استاد جوادی گیلانی مطرح کرد؛

«یادی از استاد آیت الله انصاری شیرازی رضوان الله تعالی علیه

استاد محمد هادی جوادی گیلانی از اساتید حوزه علمیه قم در گفتگو با خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی نشست دوره ای اساتید، به موضوع «یادی از استاد آیت الله انصاری شیرازی رضوان الله تعالی علیه» پرداخت.

/270/260/20/

این استاد سطوح عالی حوزه علمیه قم در ابتدای گفتگو خاطرنشان کرد: سخن گفتن در مورد اولیاء الهی هم شیرین است هم سخت. شیرین است چون «حبّ محبوب خدا حبّ خداست»؛ سخت است چون آنکه بر ساحل نشسته و نظاره می کند، درک احوال غوّاص دریای پرتلاطم نمی تواند کرد.

 

وی افزود: آیت الله انصاری شیرازی رحمه الله علیه عالمی ربانی، فیلسوفی متبحّر، حکیمی متأله و عارفی واصل بود که سالیانی بی هیچ ادعا در بین ما زیست و به دور از هر آنچه شائبه طرح شخصیت گرانبهایش را داشت، روزگار گذرانید. آن زمانی که هر کسی را جرأت بانگ برآوردن نبود، بی واهمه بر سر طاغوت بانگ می زد و رنج زندان و شکنجه و تبعید را به جان می خرید و مانند سربازی پا در رکاب، در یاری خمینی کبیر پایدار بود. روزی از ایشان سوال کردم چرا بعد از انقلاب هیچ مسئولیتی را نپذیرفتید؟ فرمود: «یوسف کنعان ما آخر عزیز مصر شد. آنچه ما می خواستیم این بود که امام را یاری کنیم و بعد از آن بنده طلبه ای بیش نیستم.»

 

استاد جوادی گیلانی در ادامه بیان کرد: رابطه خود با امام را رابطه عاشق و معشوق توصیف می نمود و آن را ورای رابطه استاد و شاگردی می دانست. شخصیت عظیم او تحت تأثیر دو استاد بزرگ بود؛ امام خمینی و علامه طباطبایی «رحمه الله علیهما». می فرمود: «تُشَکچه ای دارم که بیش از بیست بار امام و علامه با هم روی آن نشسته اند». در منزل اتاقی داشت که معروف بود به اتاق علامه؛ چون آنجا محل استراحت و گاه جلسات خصوصی علامه بود. آیت الله انصاری جدای از این دو استاد بزرگ، به اشاره علامه در جلساتی خصوصی «شرح قیصری بر فصوص الحکم» را نزد برادر علامه ایت الله الهی فرا گرفت و مراودات نزدیکی با آیت الله بهجت «رحمه الله» داشت. روزی به من فرمود: «رابطه من با آقای بهجت مثل رابطه شما با من بود مرید و مراد بودیم.  یک بار که آقای بهجت به مسافرت رفتند، از من خواستند جای ایشان نماز بخوانم؛ من چند روزی رفتم و دیدم قبل از نماز آیت الله خزعلی جلسه تفسیر دارند و از طرفی علامه معاد اسفار را خصوصی قبل از ظهر تدریس می فرمود. نماز را به آقای خزعلی واگذار کردم. بعدها آقای بهجت فرمود: انصاری برای ما ناز می کند!». فهمیدم که چرا نماز را واگذار کرد. از خانه ایشان و نیز محل درس علامه تا مسجد راهی نبود؛ ولی به جای آقای بهجت، نماز خواندن خودش عنوانی بود و انصاری در مقابل این عنوان ها ناز داشت، زیر بار نمی رفت.

 

استاد محمد هادی گیلانی خاطرنشان کرد: عرفان را نخوانده بود تا بر انبار ذهنیاتّش افزوده باشد. علمی را که در عمل تجلّی نیابد، وَبال می دانست نه بال. بارها می گفت: «حکمت متعالیه فرزند کتاب و سنّت است و حکمت ما حکمت الهی است؛ نه یونانی». به یاد دارم در جلسه ای یکی از مسئولین که از دور، دستی بر آتش داشت و با فلسفه اسلامی آشنا و در فلسفه غرب صاحب اثر بود، سخن می راند و از باب نصیحت می گفت: آقایان «فلسفه غرب» بخوانید؛ و علما و فضلای زیادی حاضر در جلسه بودند و آیت الله انصاری نیز در گوشه ای نشسته بودند. در وقت بازگشت به من فرمودند: «این آقا شرح منظومه را پیش من خواند،.... فلسفه غرب علم هست؛ ولی حکمت نیست.»

 

وی افزود: نگاه او و تقیّدش به فقه اعجاب آور بود. زمانی قصد زیارت کربلا داشتم؛ وقتی برای خداحافظی خدمتشان رسیدم؛ از من خواستند مهری برایشان بیاورم که هر دو طرف آن صاف باشد و نقش و خطّی نداشته باشد. عرض کردم چرا؟ فرمودند چون آیت الله بروجردی «رحمه الله» احتیاط واجب می دانست که روی مهر نقشی نباشد» آنکه روزها اسفار ملاصدرا را درس می گفت احتیاط  ِواجبِ 40 سال قبل آقای بروجردی را در نظر داشت و در عین اینکه خود مجتهد بود، به احتیاط عمل می کرد. تقیّدی به شرع داشت که در بین کسانی که به تدریس فقه شهرت داشتند، کم نظیر بود. گاهی اموری را از ایشان می دیدیم و وجه آن را سؤال می کردیم، عبارت هایی از «لمعه»را از حفظ می خواندند تا وجه استحباب آن عمل را بیان کرده باشند. در جلسات درس «بحارالانوار» چنان با احترام به کتاب روایت بها می داد که گویی قرآن در دست دارد. او حکیمی منفصل از کتاب و سنّت نبود و اصولا حکمت را جدای از این دو نمی دانست. در برخورد با شاگردانش چنان فروتن بود که در جهت تربیت شان اگر هیچ نمی گفت، کفایت از گفتار بسیار می کرد. بعد از جلسات درس که در منزل شان برقرار بود، کفش های شاگردان جفت بود و این کار را خود قبل از ورود به اتاق درس انجام داده بود!

 

این استاد حوزه علمیه قم در ادامه خاطرنشان کرد: حالاتی داشت که اگر با آن آشنا نبودی و وصفش را در احوال اولیاء الهی نخوانده بودی، در نمی یافتی. شبی که در محضرش بودم با خنده و نشاط فراوان خاطره های از تبعیدشان را تعریف می کردند که «درنایین هر روز باید می رفتم پاسگاه و دفتری که مخصوص حضور و غیاب من بود، امضاء می نمودم و حضور خود را اعلان می کردم. یک بار که سرباز غفلت کرد برای چند روز را امضاء کردم و گفتم من که برایم فرقی نمی کند برای تو بد می شود؛ شما هم به ما فوقت نگو! آنگاه با خیال راحت سری به خانواده ام زدم و یک سفری هم به سبزوار رفتم و قبر متأله سبزواری را زیارت کردم و به نایین برگشتم» من از نشاط و خاطره زیبایش مسرور بودم که در همان حال  ناگهان دگرگون شد و به گریه افتاد و فرمود: «آقا قیامت حق است!» این قبض و بسط در احوالش زیاد دیده می شد و بر مخاطبانش آنان که استعداد تأثّر داشتند تأثیر می گذاشت.

 

وی افزود:  هر چند بسیار کتوم بود و هیچگاه از آن چه بر او می گذشت نمی گفت، ولی این شعر را زیاد می خواند:

هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای          من در میان جمع و دلم جای دیگر است

استاد این کمترین حضرت مستطاب آیت الله اسحاق نیا که به فرموده آیت الله انصاری به محضر درسش شتافتم و قریب به 11 سال از محضرش بهره بردم و خود از مبرّزترین شاگردان ایشان بود، می فرمود: «شبی در مشهد جناب استاد انصاری و مرحوم آیت الله ربانی را دعوت کردم. آقای انصاری این شعر را برای آقای ربانی خواند:

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی     الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی

و آیت الله ربانی آن شب را تا صبح راه می رفت و آن شعر را می خواند و گریه می کرد» غرض آنکه جناب استاد انصاری «رحمه الله علیه» بسیار لطیف بود و بر نفوس مستعده تأثیر گذار. و خود از تلطیف سرّ همان که شیخ در اشارات بدان اشاره دارد و خواجه آن را اینگونه شرح می دهد «....و لأن ینفعل عن الامور الالهیه المهیّجه للشوق و الوجد بسهوله» حظّی وافر داشت.

 

وی افزود: تا مستقیما از او سؤالی نمی شد، پاسخ نمی داد و آنگاه که پاسخ می داد، آنقدر با آرامش و حیا پاسخ می گفت که مخاطب اگر او را نمی شناخت، گمان می برد از پاسخ عاجز است و در نهایت وضوح پاسخش برای شاگردان ضعیف نیز قابل درک بود! به ساحت بزرگان حسّاس بود. روزی در درس اسفار هنگامی که عبارتی از کتاب را می خواند، یکی از حضّار «و نه امّا از شاگردانش» گفت مصنّف اینها را بافته! لحظه ای سکوت کرد و بعد فرمود: «اگر هم بافته، حریر بافته؛ گونی نبافته، تو هم می توانی، بباف!» و اگر آن شخص به خود استاد چیزی می گفت، پاسخ نمی شنید. روزی به من فرمود: «من به برخی سلام می گویم و آنها جواب مرا نمی دهند؛ برای اینکه به گناه نیافتند، من دیگر به آنها سلام نمی گویم.» در مقابل جلوه های دنیا از هر نوعش با زهدی عارفانه می گذشت. عصر روزی نان سنگکی خریده به منزلشان می رفتم. دم در منزل ایشان را با چند نفر دیدم که از منزل ایشان خارج شده بودند. وقتی مرا دیدند، اظهار لطف کردند و نان را که گرفتند به آنها گفتند «این نان سنگک برای من از همه دنیا بهتر است. با چای شیرین می خورم؛ خیلی هم می چسبد»بعد فهمیدم آنها از طرف رییس جمهور آمده بودند که اگر ایشان درخواستی دارند، بفرمایند!

 

استاد محمد هادی جوادی گیلانی خاطرنشان کرد: استاد در این سال های آخر عمر بیماری سختی را پشت سر گذاشت و مدت ها خاموش و لب فروبسته بود. روزی به خدمتشان رسیدم و از دیدن ایشان با آن حال متأثّرگشتم. آرام لب باز کرد و من نزدیک شدم تا ببینم با آن حال چه می گویند. او در آن حال سه بار فرمود: «الحمد لله» و مرا متوجه ساخت که در تمام آن دوران بیماری سخت چیزی جز رضای حق و حمد و ثنای محبوب را در نظر نیاورده است. این کلمه را در شرایطی به زبان آورد که شاید بیش از یک سال سخنی نگفته بود.

 

ش, 10/22/1403 - 13:16