استاد علیدوست مطرح کرد؛

آسیب شناسی سقیفه و تحلیل حوادث اواخر عمر پیامبر تا شهادت حضرت صدیقه طاهره

 

پایگاه اطلاع رسانی نشست دوره ای اساتید ـ استاد علیدوست در تحلیل حوادث اواخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و بعد از وفات ایشان تا شهادت حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها با یک نگاه آسیب شناسانه به این حوادث به طوری که به مواردی که به زندگی امروز ما هم مربوط می شود توجه کنیم و چون رسالت انتقال هم داریم به دیگران هم منتقل کنیم.

 

به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی نشست دوره ای اساتید، استاد ابو القاسم علیدوست در جلسه ای به آسیب شناسی سقیفه و تحلیل حوادث اواخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تا شهادت حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها پرداخت که متن بیانات ایشان به این شرح است:

 

بسم الله الرحمن الرحیم

در تحلیل حوادث اواخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مدت بعد از وفات ایشان تا شهادت حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها با یک نگاه آسیب شناسانه به این حوادث به طوری که به مواردی که به زندگی امروز ما هم مربوط می شود توجه کنیم و چون رسالت انتقال هم داریم به دیگران هم منتقل کنیم.

 

البته اصل بحث یک بحث طولانی است و من فعلا به اجمال مطالب به صورت فهرست وار می پردازم و علاقه مندان می توانند برای پیگیری مطالب به سایت بنده مراجعه کنند.

 

آسیب اول که در آستانه رحلت پیامبر رخ داد مخالفت صریح با فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود

یعنی تا آن زمان مخالفت هایی با دستور رسول خدا شده بود اما به طور صریح و علنی و شاخص و معین دیده نشده بود که متأسفانه در آستانه رحلت این مخالفت ها صورت گرفت که به دو نمونه اشاره می کنیم:

 

اول قصه جیش اسامه است، می دانید  پیامبر در آستانه رحلتشان برای اینکه مدینه از اصحاب فتنه و کسانی که بعدا سقیفه را تشکیل دادند خالی باشد، جریان جیش اسامه را راه انداختند و فرمودند جناب اسامه لشگری را جمع کند و با روم آن زمان بجنگد، با اینکه رسول خدا صریحا دستور دادند «جهزوا جیش اسامه و لعن الله من تخلف عنه» یعنی با هر توانی که دارید به جیش اسامه ملحق شوید و لعنت خدا بر کسی که از جیش اسامه فاصله بگیرد و حتی خودشان با حالت مریضی که داشتند تا بیرون مدینه آمدند و آن دستمالی را که می بایست می بستند به پیشانی اسامه بستند و سفارش کردند و حتی برخی را نام بردند یعنی آنها که خلیفه  اول و دوم شدند به خصوص حضرت از این دو نفر نام بردند که شما به جیش اسامه ملحق شوید ولی می دانید که ملحق نشدند و جیش اسامه هم پا نگرفت و از مدینه حرکت نکرد و شهر هم خالی نشد.

 

مخالفت صریح دوم که بخاری در باب قول مریض نقل می کند جریان نامه است، می دانید که کتاب صحیح بخاری از اهمیت بالایی در میان اهل سنت برخوردار است به طوری که  بعد از قرآن اعتباری که برای بخاری قائل هستند برای هیچ کتاب دیگری قائل نیستند.

جریان قلم و دوات را بخاری کاملا نقل می کند و مخالفت صریح عمر را هم اشاره می کند.

 

آسیب دوم؛ هتک حریم پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و جسارت به او

در این مورد هم به دو نمونه اشاره می کنیم:

1. تعبیر عمر در جریان نامه که اولا با نوشتن نامه مخالفت کرد که در مورد قبل به آن اشاره کردیم، ثانیا به پیامبر جسارت هم کرد و شعار «حسبنا کتاب الله» از همین موقع آغاز شد، یعنی کتاب قرآن برای ما کافی است و نیاز به سنت پیامبر نداریم و این سخن تا زمان ما هم ادامه دارد، اگر در جریانات علمی جهان اسلام و مخصوصا ایران باشید هستند کسانی که هنوز هم می گویند ما فقط به قرآن باید مراجعه کنیم و روایات ما اسرائیلیات، مجوسیات و مسیحیات است و به درد ما نمی خورد و ما فقط قرآن را می شناسیم، فلذا می بینیم بعضی در مقام سؤال و شبهه می گویند در کجای قرآن آمده؟ همچنین ما جریانی در جهان عرب داریم که به آنها القرآنیون گفته می شود، در واقع آنها هم همین حرف را می زنند، بعضی از روشنفکران ما هم به این جریانات دامن می زنند، دوستان اهل علم باید متوجه خطرها باشند و بدانند چگونه باید جواب بدهند.

 

حسبنا کتاب الله یک جریان خطرناکی است که ما چوب حراج بزنیم به تراثمان که روایات اهل بیت علیهم السلام باشد، چون قرآن هم که به قول حضرت امیر که فرمودند «حمال ذو وجوه» یعنی قابل برداشت های متعدد است.

 

تا اینجا که نگذاشت قلم و دوات بیاورند و نامه نوشته شود و شعارحسبنا کتاب الله سر داد اینها مخالفت امر پیامبر بود ولی جسارت صریحی نبود اما بعد از آن یک جمله ای گفت،  گفت «إن الرجل لیحجر» یعنی  پیامبر تب دارد و انسان در حال تب هزیان می گوید، پیامبری که نص قرآن است «ما ینطق عن الهوی» با جسارت این شخص مواجه شد.

 

2.هتک حرمت دوم که معمولا به آن توجه نمی شود این است که جنازه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سه روز روی زمین می ماند و دفن نمی شود، علت این تأخیر چه بوده؟ علت این بود که همان کسی که بعدها خلیفه دوم شد شمشیر به دست گرفته بود و سر کوچه ایستاده بود و می گفت نمی گذارم نه یک نفر به خانه پیامبر برود و نه یک نفر خارج شود، پیامبر نمرده و اگر کسی مخالفت کند یا بگوید پیامبر مرده با شمشیر می زنم و می زد، بعد رفیقش آمد و این آیه را خواند که  «أفإن مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم» همچنین آیه شریفه «انک میت و انهم میتون» که قرآن صراحتا به پیامبر می گوید که تو هم می میری و همه می میرند، گفت من نمی دانستم که پیامبر مرده! اینها همه مسخره کردن تاریخ است و الا همه می دانند که پیامبر هم پیر می شود و فوت می کند.

 

بالاخره جنازه سه روز بر روی زمین می ماند در حالی که احترام اقتضا می کرد که حداقل به عنوان یک مسلمان، من نمی گویم شخص عالم اسلام یا شخص عالم امکان بلکه به عنوان یک انسان مسلمان که فوت کرده باید در اولین فرصت غسل داده شود و با احترام کفن و دفن شود، این جسارتی بود که نمی توان از آن چشم پوشی کرد.

 

سومین آسیب که خارج از تعصب هم مطرح می شود، نه این که ما شیعه هستیم و سقیفه را قبول نداریم بلکه به عنوان یک محلل تاریخ که می خواهد بدون تعصب داوری کند فتنه و آسیب تشکیل سقیفه بنی ساعده است که جریانش را کم و بیش می دانید، سقیفه خود به تنهایی نماینده حداقل چهار تخلف و آسیب است که عبارتند از:

 

1.تخلف از امامت که آسیب بزرگی است، یعنی سقیفه آمد به اصطلاح به جای امامت انتصابی امامت انتخابی را مطرح کند، بعد هم خواهیم گفت که اصلا انتخابی هم نبود و موجب شد شخص معصوم رفت و غیر معصوم بر سر کار آمد، عالم رفت و غیر او آمد و مسیر امامت در سقیفه منحرف شد.

 

2. نهاد جاهلی سقیفه جای مسجد را گرفت، یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم 23 سال و البته عمدتا 10 سال آخر در مدینه تلاش کرده بود نهاد مسجد را جایگزین نهادهای جاهلیت بکند چون در جاهلیت چیزی به نام مسجد وجود نداشت و آنچه که بود سقیفه نام داشت که قرآن از آن به نادیه تعبیه می کند، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همه کارها را در مسجد انجام می دادند، اگر برای جنگ برنامه ریزی لازم بود یا کار مهم دیگری پیش می آمد در مسجد انجام می گرفت، نماز جمعه و جماعت و تقسیم بیت المال در مسجد انجام می شد، حتی ازدواج ها هم در مسجد صورت می گرفت، ولی یک دفعه می بینیم که این نهاد مقدس جایش را به سقیفه می دهد، این ها می توانستند به مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بروند چرا که مسجد هم در دست آن ها بود ولی با این وجود سقیفه را پایه گذاری کردند، فکر نمی کنم این یک اتفاق بوده باشد، معمولا به این مسئله توجه نمی شود در حالی که نکته مهمی است، این در واقع جابجایی نهاد است، نهاد در مکتب خیلی مهم است، چرا که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اصرار داشت مسجد را نهادینه کند و همه فعالیت ها در مسجد باشد.

 

3.جابجایی ارزشها یعنی متأسفانه ارزش های اسلامی و نبوی جایش را به ارزش های جاهلی داد، می دانید پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در طول سالیان زیاد تلاش کرده بود ارزش های جاهلی بمیرد و ارزش های الهی زنده شود و آیاتی از قرآن هم به این مطالب تصریح می کند، مثلا «إن اکرمکم عند الله أتقاکم» تقوا را به عنوان ارزش مطرح می کند، «هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون» معرفت و دانش را به عنوان ارزش مطرح می کند، «أفمن کان مومنا کمن کان فاسقا لایستوون» ایمان را مطرح می کند، در مقابل مال و نسب و حیثیت اجتماعی را که بخواهد ارزش باشد کنار زد و رویش پا گذاشت و در این زمینه هم بت شکنی کرد و حتی در حدیثی فرمود «من أتی غنیا فتواضع لغناه ذهبا ثلثا دینه» یعنی کسی که به یک پول دار برسد و به خاطر ثروتش به او تواضع کند دو سوم دینش از بین می رود.

 

آن چه که مهم است این است که در یک حکومت اسلامی آنچه که ناموس دین است بشود حاکم و آنچه که بت است شکسته شود ولی اگر بر عکس شد و بت جای ناموس نشست و ناموس شکسته شد نباید انتظار داشته باشیم آن جامعه، دینی باشد، متأسفانه این جریان به نحو شدید در سقیفه رخ داد.

 

ببینید گفتگو هایی که در سقیفه رخ داد چگونه رد و بدل می شود: اسید بن حضیر یکی از آن هایی است که در جریان سقیفه نقش دارد، اسید با این که خود از انصار است ولی چون می داند اگر امامت و خلافت به سمت انصار بیاید به او نمی رسد بلکه به دیگران مثل سعد بن عباده می رسد لذا به طرف مهاجرین تمایل پیدا کرده خطاب به قبیله خودش که قبیله اوس است می گوید «والله لئن ولیتها الخزرج علیکم مرة لازالت لهم علیکم بذلک الفضیله» او نمی گوید چه کسی لیاقت دارد بلکه می گوید اگر توپ خلافت برود زمین خزرج ما باید زیر دست آن ها باشیم پس توپ را بیاندازیم در زمین مهاجرین، این منطق تعیین خلیفه و امام است.

 

حباب ابن منذر طرفدار این است که خلافت به انصار برسد، خطاب به خزرج که دوستان خودش هستند می گوید «أنتم اهل العز والثروه و أولی العدد و المنعه» یعنی شما پول دارید، عزت و پرستیژ دارید، جمعیت و سلاح دارید، چرا خلافت به شما نرسد؟ خاک بر سر این منطق، این نادان یک کلمه نمی گوید مثلا شما سبقت دارید، شما دین دارید یا سواد دارید، آن کسی که خلیفه اول شد می خواهد خلافت به یکی از دو رفیقش برسد، عمر یا ابوعبیده جراح، البته این برنامه ظاهری بود و الا باطنا دوست داشت که خلافت به خودش برسد، لذا ابوبکر می گوید نه، خلافت باید به قریش برسد، ابو عبیده جراح و عمر هر دو از قریش بودند، تعبیر او این چنین است «لن یعرف هذا الامر الا لهذا الحی من قریش هم اوسط العرب نسبا و دارا» یعنی به نظر من لایق خلافت بعد از رسول خدا هیچ کس نیست جز قریش، قریش هم در قالب این دو نفر معین بودند! حالا چرا قریش؟ چون قریش از حیث نسب و نفرات از همه بهتر و سرزمین بیشتری را در اختیار داشتند.

 

در حالی که می دانید روزی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد مسجد شد و دید کسی در مسجد نشسته او به پیامبر گفت می دانی من چه کسی هستم؟ من فرزند فلان فرزند فلان تا 9 جد خودش را شمرد، حضرت فرمود «أما انت عاشرهم» یعنی تو دهمی هستی؟ گفت بله حضرت فرمود کلکم فی النار.

 

ببینید پیامبر 23 سال خون جگر خورد و ببینید این شخص چه می گوید، اینها نسبشان بهتر است و سرزمین بیشتری تحت تصرف دارند! در آن فتنه کبرای سقیفه چه چیزی جابجا می شود؟ اصلا صحبت از سابقه ایمان نیست، صحبت از مجاهدت نیست، صحبت از سواد و علم نیست، حداقل می توانستند بگویند انصار پیامبر را جا دادند و کمک کردند و مهاجرین بگویند ما در مکه پیامبر را یاری کردیم و بعدش همراه پیامبر آمدیم و از خانه و کاشانه خود دل بریدیم یا مثلا در جنگ ها با پیامبر بودیم، یعنی این امتیازات نیم بندی هم که داشتند مطرح نکردند بلکه آمدند و چسبیدند به این اراجیف و این خطر کمی نبود، یعنی در سقیفه ناموس اسلام شکست به همان معنایی که گفتیم و بت مجددا زنده شد، بت نسب، بت عزت و بت مال مطرح شد.

 

و آسیب آخر این که مقام امامت تنزل کرد

اگر کار بزرگی را به انسان پستی بدهند آن انسان پست بزرگ نمی شود ممکن است با هیاهو و جنجال و تبلیغات چند صباحی شبانی را سلطان کنند ولی بالاخره لو می رود و کار تنزل می کند، بر عکس اگر به شخصیت بزرگی کار کوچکی بدهند چون بزرگ است کار را هم با عظمت می کند یعنی این طور نیست که کار اصل باشد و شخص فرع بلکه همیشه اشخاص اصل هستند و کارها فرع.

 

وقتی عده ای آمدند و خلافت رسول الله را به کسانی دادند که می دانید، این ها مثل خلیفه اول حتی ارث جده را که در قرآن است بلد نبودند موارد بسیاری در تاریخ وجود دارد که شاهد اشتباهات این ها هستیم که دیگر نمی خواهم به همه آن ها بپردازم.

 

وقتی این ها کار را به دست گرفتند امامت یک دفعه سقوط کرد بلکه در سال های بعد نبوت هم سقوط کرد، فلذا خلیفه رسول الله کسانی شدند که هر گونه فسقی را انجام می دادند باز هم خلیفه رسول الله بودند، هر گونه بدعتی را می گذاشتند و باز هم واجب الاطاعه بودند، تصور کنید کسی واجب الاطاعه باشد که سر تا پا فسق است.

 

برای تکمیل مطلب به چند مورد از منابع اهل سنت اشاره می کنم: آقای مناوی که در اهل سنت شخصیت برجسته و معروفی است کتابی دارد به نام فیض القدیر، وی در جلد دو صفحه 259 از این کتاب می گوید که ابدا نباید به حاکم جائر نفرین کرد چون حاکم جائر عدل خدا در زمین است، «الحاکم الجائر عدل الله فی الارض» یعنی این ها خدا را هم تنزل داده اند، وی در ادامه می گوید «ینتقم من خلقه» بشکند این قلم! همیشه خدا انتقام خودش را از خلقش به وسیله ظلمه می گیرد، یعنی تمام این جنایاتی که در طول تاریخ شده از جریان سقیفه به این طرف همه انتقام خداست از خلقش به وسیله حاکمان و خلفایش، این ها ابزار خدا هستند، «فإن شاء عفی عنه لانه آلته» اگر خواست حاکم جائر را عفو می کند چون او وسیله خداست «و إن شاء عذبه لأنه حقه» اگر هم خواست عذاب می کند چون حقش است، اساس همه این مبناها و حرف ها سقیفه است که حاکم جائر هم می تواند امام باشد.

 

موارد فراوان دیگری هم من آدرس دارم که اگر حاکم جائری خون ریخت تجاوز کرد به صورت شما زد باید صبر کرد، از رسول خدا نقل می کنند «من کره من امیره شیئا فالیصبر» هر چه که از امیر دیدید باید صبر کنید «فإنه من خرج من السلطان شبرا مات میتة جاهلیه» یعنی اگر یک وجب از حاکم جائر فاصله بگیرید به مرگ جاهلی مرده اید.

 

«إن أراد امرا ینتقص دینک فقل سمعا و طاعة» این روایت که در جلد سه صفحه 480 از کتاب صحیح مسلم آمده این چنین می گوید اگر کسی امیر شد و خواست حتی دین شما را نقص کند بگو گوش به فرمان تو هستم.

 

بعد می گوید کسانی که بیشترین مخالفت را با حکام جور کرده اند رافضی ها هستند یعنی ماها، «هذا ضد قول الرافضه فانهم اعظم مخالفا لولاة الامور» این عبارت ابن تیمیه است یعنی این حرف ها که من می گویم ضد شیعه است چون آن ها می خواهند با ولاة امور مخالفت کنند و البته بعد هم می گوید این ها ابعد الناس هستند، ابن تیمیه زبان تندی هم دارد.

 

پس این که به اینجا رسیده که هر حاکمی هر چه گفت امر و سخن خداست از سقیفه آغاز شده و شکل گرفته است.

 

استاد علیدوست در ادامه ضمن اشاره به مصائب حضرت زهرا سلام الله علیها تصریح کرد: چنان که در تاریخ هم مضبوط است در مدت 75 روز یا 95 روز 4 بار خانه امیر المؤمنین و صدیقه طاهره سلام الله علیهما مورد تعرض قرار گرفت، این خود یک آسیب مهمی است که باید در فرصت دیگری مستقلا به آن پرداخت، خانه ای که فرشته وحی علیه السلام وقتی می خواست وارد شود اذن و اجازه می گرفت، خانه ای که «یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» این خانه در مدتی کوتاه 4 با مورد هجمه قرار گرفت.

 

دفعه اول شخصی به نام قنفذ که غلام ابوبکر ولی در دست عمر بود آمد و در خانه را زد امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود کیست گفت من قنفذ هستم غلام خلیفه رسول الله و خلیفه رسول الله تو را خواسته، امیر المؤمنین فرمود چه زود به پیامبر تهمت می زنید! ابوبکر خلیفه رسول خدا؟!!

 

دفعه دوم آن کسی که بعدا خلیفه دوم شد هیزم زیادی آورد تا متحصنین در خانه امیرالمؤمنین علیه السلام را بیرون کند و خانه را با اهل خانه به آتش بکشد که البته ظاهرا متحصنین را بیرون کرد ولی تهدیدش عملی نشد و گذاشت برای بعد.

 

دفعه سوم تاریخ نقل می کند که آمد با حضرت زهرا مواجه شد با شمشیری که غلاف داشت به پهلوی فاطمه سلام الله علیها و با تازیانه اش به بازوی آن حضرت زد، این در حالی است که همه این ها جلوی چشم امیرالمؤمنین علیه السلام رخ می دهد، حضرت گریبانش را گرفت و خواست او را نابود کند مصلحت نبود و رهایش کرد و رفت.

 

دفعه چهارم آمد و این دفعه آتش فراوانی را آورد و اینجا بود که فاطمه سلام الله علیها بین در و دیوار قرار رفت و محسنش سقط شد و امیرالمؤمنین علیه السلام را با اجبار به مسجد بردند، الا لعنة الله علی القوم الظالمین./210/42/20

چ, 01/13/1393 - 13:59

دیدگاه جدیدی بگذارید