳] احمد بن علی بن حجر العسقلانی، لسان المیزان ج ۵ ص ۳۱۰ رقم ۱۰۳۴، چاپ بیروت، موسسه الاعلمی للمطبوعات

[۴] الحر العاملی، امل الآمل ج ۲ ص ۱۴۵ رقم ۵۸۸

[۵] نجاشی، رجالی نجاشی ص ۱۵۶ رقم ۴۱۱

[۶] الشیخ الطوسی، الفهرست ص ۱۸۱ رقم ۲۷۷

 

/۲۰/۳۰/۲۶۰

 

نوع مطلب:

۱۳۹۵/۱۰/۸ - ۲۰:۲۵

دیدگاه جدیدی بگذارید

Plain text

  • هیچ تگ HTML ی مجاز نیست.
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.