تعريف «جريان تکفير» و تفاوت آن با «آموزه‌ ارتداد»
استاد احمد فربهی

چکيده؛

»‌آموزه‌ي‌ ارتداد»‌ يکي از آموزه‌هاي ديني مسلمانان است اما اين آموزه، صرفا در مقابل رفتارهايي که معمولا پيامدهاي اجتماعي مخرّب دارد مقرّر شده است؛ البته تفصيل احکام و شرايط آن در کتب فقهي بيان شده؛ نکته‌اي که در اين نوشته به دنبال آن هستيم بيان تفاوت اين آموزه با «جريان تکفير»‌ است؛ جريان تکفير يک جريانِ خارج از ضوابط ديني است و هرگز ربطي به احکام قاطع اسلام که گاه احساسات برخي از انسان‌هاي احساسي را نيز جريحه‌دار مي‌کند ندارد. قاطعيت، شرط تدبير و مديريت يک جامعه است به خلاف جرياني که متأسفانه اکنون در برخي کشورها به راه افتاده و دانسته يا نادانسته در حال زشت کردن چهره‌ي اسلام و چهره‌ي رهبرانِ معصوم آن است.

اين مقاله در اصل به صورت مصاحبه‌ با سايت نشست دوره‌اي اساتيد بوده که پس از ويرايش و برخي اصلاحات توسط استاد محترم، به شکل حاضر در آمده است.

 

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم و الحمدلله و صلي‌الله علي رسوله‌ و آله

 

این بحث غیر از اصل ضرورتش در عصر حاضر، از جهات مختلفي اهمیت و منافع متعددی دارد؛ از آن‌جمله، شناخت رگه های ضعیف شده‌ تکفیر که ممکن است در خیلی از گروهها وجود داشته باشد حتی ممکن است در بعضی از تفکرات شیعیانِ امامی هم رگه هایی از این تفکر وجود داشته باشد اگر چه به آن شدت نيست اما به همان اندازه که اين تفکر به نحو غلطش وجود دارد پیامدهای اشتباه خودش را خوهد داشت.

 

ارتداد اصلي ثانوي در اسلام

 

تکفیر یعنی حکم کردن به خروج کسی از اسلام؛ روشن است که بعضی ها باورهایی دارند که آن باورها موجب خروج آنها از دین اسلام مي‌شود؛ این واقعيت را نمی‌توان انکار کرد مثلا اگر کسی بگوید من مسلمان هستم ولی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را به عنوان پیامبر، قبول ندارم ما او را خارج از اسلام می دانیم و همچنین اگر یکی از ضروریات دینی را انکار کند به گونه‌ای که انکارش مستلزم انکار اصل اسلام بشود و خودِ او هم، توجه به این استلزام داشته باشد، ما این شخص را به خروج از اسلام، محکوم می کنیم؛ فرض کنید کسی بگوید: درست است که خمس در قرآن آمده و آیه قرآن هم هست و از مسلمات اسلام هم هست اما بنده این حکم را قبول ندارم و اگرچه پیامبر اسلام این حکم را گفته است ولی به نظر من این  حکم، حکم اشتباهی است؛ ما این شخص را خارج از دین اسلام محسوب می کنیم و حکم می کنیم به کفر و خروجش از اسلام.

 

کسی که محکوم باشد به خروج از اسلام از نظر اسلام و مذهب تشیع احکامی دارد مثلا اگر مسلمان باشد و بعدا از اسلام خارج بشود ما به او «مرتد» گوییم و از نظر اسلام احکام خاصی دارد که در کتابهای فقهی به تفصیل آمده است. برای اینکه تفاوت بین «جریان تکفیری» و این آموزه‌ دینی که «ارتداد» می نامیم مشخص شود لازم است نکاتی را که در بحث ارتداد مورد توجه عالمان دین قرار گرفته را تبیین شود تا مشخص شود که آموزه ارتداد با جریان تکفیري چه تفاوتی دارد.

 

ما در اسلام آموزه‌ ارتداد را داریم اما ارتداد را وقتی ثابت می دانیم که در قالب «انکار» یا شبيه انکار باشد اما اگر در قالب سوال باشد، نه تنها او را محکوم به ارتداد نمی کنیم  بلکه استقبال هم می کنیم؛ اسلام افراد را به تحصیل علم و تفقه دين و فهم باورهاي ديني ترغیب کرده مثلا در آیه‌اي از قرآن داريم که خداي متعال درباره‌ي عده‌اي از افراد چنين مي‌گويد: «إِن تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُواْ هَاذِهِ مِنْ عِندِ اللَّهِ  وَ إِن تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُواْ هَاذِهِ مِنْ عِندِكَ قُلْ كلُ‏ٌّ مِّنْ عِندِ اللَّهِ» روشن است که اين سخن، مربوط به باورهاي اعتقادي و هستي‌شناختي است نه فرعي از فروع فقهي اما خداي متعال از آن‌ها انتظار دارد اين مسأله‌ي اعتقادي را فقيهانه بفهمند و متوجه باشند که «كلُ‏ٌّ مِّنْ عِندِ اللَّهِ» لذا بلافاصله آن‌ها را توبيخ کرده و مي‌فرمايد: «فَمَا لِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ لَا يَكاَدُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثًا» نساء/۷۸؛ محل شاهد عرض بنده، قسمت آخر آیه شریفه است؛ خداوند تقبیح می‌کند این انسان ها را که فقیهانه این باور را پیدا نکردند؛ شبیه این آيه، آیات وروایات زیاد داریم که به تصریح یا به اشاره، دلالت دارد به اینکه ما باید معارف دینیمان را فقیهانه دریافت کنیم و اگر سوال داریم سوال کنیم؛ سوال کليد علم است خصوصا اگر سؤال خوب باشد[۱] پس اگر کسی نسبت به باور های دینی واصل اسلام اشکال داشته و اشکالش را در قالب پرسش مطرح کند هرگز از نظر عالمان دینی محکوم به ارتداد نمی شود بلکه بايد بیاید و بگوید من در این دلیلی که برای اثبات وجود خداوند اقامه می کنید اشکال دارم یا این دلیل که برای عصمت پیامبر آوردید این اشکال را دارم، من این سوالات واین اشکالات را دارم اگر کسي در قالب «پرسش علمي» اشکالاتش را مطرح کند و آن را در فضاي علمي و نزد مخاطبان متخصص آن مطرح کند، از او استقبال مي‌شود اسلام فرهنگ سؤال کردن وفرهنگ پیگیری کردن رادر امت خودش نهادینه وترغیب کرده پس اگرکسی نسبت به باورهای دینی سوالاتی داشته باشد ما هیچ وقت اورا محکوم به ارتداد نمی کنیم   احکام ارتداد هم براو جاری نمی شود کسي محکوم به ارتداد و خروج از اسلام مي‌شود که نسبت به مبانی دینی، انکار یا استهزاء و امثال این موارد داشته باشد.

 

اینکه چرا اسلام چنین شخصی را مرتد می داند واحکام ارتداد را بر او جاری می داند پاسخ مفصلی دارد اما اجمالش این است که در صدر اسلام عده ای، انکار و استهزا را حربه و وسیله‌ برای مبارزه با مکتب اسلام قرار می دادند؛ صبحگاهان مسلمان و عصرگاهان کافر می شدند تا مسلمانان از اسلام بر گردند؛ ارتداد، یک حرکت روانی بود نه یک حرکت علمی؛ حرکتي غيرنجيبانه بود نه يک تلاش محققانه.

 

اسلام می گوید اگر بررسي‌هاي شما در قالب حرکت علمی باشد ما استقبال می کنیم اما اگر درقالب ايجاد فضائي روانی براي مبارزه‌اي ناجوانمردانه باشد، باید کنترل شود پس اگر کسی مسلمان باشد ولی یکی ازمبانی دینی را نپذیرد ودرقالب انکار و استهزا مطرح کند این شخص را به خروج از اسلام محکوم مي‌کنيم.

کسی که ازاسلام خارج شود احکامی دارد که «احکام مرتد» نامیده می شود؛ احکام مرتد شدیدترین یا از شدیدترین احکامی است که دراسلام داریم اما در اثبات احکام ارتداد وبه طور کلی در اثبات حدود، اسلام به شدت احتیاط کرده و به دنبال راه گریز بوده است[۲] به عنوان مثال اگر منکري، انکارش ازروی عناد نباشد در نزد عده ای ازفقهای ما، چنین شخصی محکوم به ارتداد نیست واحکام ارتدادبراو جاری نمی شود[۳] اگرچه حاکم دینی موظف است چنین شخصی را هدایت علمی کند ومطالب علمی رابرایش توضیح بدهد يعني کسی را برای  او قرار دهد تا مسائل علمی را برایش توضیح دهند.

 

اگرچه حاکم دینی موظف است جامعه را مدیریت کند اما کسی که  از روی پژوهش علمی به این نتیجه رسیده که اسلام دین حقی نیست یا بهترین دین نیست، به صرف اینکه به این نتیجه رسید نمي‌توان بااوبرخورد کرد؛ اين رفتار، نزد عده ای از فقها مورد پذیرش نیست چنین شخصی را حاکم اسلامی باید نزد پژوهشگران بفرستد و به شخص مرتد بگوید، اگر شما واقعا ازروی پژوهش به این نتیجه رسیدید، اشکالاتتان را بااین پژوهشگران درفضای علمی مطرح و با هم بحث علمی کنید.

 

همچنین درنزد بعضی از فقها اگرکسی انکارش ازروی شبهه باشد احکام ارتداد براوجاری نمی شود[۴]يعني واقعا گره  ذهنی برایش پیش آمده؛ در چنين مواردي نمی شود به صرف اینکه شبهه‌ای براي کسي پیش آمده او را محکوم به ارتداد کنیم مثلا درباره‌ي حکمي از احکام اسلام برايش شبهه‌اي پيش مي‌آيد مبني بر اين‌که چگونه مي‌توان اين حکم را انساني به شمار آورد و حال آن‌که رفتاري خشن و تحقيرکننده در آن وجود دارد، سپس بر اساس اين شبهه، تصور مي‌کند که هرگز خدا چنين حکمي را صادر نکرده و بنابراين، چنين حکمي قابل پذيرش نيست ولو همه‌ي مسلمين بر آن اجماع دارند و نصوص فراواني بر صدورش از منابع وحي آمده است؛ با اين ذهنيت، يکي از ضروريات دين را انکار مي‌کند، آيا چنين شخصي را بايد محکوم به ارتداد دانست؟ اگر چه، اصل حکم ارتداد و اجراي احکام آن، مورد تسالم مسلمين است اما اين فرعِ از آن، مورد تسالم همه‌ي فقهاء نيست؛ خصوصا فقهائي که «عناد»‌ و «جحد»‌ را در تحقق ارتداد شرط مي‌دانند.

ما از این مطالب برداشت می کنیم که اینکه کسی را بخواهیم عنوان مرتد بدهیم واینکه بر کسی احکام ارتداد را جاری کنیم در تفکر دینیِ ما یک جریان اولی نیست بلکه جریان اولی، بر توضیح و تبیين و سؤال کردن و پاسخ گرفتن و امثال این موارد است؛ اصل اولی ما براین است که اگر کسی ادعای ارتداد کرد وگفت من مرتد هستم و ازاسلام برگشته ام ما تلاش کنیم به کیفیتی او را ازاین حالتی که برایش پیش آمده برگردانیم اگر گفت من اسلام را قبول ندارم ما بگونه ای اورا ازاین حرفش برگردانیم مثلا بگوییم شاید تودنبال یک خواستگار هستی و او از تو خواسته است که چنین انکاری کنی یا شاید باکسی دعوا کردی ازشدت ناراحتی این حرف را میزنی و با طرح شایدها و احتمالات دیگر تلاش کنیم که اومتصف به عنوان مرتد نشود واگر هم متصف به عنوان مرتد شد تمام آن منافذی که احتمال دارد به خاطر آن منافذ احکام ارتداد بر او جاری نشود همه آنها را در نظر بگیریم و هر شبهه و احتمالی در جریان حکم ارتداد وجود داشت موجب می شود که ما حکم ارتداد را براو جاری نکنیم تا مسلّم و محرز شود.

 

بنابراین، اتصاف افراد به عنوان ارتداد وهمچنین اجرای احکام ارتداد برافراد یک رویکرد اولیه دراسلام نیست بلکه ریشه احکام ارتداد برمی گردد به مبارزه ی ناجوانمردانه‌ي عده ای که به جای اینکه بیایند منطقی با پیامبر اکرم صحبت کنند یک جریان روانی به راه می انداختند تا به وسیله آن، با اسلام مبارزه کنند، یعنی رویکرد اسلام ومواجهه اسلام مواجهه‌ي حق مداری است؛ معیارمان معیار حق است ما می گوییم چون اسلام دین حق است، امارات حقش  آشکار است؛ بنابراین اگر کسی گفت امارات حقانيتِ اسلام آشکار نیست به او اجازه می دهیم اماراتی که نشان دهنده بطلان اسلام هست را مطرح کند تا حقيقت بر او آشکار شود اما اگر بخواهد فضای روانی ایجاد کند و به‌ جای بحث درفضای علمی، فضای روانی ایجاد کرده و استهزاء و مسخره کند و با ادبياتِ انکاری بگوید: من اصلا ملتزم نیستم و اصلا نماز نمی خوانم و نماز را قبول ندارم؛ یعنی با این تعبیرها فضای روانی ایجاد کند و با مبارزه‌اش، ایمان مردم راتضعیف کند، اسلام با چنین افرادی که مبارزه‌اي غیرعادلانه وغیر جوانمردانه در پيش مي‌گيرند بر خورد مي‌کند.

 

پس احکام ارتداد در اسلام، جریان اولیه نیست بلکه جریان اولیه «تبیّن» و «توضیح» و «تفهیم» است واصل براین بوده که حتی اگرکسی گفت من مرتد هستم اول تلاش شود حکم ارتداد شامل او نشود ودرمرحله بعد تلاش شود اگر گره و شبهه‌اي درذهن این شخص  هست آن گره حلّ شود و اگر مسأله‌، سؤال و اشکال علمي نباشد آن‌گاه با او برخورد شود؛ این آموزه‌ي ارتداد است.

 

پس آموزه ارتداد «جریان» نیست، آموزه ارتداد یک مکانیزم دفاعی است در مقابل حرکتی که روانی است حرکتي که می خواهد عناد و مبارزه کند مبارزه به وسيله‌ ابزارهای باطل؛ اسلام این حرکت را کنترل کرد و گفت  اگر شما حرف منطقی دارید ومی گویید اسلام دین باطلی است بیا و اشکالات خود را مطرح کن اما فضای روانی ايجاد نکن؛ اشکال یا سؤالی دارید در نزد پژوهشگران دینی و در قالب پرسش و پاسخ مطرح کنید اگر یک وقت بحثي مطرح کردید وحرفهایتان واقعا مستدل ومستند ومتقن هست بالاخره در بين پژوهشگران کسانی هستندکه حرف های شما رابشنوند ومورد نقد وبررسی قرار دهند وجمع بندی کنند پس هرچه مطرح می کنید باید ازمسیرعلمي حرکت کنید نه ازمسیر فضای روانی ایجادکردن. این می شود آموزه ارتداد.

 

کوتاه سخن اين‌که؛ ما نمی توانیم تکفیر و ارتداد را انکار کنیم بلکه ما «جریان تکفیر» را مورد نقد و انکار قرار می دهیم، جریان تکفیری یعنی جریانی که به جای اینکه مبنایش را بر تفهیم و تفهم و گفتگوي علمي بگذارد مبنایش را بر حمل افراد بر خروج از دینداری قرار بدهد به عبارت دیگر اصل اولیه را خروج افراد از دایره اسلام قرار بدهد سپس منطقش را «منطق شمشير» بداند؛ در صورتي ‌که منطق اسلام هرگز منطق شمشير و قتل و ترور نبوده بلکه منطقش منطق گفتگو و تبيين بوده و حتي در مقام مناظره، هرگز خودش را جبهه‌ حق و طرف مقابل را جبهه‌ باطل به شمار نياورده و شعارش اين بوده که؛ «إِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلى‏ هُدىً أَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ؛ سبأ/۲۴»[۵] تنها، در مقابل جرياني که از منطق اسلام سوء استفاده مي‌کردند و دست به حرکت‌هاي خيانت‌بار مي‌زدند؛ نظامِ رفتاريِ مناسبي را اتخاذ کرده؛ اين نظام رفتاري، کاملا عقلائي و در راستاي صيانت از حدود و ثغور يک مکتب، هنگام ضربه‌هاي موذيانه‌ي عده‌اي از دشمنان است؛ اين نظامِ رفتاري، از نظر ماهيت و گوهره‌ي وجودي، با جريان تکفير که منطقش منطق شمشير و خشونتِ بناحق است و از اسلام چهره‌اي وحشي مي‌سازد کاملا متفاوت است.

 

اين، اولين تفاوتي است که بين «جريان تکفير» و «آموزه‌ي ارتداد» وجود دارد.

 

اولين ريشه‌هاي تفکر تکفيري در زمان پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم

 

در صدر اسلام اولین جریانی که آموزه تکفیرراتبدیل به یک جریان کرد خوارج بودند خوارج یا اولین گروه تکفیری بودند یا مسلما یکی ازاولین گروه های تکفیری به شمار مي‌آيند یعنی ما اگربخواهیم ریشه جریان تکفیر را بررسی کنیم مي توانيم اولين ريشه‌هاي آن را در اندیشه ها و افکار خوارج پيدا کنيم.

در یکی از جنگها که پیامبر اکرم غنایم جنگی را تقسیم می کردند کسی به نام ذو الخويصرة گفت: «اِعدِلْ یا رسول الله!» پیامبر در مقابل اين سخن فرمودند: اگرمن که پیامبر خداهستم عدالت ندارم پس در این جهانِ بشری چه کسی عدالت دارد؟[۶]این آقا سرآغاز جریان خوارج و آغازگر تفکر خارجی بود که به پیامبراکرم بخاطر رفتاری که نمی تواند توجیهش کند بگوید: توعادل نیستی!؛ شما آمدی و دیدی پیامبراکرم غنائم را تقسیم می کند به یک نفر بیشتر یابه کسی کمتر می دهد به جای اینکه بگویی پیامبراکرم عادل نیست وبعد هم ابراز کنی، راهش این بودکه از خود پیامبر اکرم سوال میکردی  و می گفتی: یارسول الله! اینکه شمابه کسی  بیشتر وبه کسی کمتر دادی  وجه مطابقتش باعدالت به چه نحوی است ؟برچه حکمی شما این کار را کردی ؟آیا این وحی الهی بوده است ؟یا تطبیق بوده است؟ البته اين سؤال را بايد از روي استفهام و فهم حکم خدا پرسيد نه اعتراض قلبي و عدم تسليم در مقابل پيامبر خدا؛ پس جریان تکفیر جریانی است که رویکرد اولیشان را بر حکم به خروج افراد از دین و حکم به خروج افراداز عدالت قرار می دهند حکم به خروج افراد از رفتار صحیح و از صراط مستقیم قرار میدهند این می شود جریان تکفیری؛ ريشه‌ي آن را هم مي‌توان در تفکر خوارج و در برخورد سردسته‌ي آن‌ها پيدا کرد.

 

از آن‌چه گفته شد مشخص مي‌شود که آموزه ارتداد یکی ازآموزه های ضروری ولازم وعقلاییِ هرمکتب است اما جریان تکفیریک جریان انحرافی است که مبتنی برسوء برداشت یا سوء سریره‌ي یک شخص است بدون اين‌که برداشت‌هاي خود را با ميزان‌هاي الهي بسنجد یعنی از سوء باطن يک شخص سر مي‌زند یعنی شخصیت او، غیرمتعادل است.

 

طغيان عليه ميزان الهي، ريشه‌ي تفکر تکفيري

 

پيامبر اکرم صلي‌الله عليه و آله، خوارج را «مارقين» ناميدند[۷] «مَرَق» به معنای خارج شدن تیر است از کمان؛ و پيامبر اسلام آن‌ها را مارق ناميدند به اعتبار اين‌که از دين خارج شدند و اساسا در چارچوب ضوابط ديني رفتار نمي‌کردند آن‌ها عليه ميزان الهي و صراط مستقيم طغيان کردند چنين افرادي، در زمان پيامبر اکرم به آن‌ حضرت دستور دادند که عدالت داشته باشد و زمان اميرمؤمنان هم آن حضرت را محکوم به گمراهي کردند؛ مابراساس آنچه درجریان خوارج اتفاق افتاد و ریشه یابی که پيامبر درمورد خوارج داشته اند می توانیم ریشه‌ي فکری-فرهنگیِ تفکرِ تکفیری را «خروج ازضابطه ها» و در نهايت، خروج از دين و حدود الهي بدانيم. اگر کسی دراجرای دستورات خشنِ اسلام، ضوابط را شکست، نتیجه اش انحرافات می شود که نمودِ آن، همین تفکر تکفیری است یعنی می خواهیم بگوییم ریشه جریانات تکفیری ازاین جا شروع می شود از اين جا که کسی بدون اینکه ضابطه ها رادقیقا تطبیق بدهد بخواهد احکام را اجرا کند يعني بخواهد دين را بر اساس سليقه‌ي خودش اجرا کند و بدون اين که به پيامبر يا امام عليهماالسلام و يا عالمي که صحيح را از سقيم تشخيص مي‌دهد مراجعه کند کسي را از دين خارج بداند و تندترين برخوردهاي را در حق او انجام دهد؛ تفکر تکفيري در اوج اين انحراف است يعني در اوج «انجام رفتارهاي ديني خارج از حدود ديني» زيرا به راحتي عليه خود پيامبر و امام و عالم ديني طغيان مي‌کند.

 

اين دومين تفاوتي است که مي‌توان بين «آموزه‌ي ارتداد‌» و «جريان تکفيري» يافت؛ «شکستن حدود و ميزان‌هاي الهي در حکم کردن به خروج شخصي از اسلام» و يا شکستن حدود الهي در حکم به اشتباه بودن رفتار يک شخص؛ برخي از افراد به نام دين و تحت عنوان يک رفتار ديني، رفتارهايي سليقه‌اي دارند و بدون اين‌که عملکرد خود را با ميزان‌هاي الهي تطبيق دهند، هر چه ميلشان کشيد رفتار مي‌کنند؛ «تدين سليقه‌اي» يک آسيب و آفت بزرگ براي جامعه‌ي اسلامي است؛ اين آسيب، هم در بين فرقه‌هاي شيعه وجود داشته و دارد و هم در بين فرقه‌هاي اهل سنت؛ در بين اهل سنت گاه نسبت به شيعياني که از خلفاء برائت مي‌جويند برخوردهاي تندي مي‌شود و گاه آن‌ها را مي‌کشند در صورتي‌که همين موضوع هم نياز به گفتگو دارد و بايد فضاي بحث‌هاي منطقي و گفتگوهايي که خالي از تعصبات مذهبيِ صرف باشد باز باشد تا حقايق آشکارتر شود؛ ما همه معتقد به يک قرآنيم و به يک پيامبر ايمان داريم و به سوي يک قبله نماز مي‌‌خوانيم بنابراين، اگر برخي از شيعيان، تصور کردند دوري جستن از عده‌اي از افراد که به طور قطع در تاريخ، خطاهائي از آن‌ها ثبت شده –اگر چه اين خطاها بر اساس اجتهاداتشان باشد- عين ديانت و عين ايمان داشتن به پيامبر اکرم است، بايد با آن‌ها گفتگو کرد زيرا بدون شک يکي از اين دو گروه در ضلالت‌اند پس به جاي اين‌که دست به تکفير و قتل زد بايد به تبيين و گفتگو پرداخت.

 

نهي امامان شيعه، از گرايش برخي شيعيان، به تفکر خوارج

 

تفکر خوارج دربین شیعیان هم وجود داشته نمونه اش یکی از افرادی بوده که درزمان امام صادق ع معتقدبود هرکس ولایت اهل بیت ع راندارد کافر است؛ اصحاب خاصِ  امام صادق به او می گفتند این تفکر غلط است اینجورنیست که هرکس ولایت اهل بیت را ندارد کافر است. بلکه کسی کافراست که می داند پیامبر اینها را ولیّ قرار داده اما از روي علم و عمد، اين امر را از سوي پيامبر نپذیرد وبه انکار رسول خداکشیده شود.

 

با هم خدمت امام صادق ع رفتند وقتی این شخص تفکرش راخدمت امام صادق ع مطرح کرد امام صادق چند سوال  تعجب آمیز پرسيدند  از آن‌جمله اینکه آيا همه کسانی که دارند طواف میکنند کافرند؟ عرض کرد بله حضرت فرمودند:سبحان الله فرمودند تمام این بادیه نشین هایی که نماز می خوانند روزه میگیرند اینها همه کافرند؟ عرض کرد بله حضرت فرمودند سبحان الله 

 

حضرت فرمودند: این تفکر تفکر خوارج است.

 

ببینید اين تفکر، تفکرِخوارج است که در بين شيعه راه پيدا کرده بعد امام صادق عليه‌السلام فرمودند: میخواهی برایت توضیح بدهم که چه کسی کافراست وچه کسی کافر نیست؟ آن شخص خیلی راحت درمقابل امام ایستاد و گفت: نه! امام صادق علیه السلام فرمود «شرٌعلیکم ان تقولوا بشیئ ما لم تسمعوه منا» برا ی شما شرّاست حرفهایی بزنید که از ما نشنیده اید.[۸]

 

بنابراین تفکر خوارج در تشیع هم وجود دارد و ریشه اش دقیقا همین خروج از میزانهای الهی و طغيان عليه ملاک‌هايي است که خدا قرار داده است یعنی اگر کسی در مخالفت کردن با مخالفان اهل بیت ازمیزان الهی خارج شود تفکرش تکفیری است مثلا امام علی بفرماید شما درمورد خلفا این گونه برخورد کنید ازخلفا برائت بجویید ولکن سبّ نکنید بعد کسی بگوید نه من میخواهم سبّ کنم و لو امام صادق فرموده سبّ نکنید من میخواهم سب کنم این می شود تفکر تکفیری وخروج از میزانهای الهی؛ ما در دشمني جستن با مخالفان اهل بيت و برائت جستن از آن‌ها و حتي لعن کردن نسبت به دشمنان اهل بيت رسول‌الله بايد دقيقا در چارچوب‌هايي که اهل بيت عصمت و طهارت براي ما مشخص کرده‌اند حرکت کنيم.

اگر کسی بگوید من زیارت امام حسین باید بروم  چه حلال باشد چه حرام! این می شود خروج از میزانهای الهی اگر کسی بگوید ما اهل سنت را لعن  و سب می کنیم، دشنام می دهیم چه اهل بیت راضی باشند چه نباشند این می شود تفکرتکفیری؛ اگر کسی بخواهد اسرار اهل بیت ع رافاش کند آنجا که اهل بیت گفتند اسرار مارا فاش نکنید این می شود تفکرتکفیری، در اين‌صورت خودِ او مستحق لعن و برائت اهل بيت عليهم‌السلام قرار مي‌گيرد.[۹] این  می شود کسی که ازمیزان الهی خارج شده وجزءمارقین وخوارج می شود  این شخص کارش به تکفیر کشیده می شود همین شخص ممکن است  روزی عليه خود امام صادق ع قيام کرده و او را محکوم به گمراهي کند و يا به امام صادق عليه‌السلام بگويد تو کافري! هم‌چنان‌که تکفيري‌هاي اين زمان بر خلاف سيره‌ي رسولله رفتار مي‌کنند و خشونت‌بارترين رفتارها را با مسلمانان اِعمال مي‌کنند چون بر اساس میزان رفتار نمی کند. اشخاصی که اینگونه‌اند -مثل ذوالخويصره که گفت اعدل یا رسول الله- درحقیقت مسلمان نیستند. اما نسبت به همین شخص هم می گوییم وقتی براي خودش مشخص شد که میزان های الهی را قبول ندارد آن وقت محکوم می شود به کفر واحکام ارتداد بر او جاري مي‌شود اما اگردرجواب پیغمبر که فرمود  اگرمن که پیامبرم عدالت نداشته باشدم پس عادل کی خواهد بود میگفت ببخشید اشتباه کردم و ازاین حرف توبه میکنم، دیگر حکم به کفرش نمی شود اما اگر توجه به حرف پیغمبر نکند واصرار کند برمسیرش، موجب خروج از دين مي‌شود اینجاست که باید حکم متناسب بااو صادر شود.

 

پس تفکر تکفیر هم در اهل سنت وجود دارد و هم در شيعه و دقیقا به یک چیز برمی‌گردد و آن خروج ازمیزان های الهی در حکم به خروج از دين و حدود الهي.

 

این می شود ریشه‌ي شکل گیری تفکرتکفیری یعنی خروج ازمیزان درتطبیقات وحرکت ها وتصمیم گیری ها.

 

احکام قاطع و غيراحساسي اسلام را نفي نکنيم

 

نکته‌ مهمي که بايد در انتها عرض کنم اين است که، صِرفِ رفتارهای قاطع و غيراحساسي داشتن موجب تقبیح یک شخص نمی شود ما هرگز تکفیری ها را صرفا بخاطر رفتارهای خشنشان مذمت نمی کنیم ما آنها را بخاطررفتارهای خشنِ بناحق‌شان مذمت میکنیم اگرکسی احساسات را به ناحق جریحه دار کرد ما اورامذمت میکنیم ماباید مراقب باشیم که رفتارهای خشنِ امثالِ داعشی ها را  به صرف اینکه خشن است و احساسات را جریحه دار می کند مذمت  نکنیم  بعدبیاییم برای مردم این ذهنیت راایجاد کنیم که سر بریدن محکوم است تیرباران کردن محکوم است دار زدن محکوم است بعد که همه اینها را محکوم کردیم ببینیم علی ابن ابی طالب علیه السلام که ميزان الهی بود بعضی‌ها راگردن زده است، بدون شک علي‌ابن ابيطالب علیه السلام از حيث تعداد بيشترين افراد را بر اساس موازين الهي کشته است ممکن است کسان ديگري باشند که از حيث تعداد، افراد بيشتري را کشته باشند اما اين‌که دقيقا مطابق با موازين الهي باشد و هر ضربه‌ شمشير در جاي خود واقع شده باشد، از بين صحابه‌ رسول‌الله صلی الله علیه و آله و سلم علي علیه السلام افتخارآميزترين افتخارات را براي خود رقم زده‌است و ما هرگز رفتارهاي آن‌حضرت را خارج از ضوابط الهي نمي‌دانيم و هرگز رفتارهاي خشن را مطلقا تقبيح نمي‌کنيم ما می گوییم تفکر تکفیری غير انساني است چون اجرای این دستورات خشن برخلاف میزان های  حق است لذا باید مراقب باشیم  که خدای نکرده با حرفهایمان اصل اسلام راخدشه دار نکنیم. اصل کشتن و اصل قصاص کردن و اصل اعدام کردن و اصل برخوردهاي خشن داشتن همگي جزء لاينفک مديريت‌هاي عقلائي است پس ما هرگز رفتارهای خشن را غیرانسانی به حساب نمی آوریم یک رفتارمی تواند خشن باشد ودر عین حال می تواند انسانی و عادلانه و مطابق بامیزان باشد ورفتاری می تواند باملایمت باشد ولی آن رفتارِ ملایم ممکن است غیرانسانی باشد لذا اگر کسی داعش رابه صرف کشتن هایشان و به صرف سربریدن هایشان تقبیح کند این معنايش این است که خودش گرفتارهمان چیزی شده که داعش گرفتارش شده چون معلوم می شود که آن رفتارها را غیر انسانی به حساب می آورد اما بدون بررسي مطابقت آن‌ها با معیارهاي الهي.

 

اسلام معتقد به حقوق بشر هست اما نه حقوق بشری که براساس طرق ظنی  وغیر علمی به دست آمده باشد نه حقوق بشری که گزاره های وحیانی در تنظيم آن بررسی نشده باشد وبه دلیل بررسی نشدن گزاره های وحیانی،  حقوق انسانها به اسم حقوق بشر پایمال شود وبعد تصور بشود که همین معیار است؛ ما می گوییم شما اگرمیخواهید به حقوق بشر برسید اشکالی ندارد وحرف شما اگر قطعی باشد اسلام قطع راقبول دارد واین حرفِ قطعی شما اگر بعداز تفحص های وحیانی باشد این قطع، شما را معذور هم میدارد اما اگر شما جهل مرکب داشته باشید و جهل مرکب شما از روي تقصير بود حقوق بشرتان حقيقتا حقوق بشر نيست.

 

پس ماباید حواسمان باشد هیچ وقت به هر رفتار خشني که اتفاق افتاد نگوییم «رفتارهای غیر انسانی» و بعد همان تلقی دنیای کفر را تقویت کنیم چرا که دنیای کفر می گویند رفتارهای پیامبر وامیرالمومنین غیر انسانی و خشن بود در صورتي که ما هرگز رفتارهای آنها راغیرانسانی نمی دانیم امیرالمومنین  عمرو بن عبدود را گردن زد و همچنین امیرالمومنین  عده ای ازیهودیان بنی قریظه را گردن زده  است این رفتارها همگي خشن هستنداما غیرانسانی نیستند غیر احساسی هستند اما غیر انسانی نیستند هر رفتار غیر احساسی رانباید غیر انسانی شمرد.اگر رفتاری غیر احساسی بود وبرخلاف موازین عقلانی وموازين قطعی وموازین معتبر بود می گوییم این رفتارِ خشن، رفتار غیر حق است ،غیر انسانی، توحش گونه ، وحیوانی است .فرق بین رفتار خشنِ انسانی بارفتار خشنِ حیوانی درهمین است که رفتارخشن انسانی بر اساس میزان است ورفتار خشن حیوانی بر اساس میزان نیست .این  است تفاوت بین آموزه های خشن اسلام وآموزه های خشن تفکر تکفیری.

 

آموزه های خشن تکفیری خارج ازضوابط است ولی آموزه های خشن اسلام در چهار جوب میزان هایی  است که خود اسلام دربسیاری ازموارد مشخص کرده که چرا این رفتاری که فلان شخص انجام می دهد می گوییم ناحق است و چرااین گردن زدن حق است .درشرایطی که شما پیمان بستید ودرسخت ترین شرایط که مسلمانان به شدت درضعف بودند شما ازآن فرصت استفاده بکنید وحمله بکنید و اثبات بکنید که هیچ شخصیتِ قابل اعتمادی نیستید وبه هیچ یک ازپیمان هایتان نمی شود اعتماد کرد وهر لحظه امکان دارد به مسلمانان حمله بکنید وآنها رابکشید درحالی که پیمان بستید؛ در چنین شرائطی خود شما هم براین میثاق بودید گفتید اگرما پیمان شکستیم هرجور که شماحکم کردید قبول داریم وخود شما گفتید که سعدبن معاذ قاضی شود وهرچه حکم کرد ما راضی هستیم؛ این خشونتی که درگزاره های اسلام وجود دارد آموزه تکفیر ،آموزه ارتداد احکام خشنی که در سلسله احکام اسلام وجود دارد نمی توانیم به صِرف غیر احساسی بودن وبه صرف خشونت باربودن، یک رفتارغیرانسانی به حساب بیاوریم و ما بايد از القاء این تفکرات بشدت پرهیز کنیم و باید افراد را ازاین مسئله پرهیز داد کسانی که اینگونه حرف میزنند دارند عملکرد پیغمبر وامیر المومنین را تخریب می کنند وبسیاری ازآیات قران را زیر سؤال می برند واین آیات را زشت جلوه می دهند ومصداق «نومن  ببعض  ونکفرببعض» شده اند؛ ما باید بگوییم يک رفتار ممکن است خشن باشد اما در چارچوب ضابطه وبه حق باشد، رفتاری که خشن باشد اما به حق، قطعا رفتار حیوانی نیست بلکه رفتارِصحیح انسانی می باشدو لو خشن باشد مثل يک جراح که دست به جراحی می برد.

 

خطر تفکر تکفیری

 

یکی از روشنترین خطرات تفکر تکفیری کشتن حجت خداست  یعنی خطر جریان تکفیری فقط برای مسلمانانی که ظاهرایک حرفی زدند که ظاهرا به نظر آنها تکفیر است نیست  خطرات جریان تکفیری ستون فقرات اسلام راتهدید می کند. جریان تکفیری علیه خودامیرالمومنین قیام کرد.خوارج، خود امام علی را متهم به گمراهي کردند وحضرت هم توسط یکی  ازهمین خارجی ها که ابن ملجم مرادی باشد شهید شدند. بنابراین خطر تفکر تکفیر، خود اسلام و ستون فقرات اسلام را تهدید می کند نه فقط مسلمانان را.

 

طبیعتا وقتی اين‌چنين خطری داشته باشد پیامدش افسار گسیختگی است؛ افسارگسیختگی که دقیقا نقطه مقابل شریعت محوریست شریعت محوری یعنی حدود الهی را محور قراردادن وافسارگسیختگی یعنی حدود الهی راشکستن.این میشود پیامدش؛ لذا ازجهت پیامد وخطرات پیامداصلی آن قیام علیه میزان های الهی و شکستن حدود الهی است -درکنار پیامدها وخطرات دیگر مثل زشت کردن چهره اسلام ، حق راناحق کردن ، داشتن رفتارهای خشن به ناحق و....- که این خطر منشأسایر خطر هاست و به دنبال آن همه خطرهای دیگر هم می آید./۲۱۰/۴۰/۲۰

 

 


[۱] - ۶۵۹ مَنْ أَحْسَنَ السُّؤَالَ عَلِمَ (۱۹۱/ ۵). ۶۶۰ سَلْ عَمَّا لَا بُدَّ لَكَ مِنْ عِلْمِهِ وَ لَا تُعْذِرُ فِي جَهْلِهِ (۱۳۶/ ۴). ۶۶۱ مَنْ عَلِمَ أَحْسَنَ السُّؤَالَ (۱۴۱/ ۵)

[۲] - به اين نکته بايد دقت شود که اسلام هرگز در اجراي حدود، به دنبال راه گريز نبوده بلکه در اثبات حدود،  به دنبال قطعي‌ترين مسيرها و احيانا راه‌هاي گريز براي عدم اثبات آن بوده است زيرا هم «اثبات حدود» و هم «عدم اجراي حدود» هر دو ضربه‌هايي بر هنجارهاي موجود در جامعه‌ي ديني وارد مي‌کند و احيانا موجب ظلمي در حق برخي افراد مي‌شود به همين جهت تلاش اسلام آن است که از سوئي به راحتي نتوان جرمي را عليه کسي ثابت کرد و از سوي ديگر پس از اثبات جرم و محکوم شدن مجرم به حدود الهي، هرگز اجراي آن تعطيل نشده و در آن تسامح نشود.

[۳] - فتواي آيةالله بهجت در اين‌باره چنين است؛ «اگر انكاركننده، محكوم به اسلام و پس از بلوغ ابايى از وصف اسلام داشته باشد، اجراى احكام مرتدّ بنابر احتياط واجب بايد پس از اقامه‌ى براهين محكم و ادلّه‌ى روشنگر باشد به گونه‌اى كه معلوم شود اباى او بعد از آن‌ها، از روى عناد و لجاج دشمنى و براى اغراض فاسد دنيوى بوده است». استفتاءات (بهجت)؛ ج‌۱،ص: ۱۰ برخي ديگر از مراجع نيز به اين فتوا تصريح کرده‌اند.

[۴] - ر. به «نتائج الأفكار في نجاسة الكفار، ص: ۱۵۹‌؛حول إنكار الضروريّ» از مرحوم آيةالله سيد محمد رضا گلپايگاني هم‌چنين؛ كشف الغطاء عن مبهمات الشريعة الغراء (ط - الحديثة)، ج‌۲، ص: ۳۵۶

[۵] - مرحوم علامه‌‌ي طباطبائي در تفسير اين آيه‌ي شريفه چنين مي‌گويد: «و قوله: «وَ إِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلى‏ هُدىً أَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ»، تتمة قول النبي ص و هذا القول بعد إلقاء الحجة القاطعة و وضوح الحق في مسألة الألوهية مبني على سلوك طريق الإنصاف، و مفاده أن كل قول إما هدى أو ضلال لا ثالث لهما نفيا و إثباتا و نحن و أنتم على قولين مختلفين لا يجتمعان فإما أن نكون نحن على هدى و أنتم في ضلال و إما أن تكونوا أنتم على هدى و نحن في ضلال فانظروا بعين الإنصاف إلى ما ألقي إليكم من الحجة و ميزوا المهدي من الضال و المحق من المبطل» الميزان في تفسير القرآن، ج‏۱۶، ص: ۳۷۴

[۶] - مرحوم فيروزآبادي در کتاب فضائل الخمسة من الصحاح الستة اين جريان را از منابع اهل سنت اين‌چنين نقل کرده است؛ «(صحيح البخارى فى كتاب بدء الخلق) فى باب علامات النبوة فى الإسلام، روى بسنده عن أبى سعيد الخدرى قال: بينما نحن عند رسول اللّه صلى اللّه عليه (و آله) و سلم و هو يقسم قسما أتاه ذو الخويصرة و هو رجل من بنى تميم فقال: يا رسول اللّه إعدل فقال: ويلك و من يعدل إذا لم أعدل؟ قد خبت و خسرت إن لم أكن أعدل، فقال عمر: يا رسول اللّه إئذن لى فيه فأضرب عنقه، قال: دعه فان له أصحابا يحقر أحدكم صلاته مع صلاتهم و صيامه مع صيامهم يقرؤن القرآن لا يجاوز تراقيهم، يمرقون من الدين كما يمرق السهم من الرمية (إلى أن قال) آيتهم رجل أسود إحدى عضديه مثل ثدى المرأة أو مثل البضعة تَدَرْدَرُ، و يخرجون على خير فرقة من الناس (قال أبو سعيد) فأشهد أنى سمعت هذا الحديث من رسول اللّه صلى اللّه عليه (و آله) و سلم و أشهد أن على بن أبى طالب (عليه السلام) قاتلهم و أنا معه، فأمر بذلك الرجل فالتمس فأتي به حتى نظرت اليه على نعت النبى صلى اللّه عليه (و آله) و سلم الذى نعت.

(أقول) و رواه النسائى أيضا فى خصائصه (ص ۴۳ و ص ۴۴) و مسلم فى صحيحه فى كتاب الزكاة، باب التحذير من الاغترار بزينة الدنيا و ما يبسط منها، و ابن الأثير الجزرى فى أسد الغابة (ج ۲ ص ۱۴۰) فى ترجمة ذى الخويصرة التميمى عن أبى سعيد الخدرى، قال فيه: بينا رسول اللّه صلى اللّه عليه (و آله) و سلم يقسم قسما- قال ابن عباس: كانت غنائم هوزان يوم حنين- إذ جاءه ذو الخويصرة التميمى و هو حرقوص بن زهير أصل الخوارج، فقال: إعدل يا رسول اللّه (إلى آخر الحديث)، و رواه أيضا ابن جرير الطبرى فى تفسيره (ج ۱۰ ص ۱۰۹) و أحمد بن حنبل فى مسنده (ج ۳ ص ۵۶) و (ص ۶۵) و قال فيه: يقتلهم أولى الطائفتين باللّه، و الهيتمى فى مجمعه (ج ۶ ص ۲۳۴)» فضائل الخمسة من الصحاح الستة، ج‏۲، ص: ۴۰۱

[۷] - «يمرقون من الدين كما يمرق السهم من الرمية» فضائل الخمسة من الصحاح الستة، ج‏۲، ص: ۴۰۱

[۸] - مرحوم کليني در کافي بابي دارد به نام «بَابُ الضَّلَالِ» روايت مذکور را در آن باب آورده‌اند اصل روايت از اين قرار است؛ «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ عَنْ هَاشِمٍ صَاحِبِ الْبَرِيدِ قَالَ كُنْتُ أَنَا وَ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ وَ أَبُو الْخَطَّابِ مُجْتَمِعِينَ فَقَالَ لَنَا أَبُو الْخَطَّابِ مَا تَقُولُونَ فِيمَنْ لَمْ يَعْرِفْ هَذَا الْأَمْرَ فَقُلْتُ مَنْ لَمْ يَعْرِفْ هَذَا الْأَمْرَ فَهُوَ كَافِرٌ فَقَالَ أَبُو الْخَطَّابِ لَيْسَ بِكَافِرٍ حَتَّى تَقُومَ عَلَيْهِ الْحُجَّةُ فَإِذَا قَامَتْ عَلَيْهِ الْحُجَّةُ فَلَمْ يَعْرِفْ فَهُوَ كَافِرٌ فَقَالَ لَهُ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ سُبْحَانَ اللَّهِ مَا لَهُ إِذَا لَمْ يَعْرِفْ وَ لَمْ يَجْحَدْ يَكْفُرُ لَيْسَ بِكَافِرٍ إِذَا لَمْ يَجْحَدْ قَالَ فَلَمَّا حَجَجْتُ دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ فَأَخْبَرْتُهُ بِذَلِكَ فَقَالَ إِنَّكَ قَدْ حَضَرْتَ وَ غَابَا وَ لَكِنْ مَوْعِدُكُمُ اللَّيْلَةَ- الْجَمْرَةُ الْوُسْطَى بِمِنًى فَلَمَّا كَانَتِ اللَّيْلَةُ اجْتَمَعْنَا عِنْدَهُ وَ أَبُو الْخَطَّابِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ فَتَنَاوَلَ وِسَادَةً فَوَضَعَهَا فِي صَدْرِهِ ثُمَّ قَالَ لَنَا مَا تَقُولُونَ فِي خَدَمِكُمْ وَ نِسَائِكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ أَ لَيْسَ يَشْهَدُونَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ قُلْتُ بَلَى قَالَ أَ لَيْسَ يَشْهَدُونَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ ص قُلْتُ بَلَى قَالَ أَ لَيْسَ يُصَلُّونَ وَ يَصُومُونَ وَ يَحُجُّونَ قُلْتُ بَلَى قَالَ فَيَعْرِفُونَ مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ قُلْتُ لَا قَالَ فَمَا هُمْ عِنْدَكُمْ قُلْتُ مَنْ لَمْ يَعْرِفْ هَذَا الْأَمْرَ فَهُوَ كَافِرٌ قَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ أَ مَا رَأَيْتَ أَهْلَ الطَّرِيقِ وَ أَهْلَ الْمِيَاهِ قُلْتُ بَلَى قَالَ أَ لَيْسَ يُصَلُّونَ وَ يَصُومُونَ وَ يَحُجُّونَ أَ لَيْسَ يَشْهَدُونَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ قُلْتُ بَلَى قَالَ فَيَعْرِفُونَ مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ قُلْتُ لَا قَالَ فَمَا هُمْ عِنْدَكُمْ قُلْتُ مَنْ لَمْ يَعْرِفْ هَذَا الْأَمْرَ فَهُوَ كَافِرٌ قَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ أَ مَا رَأَيْتَ الْكَعْبَةَ وَ الطَّوَافَ وَ أَهْلَ الْيَمَنِ وَ تَعَلُّقَهُمْ بِأَسْتَارِ الْكَعْبَةِ قُلْتُ بَلَى قَالَ أَ لَيْسَ يَشْهَدُونَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ ص وَ يُصَلُّونَ وَ يَصُومُونَ وَ يَحُجُّونَ قُلْتُ بَلَى قَالَ فَيَعْرِفُونَ مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ قُلْتُ لَا قَالَ فَمَا تَقُولُونَ فِيهِمْ قُلْتُ مَنْ لَمْ يَعْرِفْ فَهُوَ كَافِرٌ- قَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ هَذَا قَوْلُ الْخَوَارِجِ ثُمَّ قَالَ إِنْ شِئْتُمْ أَخْبَرْتُكُمْ فَقُلْتُ أَنَا لَا فَقَالَ أَمَا إِنَّهُ شَرٌّ عَلَيْكُمْ أَنْ تَقُولُوا بِشَيْ‏ءٍ مَا لَمْ تَسْمَعُوهُ مِنَّا قَالَ فَظَنَنْتُ أَنَّهُ يُدِيرُنَا عَلَى قَوْلِ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِم» الكافي، ج‏۲، ص: ۴۰۲

[۹] - الكافي عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى جَمِيعاً عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَعْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدِ بْنِ غَزْوَانَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ عُمَرَ بْنِ أَبَانٍ عَنْ عِيسَى بْنِ أَبِي مَنْصُورٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ نَفَسُ الْمَهْمُومِ لَنَا الْمُغْتَمِّ لِظُلْمِنَا تَسْبِيحٌ- وَ هَمُّهُ لِأَمْرِنَا عِبَادَةٌ- وَ كِتْمَانُهُ لِسِرِّنَا جِهَادٌ فِي سَبِيلِ اللَّه (بحار الأنوار، ج‏۷۲، ص: ۸۳) امام صادق عليه‌السلام در وصيتشان به ابن جندب فرمودند: «رَحِمَ اللَّهُ قَوْماً كَانُوا سِرَاجاً وَ مَنَاراً- كَانُوا دُعَاةً إِلَيْنَا بِأَعْمَالِهِمْ وَ مَجْهُودِ طَاقَتِهِمْ- لَيْسُوا كَمَنْ يُذِيعُ أَسْرَارَنَا»(همان، ج‏۷۵، ص: ۲۷۹) هم‌چنين مرحوم علامه‌ي مجلسي از کتاب تحف‌العقول اين روايت را نقل کرده است؛ «تحف العقول وَصِيَّتُهُ ع لِأَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ النُّعْمَانِ الْأَحْوَلِ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ قَالَ لِيَ الصَّادِقُ ع- إِنَّ اللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ عَيَّرَ أَقْوَاماً فِي الْقُرْآنِ بِالْإِذَاعَةِ- فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَيْنَ قَالَ- قَالَ قَوْلُهُ وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ‏ ثُمَّ قَالَ الْمُذِيعُ عَلَيْنَا سِرَّنَا كَالشَّاهِرِ بِسَيْفِهِ عَلَيْنَا- ...يَا ابْنَ النُّعْمَانِ إِنِّي لَأُحَدِّثُ الرَّجُلَ مِنْكُمْ بِحَدِيثٍ- فَيَتَحَدَّثُ بِهِ عَنِّي- فَأَسْتَحِلُّ بِذَلِكَ لَعَنْتَهُ وَ الْبَرَاءَةَ مِنْهُ (همان، ج‏۷۵، ص: ۲۸۷)

 

/۲۱۰/۴۰/۲۰

 

 

نوع مطلب:

۱۳۹۳/۱۱/۵ - ۱۱:۰۴

دیدگاه جدیدی بگذارید

Plain text

  • هیچ تگ HTML ی مجاز نیست.
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.