آیت الله مصباح یزدی:

کسی که راه خدا را می پیماید عقلش را زنده کرده و نفسش را کشته است

نماز انسان را لایق رحمت الهی می کند دو نفر وارد مسجد می شوند و دو نماز مثل هم می خوانند در عمل هیچ تفاوتی نیست اما یکی از آنها می گوید که اهل مسجد نماز من را ببینند و دیگری می گوید که ای کاش اینها که می بینند هم نمی دیدند، یک نماز انسان را بهشتی می کند و دیگری انسان را جهنمی.

 

به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی نشست دوره ای اساتید، درس هفتگی اخلاق آیت الله محمد تقی مصباح یزدی، چهارشنبه شب در دفتر مقام معظم رهبری در قم برگزار شد.

 

در این جلسه بعد از قرائت آیاتی از قرآن مجید، آیت الله مصباح یزدی بیانات زیر را ایراد نمودند:

 

در جلسات اخیر این مطلب را مطرح کردیم که چیزهایی که باعث انحراف و سقوط انسان می شود در منابع دینی سه چیز است: هوای نفس، دنیا و شیطان. عامل قوی هوای نفس است و دنیا متعلق هوای نفسانی است یا به تعبیر دیگر هواهای بالقوه را بالفعل می کند و شیطان باعث تقویت هوای نفس می شود. این سه عامل در واقع مثلثی را تشکیل می دهند که اغلب گناهان و مفاسد از ترکیب تاثیر این سه عامل به وجود می آید. برای اینکه توضیح بیشتری داده شود و از کلمات معصومین علیهم السلام بیشتر استفاده شود این سه عنوان را توضیح دادیم. همه ما معنای مبهمی از هوای نفس در ذهن داریم اما تعریف دقیقی که مشخص شود و بتوانیم تا موارد را از هم تفکیک کنیم کمتر بحث شده است. اصل واژه هوی بار مثبت و منفی ندارد و به دوست داشتن خوب هم می تواند کلمه هوی اطلاق شود. کلمه نفس هم خود به خود معنای بدی ندارد، در این استعمالات خاص بار ارزشی منفی پیدا می کند. گاهی نفس در مقابل غیر به کار می رود و گاهی در مفابل بدن به کار برده می شود که در علوم عقلی به کار برده می شود. در قرآن هم داریم که: «اخرجوا انفسکم الیوم». ولی در گفتگوهایی که در مباحث اخلاقی مطرح می شود، یک دیدگاه منفی برای نفس بیان شده است و در مقابل عقل قرار می گیرد و عقل بر ضد نفس است و گاهی تعبیر می شود که اینها با هم می جنگند و گاهی نفس غالب می آید و گاهی عقل.

 

اینکه گفته می شود با نفس مبارزه کنید، این معنا گاهی در منابع دینی هم دیده می شود. در یکی از خطبه های نهج البلاغه، امام علی علیه السلام در وصف کسی که راه خدا را در پیش گرفته است می فرماید: «قَدْ أَحْيَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ» کسی که راه خدا را می پیماید عقلش را زنده کرده است و نفسش را کشته است وقتی عقل در وجود انسان فعال است و زنده است. فاعل «أَحْيَا عَقْلَهُ» و «أَمَاتَ نَفْسَهُ» غیر از خود عقل و نفس است. پس هر دوی اینها چیزی هستند در اختیار آدمی که می تواند آنها را زنده  کند یا بمیراند. امام علی علیه السلام در نهج البلاغه در جای دیگری می فرماید: « إِنَّ مِنْ أَحَبِّ عِبَادِ اَللَّهِ إِلَیْهِ عَبْداً أَعَانَهُ اَللَّهُ عَلَى نَفْسِهِ» محبوبترین بندگان خدا، کسی است که در مقام نبرد با نفس درآمده و خدا کمکش کرده است که بر نفسش پیروز شود. پس نفس موجودی است که در وجود انسان است که با آن می جنگد و شکست می خورد مگر اینکه خدا کمک کند.

 

تلقی عمومی داریم که آدمیزاد دلش می خواهد کارهای خوب یا بدی بکند و میل به همه اینها دارد. اگر موفق شود که کار خوبی انجام دهد می گوییم آنجا عقلش را زنده کرده است و عکسش را اگر انجام دهد می گوییم عقلش را کشته است.

 

برخی کارها هست که انسان می تواند گاهی به حکم عقل و گاهی به حکم نفس انجام دهد. مثلا غذا خوردن در روز ماه رمضان به حکم نفس است اما اول افطار به حکم عقل است و ثواب هم دارد. این مساله مهمی است در فلسفه اخلاق. من در این مسائل تخصصی ندارم اما متاسفانه در طول دوران طلبگی بیان قانع کننده ای در این زمینه پیدا نکردم. چیزی که به نظرم قابل قبول است عرض می کنم، تصور بنده این است که این مساله وقتی حل می شود که ما اصلا فلسفه وجود انسان زا بشناسیم. به تعبیر دیگر هدف از خلقت انسان را شناسایی کنیم که خدا آدمیزاد را برای چه ساخته است و برای چه در این دنیا آورده است و در اینجا زندگی می کند. این چه سری دارد. خدای متعال موجودات ذی شعوری آفریده است که فقط علاقه به خیر دارند و میل به شرور پیدا نمی کنند، آنها اسمشان ملائکه است. اراده حکیمانه خدای متعال بر این بود که موجودی بیافریند که خودش بتواند راه خوب و بد را انتخاب کند و با انتخاب خود به هدف خلقتش برسد و نه اینکه راهش یک طرفه باشد. انسان از وقتی که به تکلیف  می رسد مثل موجودی است که سر دوراهی ایستاده است و می تواند راهش را هم عوض کند کمی بالا برود و دوباره برگردد. یعنی دایره اختیار انسان در نقطه اول نیست. این آدم ظرف اختیار و انتخابش است. آن چیز را که انتخاب کرد دیگر ثابت می شود و نهایتا به نقطه ای می رسد که نقطه ثبات است و بعد از آن تغییری نمی کند. در قیامت فرشتگان پشت در جهنم را می بندند. «إِنَّها عَلَيْهِمْ مُؤْصَدَةٌ فِي عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ» اینها که به جهنم می روند دیگر امیدی به بیرون آمدن نیست حتی التماس می کنند که یک روز از مجازات ما کم کنید «وَ قَالَ الَّذِينَ فىِ النَّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُواْ رَبَّكُمْ يخُفِّفْ عَنَّا يَوْمًا مِّنَ الْعَذَابِ» آنهایی که به بهشت رفتند دیگر تغییر نمی کنند «هم فیها خالدون ابدا» آنچه معلوم می کند که کجا باشند اعمال گذشته آنها است.

 

در اینجا خداوند یک هدف اصیل دارد و یک هدف بالعرض. یعنی که وقتی می خواست انسان را خلق کند برای جهنم خلق نکرده است، هدف او رحمت است. اما برای اینکه عالی ترین رحمت را به مخلوقی دهد باید او موجودی باشد که با انتخاب خودش زندگی کند و امتحان پس دهد، برای انکه آن هدف تحقق پیدا کند باید دار عذابی هم باشد تا اگر تخلف کرد به آنجا برود. جهنم رفتن مطلوب بالعرض است.

 

مهلت انسان در این زندگی مهلت انتخاب ها است. در این عالم اقتضای حکمت این است که انسان با انتخاب خودش آمادگی برای دریافت آن رحمت بی پایان الهی را پیدا کند. انواع انتخاب ها برایش پیش می آید و هر لحظه باید ده ها نوع گزینه در جلویش باشد تا انتخاب کامل تر باشد، یرای این، خداوند چیزهایی درانسان قرار داده که در هم تاثیر می گذارند و زمیه انتخاب جدید را فراهم می کنند. در درون ما غوغایی است از زمینه های انتخاب در هر لحظه. ما خیال می کنیم فقط یک انتخاب بزرگ داریم، ولی هر لحظه ده ها انتخاب در جلوی ما است در جلو دست و پا و چشم و گوش و باطن و ... .از مسائل ساده تا می رسد به مسائل سیاسی و اجتماعی. من باور نمی کنم انسانی موفق شود مجموع گزینه هایی که در عمرش واقع شده است را فقط بشمارد که از سن تکلیف تا حالا چند تا امتحان داشته است. اگر «و ان تعدوا نعمت الله لا تحصوها» درست باشد این هم درست است زیرا هر نعمتی که می آید امتحانی هم کنارش است که شکر آن را به جا می آوریم یا نه. این عالمی که کران ناپیدا است و بین منظومه هایش میلیون ها سال نوری فاصله است  و هر ذره اش همه عظمت است و جز خداوند کسی نمی تواند این نظام را درست کند. گل سرسبد این نظام مخلوقی است به نام انسان و عجیب است که این انسان می تواند به دست خودش، خود را به بالاترین کمالات و پست ترین مقامات برساند، این هم یک شگفتی دیگری است، اینها عجایب خلقت است.

 

چیزهایی که خدا در اختیار انسان قرار داده است، چند ویژگی دارد. بخشی از اینها این است که انسان از آنها استفاده کند تا در طول عمر خود زنده بماند چون هدفی که خدا دارد متوقف بر این است که انسان زنده باشد تا انتخاب های مختلفی داشته باشد. خود اینکه انسان اشتها داشته باشد کار حکیمانه ای است. باز حکمت خدا بر این نبود که فقط دو انسان زنده بماند، اول فقط آدم و حوا خلق شدند ولی حکمت الهی اقتضا می کرد که انسان های زیادی آفریده شوند و الان در یک زمان بیش از 7 میلیارد انسان در زمین هستند، برای این باید انسان غریزه جنسی داشته باشد. پس وجود غریزه جنسی از حکمت های خدا است، تشویق هم شده است که ازدواج کنید «تناكحوا تناسلوا تكثروا فإني أباهي بكم الأمم يوم القيامة ولو بالسقط» و بعد مسائل دیگری مثل خوردنی ها و آشامیدنی ها انواع مسائل را می خواهد، از کاشتن دانه ها و پرورش گیاهان و استفاده کردن از انواع غذا بر اساس تجربیاتی است که از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود، پس باید انسان ها در کنار هم زندگی کنند تا به هم در زندگی کمک کنند و خطر ها را به کمک هم دفع کنند و منافع را به کمک هم جلب کنند و تجربیات خودشان را به دیگران منتقل کنند و علاوه بر اینها احتیاج به تعلیم و تعلم پیدا می کنند و این اقتضا می کند که انسان ها به هم گرایش داشته باشند و بخواهند به هم انس داشته باشند. انتقال تجربه ها این علوم مختلف را پدید می آورد و همه اینها در صورتی است که زندگی اجتماعی باشد. در هر بابی که وارد شوید می بینید که هزاران حکمت در میل ها و قدرت هایی است که خدا به انسان داده است. هیچکدام از اینها نه معنی بد دارد و نه معنی خوب. به یک معنا همه اش خوب است چون همه اینها وسیله ای است برای تحقق حکمت الهی. «الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ» هر چیزی هم که ما نمی فهمیم باید برویم بیشتر درس بخوانیم و بیشتر فکر کنیم، حتی شیطان هم باید در این نظام احسن باشد و در کمال انسان موثر است.

 

خوب این کارها که گفتیم برای این است که انسان زنده بماند و از نعمت های خدا استفاده کند. ولی حالا سوال این است که «ثم ماذا؟» فرض کنید که بهترین زندگی هم بکند. آنها هم بر اساس این حکمت است که چون رفتن آن مقام بنا بود در گرو انتخاب باشد این آدم است که باید هر روز انتخاب داشته باشد. وقتی امتحان داد یا قبول می شود یا مردود و به آنجایی که می بایست برسد می رسد. «ثم جعل من بعد قوة ضعفا و شيبة» و «وَمَن نُّعَمِّرْ‌هُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ أَفَلَا يَعْقِلُونَ» این خلاف حکمت نیست چون وجود او در اینجا برای امتحان بود. مگر می شود دانشگاهی درست کرد که همیشه در امتحان باشد، امتحان باید نتیجه ای داشته باشد. پس دوران امتحان همیشه محدود است ولی نتایج آن طولانی است.

 

البته انسان آزاد است تا آنجایی که به آن هدف اصلی صدمه نزند. اگر این آزادی ها به جایی رسید که فساد آن قدر شایع شد که اصل آن عرض دیگر به خطر بیفتد و شدند «وَلَا يَلِدُوا إِلَّا فَاجِراً كَفَّاراً» قوم نوح وقتی حضرت نوح هزار سال آنها را راهنمایی کرد، حضرت نوح دست به دعا برداشت و گفت که در فرزندان اینها هم آدم خوبی پیدا نخواهد شد. «وَلَا يَلِدُوا إِلَّا فَاجِراً كَفَّاراً» این سنت دیگر الهی است. چون با آن حکمت اصلی آفرینش اختلاف داشت. هدف اصلی آن بود که انسان راه صحیح را انتخاب کند، اما اگر بنا باشد دیگر انسان راه صحیح را انتخاب نکند دیگر زنده نگه داشتن آنها فایده ندارد.

 

هدف اصلی انسان این است که این موجود به انتخاب رحمت را بپیماید تا لیاقت بهترین رحمت های الهی را پیدا کند، اگر چیزی کمک کند که آن راه را بپیماید و استعداد آن رحمت را پیدا کند، آن کار خوب است، یعنی کاری می کند که ارزش نتیجه اش بیش از خودش است. پس خوب و بدی واقعی از ارتباط کار با هدف آفرینش سنجیده می شود. اگر کارهایی که می کنیم مستقیما در در رسیدن به آن هدف موثر باشد مطلوب بالذات است ولی کارهای دنیا اینگونه نیست و زنجیره وار است و هر کاری مقدمه کار دیگری است. پس ما یک خوبی داریم که ارتباط آن کار با نتیجه ای که بر آن مترتب می شود ارزنده تر از خود کار باشد. اگر این سلسله از کارها ما را نهایتا به هدف نهایی برساند همه کارها خوب است چون هر کدام انجام نگیرد کار بعدی تحقق پیدا نمی کند.

 

تا اینجا آسان بود. اما برای رسیدن به مقام عالی کاری که بالنسبه اصیل است، چیزی است که ممحض در عبادت است مثل نماز. نماز انسان را لایق رحمت الهی می کند. دو نفر وارد مسجد می شوند و دو نماز مثل هم می خوانند. در عمل هیچ تفاوتی نیست اما یکی از آنها می گوید که اهل مسجد نماز من را ببینند و دیگری می گوید که ای کاش اینها که می بینند هم نمی دیدند. یک نماز انسان را بهشتی می کند و دیگری انسان را جهنمی. این همان امتیاز یزرگی است که در فلسفه اخلاق دینی وجود دارد و آن این است که نظامی که ما گفتیم نظام قالب ها است، یعنی قالب هاب خوب را معرفی می کند، اما این قالب ها روحی دارند که آن روح توجه به خدا است، اگر آن روح را داشته باشد موثر است وگرنه می تواند که مضر هم باشد. پس غیر از قالب رفتار ما روح اعمال هم باید طوری باشد که ما را لایق کند. نیت انسان است که به عمل روح ارزش می دهد. این است که در اسلام این همه بر نیت تاکید شده است «نِیَّةُ الْمُؤْمِن‌ِ خَیْرٌ مِنْ عَمَلِهِ» چون نیت ها فرق دارد ارزش کارها مثبت و منفی می شود. در روایت داریم که کسی که به نماز می ایستد اما توجهش به دیگران است نمی ترسد که او را به صورت الاغی مسخ کنند؟

 

حاصل مطلب اینکه کار خوب در منطق قرآن و اسلام عبارت است از کاری که قالبش به نزدیک شدن انسان به خدا کمک کند و در آن روح بندگی و اخلاص باشد. این کار می تواند خوردن و آشامیدن و یا هر کار دیگری باشد. نیت این اندازه تاثیر دارد. شما حساب کنید کسانی که به جبهه می روند و همه هستی خود را می گذارند تا از دین دفاع کنند، و آرزو دارند تا به شهادت برسند، اما ارزش این شهادت به آن نیتی بستگی دارد که او را برانگیخته است، گاهی ممکن است که ارزش منفی هم داشته باشد. همه مساوی نیستند بستگی به مراتب نیت و اخلاص دارد. بستگی به این دارد که حدا را چه اندازه می شناسد و چه جور حاضر است برای خدا فداکاری کند. هر اندازه معرفت و محبت و اخلاص انسان بیشتر باشد ثوابش بیشتر است./250/43/20

 

پ, 11/15/1394 - 08:40

دیدگاه جدیدی بگذارید