به مناسبت سالروز شهادت امام سجاد علیه السلام، استاد محمد محمدی قائینی از اساتید حوزه علمیه قم در گفتگو با خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی نشست دوره ای اساتید به موضوع پرداخت: «صرف داشتن علم یا ثروت، راه کمال نیست»
/270/260/20/
این استاد درس خارج حوزه در ابتدای گفتگو خاطرنشان کرد: در دعای 31 صحیفه سجادیه، دعایی است تحت عنوان «وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي ذِكْرِ التَّوْبَةِ وَ طَلَبِهَا»؛ امام زین العابدین علیه السلام در طلیعه این دعا که برای توبه کردن است، می فرماید: «اللَّهُمَ يَا مَنْ لَا يَصِفُهُ نَعْتُ الْوَاصِفِينَ». به عبارتی ابتدا باید بدانیم در طلب بازگشت به سوی چه خدایی هستیم؛ تا بعد بخواهیم توبه کنیم. اگرچه همه دنبال کمال هستیم، اما هستند کسانی که راه رسیدن به کمال را اشتباه فهمیده اند. برخی راه رسیدن به کمال را در رسیدن به فلان مدرک تحصیلی می داند. اما باید دانست که راه کمال آن است که انسان به خدا برساند؛ حال از هر راهی که شده است؛ چه علم، چه پول، چه فعالیت های اجتماعی و ... چه بسا که انسان با گمنامی به خدا می رسد و با شهرت نمی رسد. گاه انسان با درس نخواندن است که به خدا می رسد و نه با درس خواندن. محمد علی فروغی صاحب کتاب سیر حکمت در اروپا، در زمان قاجار، دکترای فلسفه از فرانسه گرفت. رئیس فراماسونری در ایران، که سه بار هم نخست وزیر شده، و در سال 1321 از دنیا رفت. وصیتنامه ای دارد: «ای کاش آدمی معمولی بودم؛ این همه به مملکتم خیانت نمی کردم. پای استعمار را در مملکتم محکم کردم ...» درس خوانده باشد و به مملکتش خیانت کرده باشد، چه فایده ای دارد!
وی افزود: صرف پولدار بودن هم راه رسیدن به کمال نمی تواند باشد. البته پول داشتن ذاتا بد نیست؛ حتی بسیاری از کارها را با پول است که می توان انجام داد؛ اما پولی که از راه حلال به دست بیاید و در راه حلال خرج شود. و الاّ قارون و نمرود و فرعون نیز پولدار بودند؛ نمی شود کسی بگوید من کار کردم و پولدار شدم؛ بلکه باید دید آیا برای خدا کار کرده یا به طمع ریاست و نام خود، کار کرده است. خود را نگاه داریم و در عذاب و گمراهی نرویم؛ پولی به دست آوریم که خدا می خواهد. پیرزن نیشابوری یعنی شطیطه مثال زیبایی در این باره است. قطب الدین راوندی در الخرائج اینگونه بیان می کند:
«أَنَّ دَاوُدَ بْنَ كَثِيرٍ الرَّقِّيَّ قَالَ وَفَدَ مِنْ خُرَاسَانَ وَافِدٌ يُكَنَّى أَبَا جَعْفَرٍ وَ اجْتَمَعَ إِلَيْهِ جَمَاعَةٌ مِنْ أَهْلِ خُرَاسَانَ فَسَأَلُوهُ أَنْ يَحْمِلَ لَهُمْ أَمْوَالًا وَ مَتَاعاً وَ مَسَائِلَهُمْ فِي الْفَتَاوِي وَ الْمُشَاوَرَةِ فَوَرَدَ الْكُوفَةَ فَنَزَلَ وَ زَارَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ رَأَى فِي نَاحِيَةٍ رَجُلًا وَ حَوْلَهُ جَمَاعَةٌ فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ زِيَارَتِهِ قَصَدَهُمْ فَوَجَدَهُمْ شِيعَةً فُقَهَاءَ وَ يَسْمَعُونَ مِنَ الشَّيْخِ فَسَأَلَهُمْ عَنْهُ فَقَالُوا هُوَ أَبُو حَمْزَةَ الثُّمَالِيُّ قَالَ فَبَيْنَا نَحْنُ جُلُوسٌ إِذْ أَقْبَلَ أَعْرَابِيٌّ فَقَالَ جِئْتُ مِنَ الْمَدِينَةِ وَ قَدْ مَاتَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ع فَشَهِقَ أَبُو حَمْزَةَ وَ ضَرَبَ بِيَدِهِ الْأَرْضَ ثُمَّ سَأَلَ الْأَعْرَابِيَّ هَلْ سَمِعْتَ لَهُ بِوَصِيَّةٍ قَالَ أَوْصَى إِلَى ابْنِهِ عَبْدِ اللَّهِ وَ إِلَى ابْنِهِ مُوسَى وَ إِلَى الْمَنْصُورِ فَقَالَ أَبُو حَمْزَةَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يُضِلَّنَا دَلَّ عَلَى الصَّغِيرِ وَ مَنَّ عَلَى الْكَبِيرِ وَ سَتَرَ الْأَمْرَ الْعَظِيمَ وَ وَثَبَ إِلَى قَبْرِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ فَصَلَّى وَ صَلَّيْنَا ثُمَّ أَقْبَلْتُ عَلَيْهِ وَ قُلْتُ لَهُ فَسِّرْ لِي مَا قُلْتَهُ.
فَقَالَ بَيَّنَ أَنَّ الْكَبِيرَ ذُو عَاهَةٍ وَ دَلَّ عَلَى الصَّغِيرِ بِأَنْ أَدْخَلَ يَدَهُ مَعَ الْكَبِيرِ وَ سَتَرَ الْأَمْرَ بِالْمَنْصُورِ حَتَّى إِذَا سَأَلَ الْمَنْصُورُ مَنْ وَصِيُّهُ قِيلَ أَنْتَ.
قَالَ الْخُرَاسَانِيُّ فَلَمْ أَفْهَمْ جَوَابَ مَا قَالَهُ وَ وَرَدْتُ الْمَدِينَةَ وَ مَعِيَ الْمَالُ وَ الثِّيَابُ وَ الْمَسَائِلُ وَ كَانَ فِيمَا مَعِي دِرْهَمٌ دَفَعَتْهُ إِلَيَّ امْرَأَةٌ تُسَمَّى شَطِيطَةَ وَ مِنْدِيلٌ.
فَقُلْتُ لَهَا أَنَا أَحْمِلُ عَنْكِ مِائَةَ دِرْهَمٍ فَقَالَتْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ فَعَوَّجْتُ الدِّرْهَمَ وَ طَرَحْتُهُ فِي بَعْضِ الْأَكْيَاسِ فَلَمَّا حَصَلْتُ بِالْمَدِينَةِ سَأَلْتُ عَنِ الْوَصِيِّ فَقِيلَ لِي عَبْدُ اللَّهِ ابْنُهُ فَقَصَدْتُهُ فَوَجَدْتُ بَاباً مَرْشُوشاً مَكْنُوساً عَلَيْهِ بَوَّابٌ فَأَنْكَرْتُ ذَلِكَ فِي نَفْسِي وَ اسْتَأْذَنْتُ وَ دَخَلْتُ بَعْدَ الْإِذْنِ فَإِذَا هُوَ جَالِسٌ فِي مَنْصِبِهِ فَأَنْكَرْتُ ذَلِكَ أَيْضاً.
فَقُلْتُ أَنْتَ وَصِيُّ الصَّادِقِ ع الْإِمَامِ الْمُفْتَرَضِ الطَّاعَةِ قَالَ نَعَمْ.
قُلْتُ كَمْ فِي الْمِائَتَيْنِ مِنَ الدَّرَاهِمِ زَكَاةٌ قَالَ خَمْسَةُ دَرَاهِمَ.
قُلْتُ فَكَمْ فِي الْمِائَةِ قَالَ دِرْهَمَانِ وَ نِصْفٌ.
قُلْتُ وَ رَجُلٌ قَالَ لِامْرَأَتِهِ أَنْتِ طَالِقٌ بِعَدَدِ نُجُومِ السَّمَاءِ هَلْ تُطَلَّقُ بِغَيْرِ شُهُودٍ.
قَالَ نَعَمْ وَ يَكْفِي مِنَ النُّجُومِ رَأْسُ الْجَوْزَاءِ ثَلَاثاً.
فَعَجِبْتُ مِنْ جَوَابَاتِهِ وَ مَجْلِسِهِ.
وَ قَالَ احْمِلْ إِلَيَّ مَا مَعَكَ قُلْتُ مَا مَعِي شَيْءٌ وَ جِئْتُ إِلَى قَبْرِ النَّبِيِّ ص فَلَمَّا رَجَعْتُ إِلَى بَيْتِي إِذَا أَنَا بِغُلَامٍ أَسْوَدَ وَاقِفٍ فَقَالَ سَلَامٌ عَلَيْكَ فَرَدَدْتُ عَلَيْهِ السَّلَامَ قَالَ أَجِبْ مَنْ تُرِيدُهُ فَنَهَضْتُ مَعَهُ فَجَاءَ بِي إِلَى بَابِ دَارٍ مَهْجُورَةٍ وَ دَخَلَ وَ أَدْخَلَنِي فَرَأَيْتُ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع عَلَى حَصِيرِ الصَّلَاةِ فَقَالَ لِي يَا أَبَا جَعْفَرٍ اجْلِسْ وَ أَجْلَسَنِي قَرِيباً فَرَأَيْتُ دَلَائِلَهُ أَدَباً وَ عِلْماً وَ مَنْطِقاً وَ قَالَ لِي احْمِلْ مَا مَعَكَ فَحَمَلْتُهُ إِلَى حَضْرَتِهِ فَأَومَى بِيَدِهِ إِلَى الْكِيسِ الَّذِي فِيهِ دِرْهَمُ الْمَرْأَةِ فَقَالَ لِي افْتَحْهُ فَفَتَحْتُهُ وَ قَالَ لِي اقْلِبْهُ فَقَلَبْتُهُ فَظَهَرَ دِرْهَمُ شَطِيطَةَ الْمُعْوَجُّ فَأَخَذَهُ بِيَدِهِ وَ قَالَ افْتَحْ تِلْكَ الرِّزْمَةَ فَفَتَحْتُهَا فَأَخَذَ الْمِنْدِيلَ مِنْهَا بِيَدِهِ وَ قَالَ وَ هُوَ مُقْبِلٌ عَلَيَّ إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِ يَا أَبَا جَعْفَرٍ اقْرَأْ عَلَى شَطِيطَةَ السَّلَامَ مِنِّي وَ ادْفَعْ إِلَيْهَا هَذِهِ الصُّرَّةَ وَ قَالَ لِي ارْدُدْ مَا مَعَكَ إِلَى مَنْ حَمَلَهُ وَ ادْفَعْهُ إِلَى أَهْلِهِ وَ قُلْ قَدْ قَبِلَهُ وَ وَصَلَكُمْ بِهِ
وَ أَقَمْتُ عِنْدَهُ وَ حَادَثَنِي وَ عَلَّمَنِي وَ قَالَ لِي أَ لَمْ يَقُلْ لَكَ أَبُو حَمْزَةَ الثُّمَالِيُّ بِظَهْرِ الْكُوفَةِ وَ أَنْتُمْ زُوَّارُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع كَذَا وَ كَذَا قُلْتُ نَعَمْ قَالَ كَذَلِكَ يَكُونُ الْمُؤْمِنُ إِذَا نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ كَانَ عِلْمُهُ بِالْوَجْهِ ثُمَّ قَالَ لِي قُمْ إِلَى ثِقَاتِ أَصْحَابِ الْمَاضِي فَسَلْهُمْ عَنْ نَصِّهِ.
قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ الْخُرَاسَانِيُّ فَلَقِيتُ جَمَاعَةً كَثِيرَةً مِنْهُمْ شَهِدُوا بِالنَّصِّ عَلَى مُوسَى ع ثُمَّ مَضَى أَبُو جَعْفَرٍ إِلَى خُرَاسَانَ.
قَالَ دَاوُدُ الرَّقِّيُّ فَكَاتَبَنِي مِنْ خُرَاسَانَ أَنَّهُ وَجَدَ جَمَاعَةً مِمَّنْ حَمَلُوا الْمَالَ قَدْ صَارُوا فَطَحِيَّةً وَ أَنَّهُ وَجَدَ شَطِيطَةَ عَلَى أَمْرِهَا تَتَوَقَّعُهُ يَعُودُ قَالَ فَلَمَّا رَأَيْتُهَا عَرَّفْتُهَا سَلَامَ مَوْلَانَا عَلَيْهَا وَ قَبُولَهُ مِنْهَا دُونَ غَيْرِهَا وَ سَلَّمْتُ إِلَيْهَا الصُّرَّةَ فَفَرِحَتْ وَ قَالَتْ لِي أَمْسِكِ الدَّرَاهِمَ مَعَكَ فَإِنَّهَا لِكَفَنِي. فَأَقَامَتْ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ وَ تُوُفِّيَتْ إِلَى رَحْمَةِ اللَّهِ تَعَالَى.»
خرايج- داود بن كثير رقى گفت شخصى بنام ابا جعفر وارد خراسان شد گروهى از خراسانيان پيش او اجتماع نموده تقاضا كردند پول ها و امانت ها و مسائل و درخواست هائى كه دارند پيش امام ببرد.
ابو جعفر وارد كوفه شد و براى زيارت حضرت امير المؤمنين عليه السّلام رفت در يك ناحيه حرم مردى را ديد كه گروهى اطرافش را گرفته اند؛ پس از زيارت پيش آنها رفت؛ ديد همه شيعه و فقيه هستند و از استاد خود درس مي گيرند.
از كسى كه درس مي داد، پرسيد كه كيست؛ گفتند ابو حمزه ثمالى است گفت در همين بين كه نشسته بوديم مرد عربى وارد شده؟ گفت من از مدينه آمده ام امام صادق از دنيا رفت ابو حمزه چنان ناله اى زده و دو دست خود را بر زمين كوبيد.
پرسيد شنيدى كه وصيتى كرده باشد. گفت بلى وصيت كرد به فرزندش عبد اللَّه و پسرش موسى و منصور دوانيقى. ابو حمزه گفت خدا را سپاس كه ما را راهنمائى كرد. توجه داد كه كوچك امام است بزرگ را مشخص گردانيد و امر امامت را با وصيت كردن به منصور مخفى نگه داشت.
ابو حمزه رفت به طرف قبر امير المؤمنين شروع به نماز. ما هم نماز خوانديم من به او گفتم نفهميدم چه گفتى برايم تفسير كن. گفت با اين وصيت فهماند كه بزرگى لياقت امامت را ندارد و فرزند كوچك را به عنوان امامت برگزيد؛ زيرا او را با فرزند بزرگ خود شريك قرار داد و با وصى قرار دادن منصور امر امامت را مخفى نمود. خراسانى گفت باز هم توضيح ابو حمزه را نفهميدم بالاخره وارد مدينه شدم تمام پولها و امانت و نامهها همراه من بود از آن جمله يك درهم بود كه زنى بنام شطيطه داد با حوله اى.
به او گفتم اين يك درهم چيست براى امام بايد صد درهم بفرستى. گفت (ان اللَّهُ لا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِ) خدا از حق خجالت ندارد. من درهم او را براى اينكه نشانه داشته باشد، كج كردم و داخل يكى از كيسه ها انداختم. وارد مدينه شدم. از جانشين امام صادق عليه السّلام سؤال كردم؛ گفتند پسرش عبد اللَّه است. پيش او رفتم ديدم در خانه آب پاشى شده و جاروب كرده اند و خدمتكارى بر در خانه است. با خود گفتم اين رسم امام نبوده. بالاخره اجازه خواستم. پس از اجازه دادن وارد شدم. ديدم عبد اللَّه در محل مخصوص خود نشسته. اين نيز به نظر من خوب نيامد.
گفتم آقا شما جانشين حضرت صادق امام و پيشواى خدا بر خلق هستى؟ گفت بلى. گفتم در دويست درهم چقدر بايد زكاة بدهند. گفت پنج درهم. گفتم در صد درهم چقدر. گفت دو درهم و نيم. گفتم مردى به زنش گفت تو به عدد ستارگان آسمان طلاق داده شده اى بدون شاهد. گفت طلاقش صحيح است و از ميان ستارگان همان رأس الجوزاء براى سه مرتبه طلاق كافي است.
از جواب هاى او و وضعى كه براى خود ترتيب داده بود، در شگفت شدم. گفت هر چه با خود آورده اى، بياور به منزل ما. گفتم من چيزى نياورده ام. از آنجا خارج شده رفتم به زيارت قبر پيامبر. پس از بازگشت به منزل، ديدم غلام سياهى ايستاده به من سلام كرد. جواب دادم. گفت بيا برويم پيش كسى كه او را جستجو مي كنى. با او رفتم مرا بدر خانه اى كنار افتاده برد. خودش داخل شد؛ بعد مرا نيز داخل خانه نمود. چشمم به موسى بن جعفر عليه السّلام افتاد روى بورياى نماز است. فرمود جلو بيا ابا جعفر! مرا نزديك خود نشاند. دلائل امامت را از نظر ادب و علم و سخن گفتن در آن جناب آشكارا ديدم.
فرمود هر چه با خود دارى بياور. امانت ها را خدمت آن جناب بردم. به يك كيسه اشاره نمود؛ فرمود: اين كيسه را باز كن. باز كردم. فرمود: هر چه دارد روى زمين بريز. روى زمين ريختم. يك درهم كج شطيطه آشكار شد. همان را برداشت. فرمود اين بسته را نيز باز كن. باز كردم. حوله اى كه او داده بود برداشت. فرمود اين را برايم فرستاده (ان اللَّهُ لا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِ) خدا از حق خجالت ندارد. سلام مرا به شطيطه برسان، اين كيسه پول را به او بده. بقيه امانت هائى كه آورده اى برگردان به خراسان و رد كن به صاحبانش، بگو قبول كرد و به خودتان باز گردانيد.
مدتى در خدمت امام بودم كه مرا تعليم مي نمود و حديث مي كرد. فرمود مگر ابو حمزه ثمالى به تو نگفت جانشين حضرت صادق كيست وقتى براى زيارت امير المؤمنين عليه السّلام رفته بودى. گفتم چرا. فرمود مؤمن اين طور است وقتى خداوند قلب او را نورانى كند از اشارهها واقع را درك كند سپس فرمود اكنون برو از اصحاب مورد اعتماد پدرم بپرس كه وصى و جانشين پدرم كيست.
گروهى از اصحاب حضرت صادق را ديدم كه گواهى دادند امام صادق موسى بن جعفر را وصى خود قرار داده. داود رقى گفت از خراسان برايم نامه نوشت: اشخاصى كه پول هايشان را امام نپذيرفت، همه فطحى مذهب شده بودند؛ ولى شطيطه منتظر بازگشت من بود. وقتى او را ديدم، سلام مولا را رساندم و گفتم كه پول او را تنها قبول كرد و از ديگران را باز گردانيد و بدره زر را به او دادم، خيلى خوشحال شد؛ گفت اين پول ها نزد تو امانت باشد براى كفن و دفنم و پس از سه روز از دنيا رفت. (قطب الدين راوندى، سعيد بن هبة الله، الخرائج و الجرائح - قم، چاپ: اول، 1409 ق؛ ج 1؛ ص 328)
استاد محمدی قائینی در ادامه بیان کرد: می بینیم که گاه، خیر و برکت در همان مال اندک، ولی حلال است؛ نه از راه پارتی و سفارش و زرنگ بازی ها. باید دانست کمال همان است که خدا از ما می خواهد. بناست که من در راه درست، یعنی صداقت، امانت و عدالت حرکت کنم؛ حال هر چه باشد، ولو فقر یا غنا نتیجه آن باشد. اگر کسی فهمید که راه را کج رفته، پشیمان شد و به راه درست خواست برگردد، این «توبه کردن» است. انابه آن است که انسان با اشتیاق در مسیر درست حرکت کند؛ و البته به مقصد هم می رسد؛ اما توبه برای آن کسی است که راه درست را گم کرده و می خواهد به راه راست برگردد. و البته از بسیاری کارهایمان باید توبه کنیم؛ حتی نحوه نماز خواندن خود. چه بسا کارهایمان صرفا بر اساس عادت و رسوم بوده است؛ و نه بر اساس کلام خدا.
وی افزود: مهم آن است که انسان اگر فهمید راهش خطاست، برگردد؛ نه آنکه مانند شیطان، لجبازی کند و راه خطایش را مصرّانه ادامه بدهد. او بود که گفت «انا خیر منه» من از آدم برتر هستم. و این لجاجت را تا آخر ادامه می دهد. شیطان به محضر نوح نبی الله رسید و عرض کرد آیا راهی برای توبه من هست؟ نوح کلام شیطان را به خدا عرضه داشت. ندا آمد بله. راهش آن است که به تو سجده کند. خبر را به شیطان داد که نسبت به حضرت نوح تواضع و نهایت خشیت داشته باشد. اما شیطان گفت نه. من به جد تو سجده نکردم؛ به تو سجده کنم؟! اینکه سفارش شده است دائما در حال توبه باشیم؛ شاید معنای دقیق تر آن است که دائما دعا کنیم خدایا کج نشویم و اگر کج شدیم، ما را به راه راست برگردان. قلب ما را به گونه ای آماده کن که به هر راهی نرویم و اشتباهمان را ادامه ندهیم.
وی افزود: امام سجاد علیه السلام می فرماید: «للهم یا من لا یصفه نعت الواصفین» قرار است به درگاه خدا برویم و از خدا بخواهیم که دست ما را هم بگیرد. امام سجاد علیه السلام به ما می آموزاند که اول خدا را بشناسیم تا بعد از آن توفیق توبه کردن را از خدا بخواهیم. خدایا تو آنچنان بزرگ، مهربان، بخشنده و کریمی که وصف کنندگان، متکلمین، سخنوران عالم در علوم مختلف، نمی توانند تو را وصف کنند. خدایا تو آنچنانی که به کُنه ذات نمی توانند پی ببرند و خوبی ها و اوصاف تو را نمی توانند بشمارند. این کلام یعنی ما بناست تا به سوی منبع همه خوبی ها برویم. بناست با توبه به جایی برویم که مطمئن ترین فرد است تا ما را راهنمایی کند و دست ما را بگیرند و به راه درست هدایت کند و خطاهای گذشته را هم نادیده بگیرد و جبران نماید. خدایی که از پدر و مادر هم مهربان تر است؛ که توبه کار را کمک می کند، تشویق می کند، گناهان او را می بخشد؛ و بلکه «یبدل السیئات بالحسنات».