حضرت آیت الله جوادی آملی:

مفهوم مشکل انسان را حل نمی کند، مشهود است مشکل انسان را درست می کند

اگر عقل نظری بخواهد بفهمد، برهان برای آن هست، و عقل عملی بخواهد بنگرد، راه برایش باز است.

 

به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی نشست دوره ای اساتید، حضرت آیت الله عبدالله جوادی آملی در ادامه درس اخلاق خود که پنج شنبه ها بعد از نماز ظهر و عصر در موسسه علوم وحیانی اسراء بعد از قرائت آیاتی از قرآن مجید برگزار می شود، بیانات زیر را ایراد نمودند:

 

حضرت فاطمه زهرا در بیان نورانی فرمودند: «اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَریکَ لَهُ، کَلِمَةٌ جَعَلَ الْاِخْلاصَ تَأْویلَها» اخلاص تاویل لا اله الا الله است. دو چیز را وجود مبارک حضرت در خطبه خودشان ذکر کرده اند، فرموده اند: «ضَمَّنَ الْقُلُوبَ مَوْصُولَها، وَ اَنارَ فِی التَّفَکُّرِ مَعْقُولَها» انسان یا باید با دل با خدای خودش رابطه برقرار کند یا از طریق عقل. بالاخره یکی از این دو راه است یا از طریق دل یا از طریق فکر. فرمود توحید جدایی از حقیقت انسان نیست، رشته و ریشه ارتباطی دل با توحید را خدا تضمین کرده است. «ضَمَّنَ الْقُلُوبَ مَوْصُولَها» وصل دل با دل آفرین را خداوند تضمین کرده است، لذا خیلی ها نظیر اویس قرنی و امثال اینها از راه قلب به این حقیقت توحیدی بار یافتند که دنباله رو راهی هستند که وجود مبارک حضرت امیر علیه السلام پیمود، منتها اینها در ابتدای راه هستند و وجود مبارک حضرت در پایان راه است. حضرت فرمود: «ما کُنْتُ اَعْبُدُ رَبّا لَمْ أرَهُ» خدایی را که نبینم مرا عبادت نمی کنم. فرمود اینها کسانی اند که آنچه را که باید ببینند به اندازه خودشان می بینند و این راه دل است و خدای سبحان این را در دلها نهادینه کرده است و تحمیل نیست. اگر کسی صحنه دل را از اغیار بیرون کند، می تواند این راه را درک کند.

 

آن راه حوزوی و دانشگاهی که راه برهان است مثل کلام و فلسفه آن را حضرت در بخش سوم قرار می دهد «وَ اَنارَ فِی التَّفَکُّرِ مَعْقُولَها» یعنی نور عقلانی را در دلهای جوامع بشری روشن کرده است. اگر کسی بخواهد خدا را بفهمد، این راه و برهانش دلپذیر است و در دل هست منتها نباید این چراغ را دست خودمان کم نور کنیم و فیتیله اش را پایین بکشیم. نور معرفت عقلانی را خدا در دلها عطا کرده است. آن که می خواهد بفهمد یا از راه کلام است یا از راه فلسفه. آنکه می خواهد ببیند راهش عرفان است. این جنگ بین عقل و دل جهاد اکبر است و آن بین عقل و نفس، جهاد اوسط است. و اگر در آن حدیث نورانی از جنگ بین عقل و نفس به جهاد اکبر یاد شد، این اکبر نسبی است نه اکبر نفسی.

 

انسان سه مرحله می جنگد، یا با دشمن بیرون می جنگد، که ابزارش آهن است، یا با دشمن درون می جنگد، که ابزارش آه است. «وَ سِلاحُهُ الْبُکاءُ» آن که اهل گریه نیست مسلح نیست، گریه بهترین سلاح است برای انسان و از غرور انسان می کاهد و از خودخواهی او می کاهد، اگر کسی با تقوا شد و عالم و اهل بهشت شد، از آن به بعد جنگ سوم شروع می شود، جهاد اکبر این است که عقل می گوید که راه بسیار سخت است و باید با برهان فهمید، قلب می گوید فهم و مفهوم مشکل ما را حل نمی کند، ما می خواهیم ببینیم، این جهاد، جهاد اکبر است. اگر کسی می گوید که پای استدلالیون چوبین است برای این است که مفهوم مشکل انسان را حل نمی کند، مشهود مشکل انسان را حل می کند، راه شدنی است منتها صعب است و دشوار. انسان می تواد با پیمودن راهی که قرآن به ما نشان داده است به آنجا برسد.

 

قرآن یک کتاب علمی است. فرمود: «يتْلُوا عَلَيهِمْ آياتِهِ وَ يزَكِّيهِمْ وَ يعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ» اما این کتاب علمی با همه کتابهای علمی دیگر فرق دارد. شما چه در حوزه و چه در دانشگاه با استدلال های علمی کتاب ها آشنا هستید. در هیچکدام از رشته ای حوزوی و دانشگاهی و در هیچ کتابی، مسئله ای که «من دوست دارم» مطرح نیست. علم یک کبری و یک صغری و یک حدوسط دارد. شما همه این کتاب ها را بخوانید این حرف را نمی بینید که در استدلال کسی بگوید من این را دوست دارم. این دوست داشتن در مسائل عاطفی و شخصی است، اما قرآن در عین حال که کتاب علمی است، حد و سط برهانش را محبت و دوستی قرار داده است. وقتی از متکلم یا حکیم سوال کنید، با برهان به شما پاسخ می دهد. اما وقتی خلیل حق می خواهد صحبت کند، خدا دلیل یادش داده است. «وَتِلْكَ حُجَّتُنَا آتَيْنَاهَا إِبْرَاهِيمَ عَلَى قَوْمِهِ» وقتی بخواهد برهان اقامه کند می گوید که آن خورشید و ماه و ستاره از بین رفتنی است و من آن را دوست ندارم. «انی لا احب الافلین» خدا آن است که دلپذیر و محبوب باشد، نه خدا آن است که واجب الوجود باشد، واجب الوجود مشکل عقل را حل می کند، اما مشکل دل را حل نمی کند. در هیچ کتاب علمی محبت حد وسط برهان نیست. برای این که آن علم می خواهد.

 

قرآن نمی خواهد که خدا را ثابت کند، می خواهد تا معبود را ثابت کند. خدایی است که من به او دل می سپارم. همین که فهمیدم هست سجده می کنم. گفت: «انی لا احب الافلین» از ان طرف هم او بندگان خودش را دوست دارد. فرمود: « قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ» کتاب علمی همان حد وسط عقل نطری را ذکر می کند و نتیجه می گیرد، اما اینجا همه اش سخن از محبت است، اگر دوست خدا اید، راهی بروید که محبوب خد اباشد و شمارا دوست داشته باشد. اگر او دوست ما بود، مشکل ما را حل می کند و دعاهای ما را مستجاب می کند. وقتی خدا کسی را دوست داشت هرگز او راه رها نمی کند، همیشه مواظب او است. «الیس الله بکاف عبده»  شما کاری کنید که محبوب او باشید، شما اگر محب او بودید این یک بخشی از کمال است، اگر خواستید همه نیازهایتان بر طرف شود بکوشید، که «حبیب الله» را حد وسط قرار دهید. «إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي» پیرو حبیب الله باشید. وجود مبارک پیامبر هم محب است و هم محبوب. خدای سبحان هم محب است و هم محبوب. این هم معنای فاعلی دارد و هم معنای مفعولی. چرا باید از «حبیب الله» پیروی کنیم؟ اگر کسی حبیب الله شد، هرگز در در برزخ و در قیامت نمی ماند  و یقینا اهل بهشت است. قرآن در عین حالی که یک کتاب علمی است با همه کتاب های علمی فرق دارد. نمی خواهد فقط علم به مردم یاد دهد، می خواهد دل را به جایی سرگرم کند که همه مشکلات با آن حل شود.

 

اگر عقل نظری بخواهد بفهمد، برهان برای آن هست، و عقل عملی بخواهد بنگرد، راه برایش باز است. لذا فرمود: «من يطع الرسول فقد اطاع الله» هر کس حرف پیامبر را بشنود، حرف خدا را شنیده است چون پیامبر حرف خداوند را می زند. رسول بما انه رسول جز حرف مرسل حرف دیگری ندارد. کلام خدا است که از زبان مطهر پیامبر اسلام بیرون می آید. فرمود: «من يطع الرسول فقد اطاع الله» چون دو تا حرف نیست و لذا هر جا خداوند و پیامبر مطرح اند، ضمیر مفرد است «یاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ» نمی گوید «دعواکم» چون دو تا دعوت نیست. همه جا ضمیر مفرد است چون دعوت اصلی برای خدا است و پیامبر رسالت او را دارد. بعد حضرت می فرماید: «فإن تنازعتم في شيء فردوه إلى الله والرسول»

 

همین بیان نورانی را وجود مبارک پیامبر در مورد حضرت امیر علیه السلام دارد. خداوند فرمود: «النَّبِیُّ أَوْلَى بالمؤمنین من أنفسهم» پیامبر از جان ما به ما نزدیک تر و عزیرتر است. بعد حضرت فرمود: « من كنت مولاه فهذا علی مولاه» شما ین جمله را در کنار جمله خدا که فرمود « من يطع الرسول فقد اطاع الله» قرار دهید چه نتیجه ای می گیرید. یعنی علی علیه السلام حرف تازه ای ندارد و دارد حرف من را می زند ومن هم حرف تازه ای ندارم و فقط حرف الله را می زنم.

 

حضرت زهرا سلام الله علیها در بیانی نورانی فرمود دل زمینه شهود را دارد و عقل زمینه فهم را دارد و چیزی بر ما تحمیل نیست. این نیست که علمی از بیرون به ما دهند. منتها ما باید دو کار انجام دهیم اول بفهمیم که صاحب خانه کیست؟ دوم اینکه مهمانی دعوت کنیم که با صاحب خانه بسازد. وظیفه ما همین دو کار است. خدای سبحان فرمود من دلی نیافریده ام که چیزی در آن نباشد. فطرت خداوند و پیامبر و قیامت را فبول دارد. یا مهمان دعوت نکنیم و حوزه نرویم و  دنشگاه نرویم وهمین کار عادی را داشته باشیم، یا اگر می خواهیم که درس بخوانیم و چیزی یا بگیریم مهمانی دعوت کینم که با صاحب خانه بسازد. یک علمی وارد کنیم که با توحید و نبوت و رسالت بسازد. اگر خدای نا کرده علوم الحادی وشرک وارد کردیم همیشه بین این مهمان و میزبان درگیری است.

 

تردید برای عقل عملی است، شک برای عقل نظری است. آن جایی سخن از علم و استدلال است شک راه دارد و آن جایی که سخن از اراده و تصمیم و عزم است تردید راه دارد. یک وقت انسان یکبار شک می کند، یک وقت کثیر الشک است. یک وقتی انسان یک بار مردد است، یک وقت چندین بار بین این مهمان و میزبان تردد می شود. «فی رَیْبِهِمْ یَترَدَّدُونَ» اگر کسی کور باشد و در ورودی و خروجی را نداند، از دیوار شرق به دیوار غرب می رود. این  تردد مکرر را می گویند تردید. ما یک مهمانی دعوت کنیم که با ین علمی که خدا به ما داده است بسازد آن وقت پرش می کنیم. چه در «موصول» و چه در «معقول» که حضرت فرمودند.  اگر انسان دانشی را را فراهم کرد و مهمان ناخوانده ای دعوت کرد که با صاحب خانه درگیر بود این «فی رَیْبِهِمْ یَترَدَّدُونَ» دارد. این شک و تردید بدترین عذاب است.

 

پیامبر فرمود اگر من پیش شما محبوب تر از خود شما نباشم شما مومن نیستید. «لا یکون احدکم مومنا حتی اکون الیه احب من ماله نفسه و اهله» شما زمانی مومن هستید که علاقه شما به من بیش از علاقه شما به خودتان باشد. اینکه فرمود «النَّبِیُّ أَوْلَى بالمؤمنین من أنفسهم» یعنی اول باید انسان پیغمبر را دوست داشته باشد و بعد خودش را در مسیر پیامبر دوست داشته باشد.

 

اگر کسی مسأله مرگ برای او حل نشده باشد فکر کند که مرگ پایان راه است و انسان می پوسد او دیگر به این چیزها فکر نمی کند و درد این مسائل را ندارد، اما اگر کسی باور کرد که مرگ هجرت است واز پوسته درآمدن است و نه پوسیدن، آن وقت به دنبال محبوب اصلی خودش می رود و آن وجود مبارک پیامبر و سیزده نورانی دیگر هستند که اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام هستند. «لا یکون احدکم مومنا حتی اکون الیه احب من ماله نفسه و اهله»

 

پس هم خدا دوست دارد مومنینی که پیرو ولی خدا هستند و هم حبیب خدا، دوست دارد کسی را که با او از رهگذر محبت عبور کنند. صدر و ذیل ما نیاز است. «ا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ» ما اگر به او نیازمندیم نمی دانیم که به چه کسی مراجعه کینم، خیال می کنیم که کسی که مشکل ما را حل کرد، منبع اصیل است و لذا از او تشکر می کنیم در حالی که به ما گفته اند که کسی که از شما کمک می خواهد ما او را فرستاده ایم. حضرت فرمود:« إِنَّ الْمِسْكِينَ رَسُولُ اللَّهِ» یعنی نیازمنید که امروز به شما مراجعه کرده است را خداوند فرستاده است. هر کسی واقعا نیازمند است، نه گدای حرفه ای. وقتی  که به شما مراجعه کرد بدانید که کسی او را فرستاده است و اگر شما مشکل او را حل نکردید و مرسل را رد کردید و اگر چیزی به او دادید بدان که دست تو قبل از این که به دست این نیازمند برسد به دست بی دستی الله رسیده است. چرا وجود مبارک امام سجاد علیه السلام وقتی چیزی به مستمندی می داد دستش را گاهی می بوسید و گاهی به سرش می کشید؟ «هو یقبل التوبة عن عباده و یأخذ الصدقات»  امام سجاد علیه السلام می فرمود دست من قبل از اینکه به دست مستمندی برسد، به دست بی دستی الله رسیده است، ما در ایامی هستیم که جشن عاطفه مطرح است، ما بدانیم که هر اندازه ما به نیازمندان برسیم، خداوند چندین برابر به ما می دهد. این راه راه دلپذیری است و راه دلپذیر راهی نیست که انسان از آن برگردد و پشیمان شود یا از سرعتش بکاهد./250/43/20

 

ي, 12/16/1394 - 20:01

دیدگاه جدیدی بگذارید