خاطره آیت الله حائری شیرازی از جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی

آیت الله حائری شیرازی در درس اخلاق تاکید کرد: دل مؤمن جایگاه خدا است، اگر آنچه می‌کنید با آنچه هستید تناسب ندارد توبه کنید.

 

به گزارش خبرنگار نشست دوره‎ای اساتید، آیت الله حائری شیرازی در درس اخلاق خود که پنج‌شنبه‌ها در مدرسه فیضیه برگزار می‌شود بیان داشت: فاصله انسان با خدا مثل فاصله ما با خورشید است که خورشید همچون بشقابی دیده می‌شود، چون ما فاصله‌مان با خورشید زیاد است او را کوچک می‌بینیم و هر چه فاصله ما با خدا بیشتر شود کوچکتر دیده می‌شود و هر چه نزدیکتر باشد بزرگتر دیده می‌شود.

 

متن بیانات ایشان در درس اخلاق به این شرح است:

 

هستی به این قول او وابسته است «کن فیکون»، در قدیم چراغ‌های نفتی بود که وقتی آن را آماده می‌کردند جرقه‌ای لازم بود تا روشن شود، انسان نیز گاهی با یک جرقه روشن می‌شود، همچون کارخانه برق که برق تولید می‌کند و در تمامی جاها برق به جریان می‌افتد و منبع اصلی جریان برق است، خداوند نیز منبع اصلی جریان است که به سوی انسان‌ها می‌فرستد و به سوی او بر‌می‌گردد.

 

کل هستی یک جریان واحد است که دارای حرکت می‌باشد، از مبداء آفرینش می‌آید و به مبداء بازمی‌گردد، نه تنها زمان یک جریان است مکان هم یک جریان است، هم زمانی که در آنی و هم مکانی که در آنی در حال گذار است و جریان دارد، خداوند در زمان هست ولی در مکان نیست، واسطه زمان و مکان خداست.

 

اگر قلب ما متکی و وابسته به خدا باشد، خدا در آن جای می‌گیرد، خداوند نه در زمین جای می‌گیرد نه در آسمان، فقط در قلب مؤمن جای می‌گیرد، خداوند نه در زمین جایش می‌شود نه در آسمان ولی در قلب مؤمن جای می‌شود. جایگاه خدا قلب مؤمن است. خداوند در همه جا هست و در همه جا نیست، خداوند چون هیچ جا نیست، همه جا هست، چون در هیچ زمانی نیست در همه زمان‌ها هم هست.

 

استاد عالی حوزه علمیه ادامه داد : این دعا زیارتی ماه رجب است «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِمَعَانِي جَمِيعِ مَا يَدْعُوكَ بِهِ وُلاةُ أَمْرِكَ الْمَأْمُونُونَ عَلَى سِرِّكَ الْمُسْتَبْشِرُونَ بِأَمْرِكَ الْوَاصِفُونَ لِقُدْرَتِكَ الْمُعْلِنُونَ لِعَظَمَتِكَ أَسْأَلُكَ بِمَا نَطَقَ فِيهِمْ مِنْ مَشِيَّتِكَ فَجَعَلْتَهُمْ مَعَادِنَ لِكَلِمَاتِكَ وَ أَرْكَانا لِتَوْحِيدِكَ وَ آيَاتِكَ وَ مَقَامَاتِكَ الَّتِي لا تَعْطِيلَ لَهَا فِي كُلِّ مَكَانٍ يَعْرِفُكَ بِهَا مَنْ عَرَفَكَ لا فَرْقَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهَا إِلا أَنَّهُمْ عِبَادُكَ وَ خَلْقُكَ فَتْقُهَا وَ رَتْقُهَا بِيَدِكَ بَدْؤُهَا مِنْكَ وَ عَوْدُهَا إِلَيْكَ أَعْضَادٌ وَ أَشْهَادٌ وَ مُنَاةٌ وَ أَذْوَادٌ وَ حَفَظَةٌ وَ رُوَّادٌ فَبِهِمْ مَلَأْتَ سَمَاءَكَ وَ أَرْضَكَ حَتَّى ظَهَرَ أَنْ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ» یعنی وقتی تو زمانی مکانی نبودی، توی آسمان و زمین نمی‌گنجیدی، زمین و آسمان در تو می‌گنجد، یعنی همه زمان‌ها در تو بود، همه مکان‌ها در تو بود، این حقیقت انسان است، «من» انسانی وقتی نگاهش می کنی می‌بینی این عالم قائم به اوست، اینها مراتب وجودی عالم است، این جمله مؤید این مطلب است «أ تزعم أنک جرم صغیر و فیک انتوی العالم الاکبر» یعنی آسمان و زمین در عالم اکبر می‌گنجد، اکبر از آسمان و زمین «و انت الکتاب المبین لطیف بأحرفه یظهر المضمر» آن وسعتت و این معانی، «دوائک فیک و لا تعلم ، ودائک منک و لا تشعر» درد از خودت است درمانت هم از خودت، این چه درد و درمانی است که از خود انسان است، مشکل انسان اینجا است که تا گفت «من» یعنی خود را خدا خوانده، یعنی خود را خدا دیده، این می‎شود درد انسان، دوای انسان این است گه دست از خدایی بردارد و به خدایی او اعتراف کند، گیر انسان همین جا است که در ماه رجب باید این گیر بر طرف بشود، انسان عالم را طور دیگر ببیند، یعنی اگر دست از خدائیش بردارد دنیا و آخرت برای انسان می‌شود بهشت، مشکل انسان همین است.

 

یونس علیه السلام کی گفته بود که من خدا هستم که در شکم ماهی گفت: «فنادى في الظُلمات أن لا إله إلا أنت» یعنی چه «لا إله إلا أنت»؟ چرا گفت «لا إله إلا أنت»؟ معنایش این است که خدا قول داده بود عذاب بر این قوم نازل می‌شود، حالا آمدی بعد از آن زمان دیدی نازل نشد. «وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ»، تا یک دفعه آدم بیاد در رابطه با انبیاء صحبت بکند این و آن میایند سر راه انسان را می‌گیرند، مگر نمی گفتی معصوم پس چه طور «ذَّهَبَ مُغَاضِبًا» و آن که ما گفتیم این نیست.

 

خاطره آیت الله حائری شیرازی از جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی

در ایام جشن‌های 2500 ساله من شیراز بودم، در آن ایام احتیاطا تمام کسانی را که اهل مبارزه و سیاست بودند می‌گرفتند که مدت زمانی را که جشن برگزار می‌شود در زندان باشند و دست از پا خطا نکنند تا بعد، من هم جا خالی دادم، با یک ماشین مخصوص از شهر خارج شدم و بیرون از شهر سوار اتوبوس شدم و آمدم تهران که انگار از دست زندان گریختم، آمدم خانه دوستم، بنّایی می‌کرد، من هم گفتم کمک کنم، در گوشه‌ای نشسته بودم در بالای سرم هنوز دیوار خودش را نگرفته بود که به یکباره خراب شد و ریخت روی سرم، تمام آجرها ریخت رویم و دیگر راه نفس کشیدن برایم نبود، به خودم گفتم دیدی حالا آن زندان بدتر بود یا این، آنجا که دیگر هوا جیره بندی نبود، یک وقت که خدا بخواهد بازداشت کند ... « فنادى في الظُلمات أن لا إله إلا أنت سُبحانك إني كُنت من الظالمين»

 

این جا بود که از خدا درخواست کمک کردم، من این زیر بودم و ذکر می‌گفتم و یا الله می‌گفتم، بقیه نیز از من غافل شده بودند، بعد از مدتی شمردند دیدند یکی نیست، گفتند فلانی، یک دفعه یکی از راه رسید و گفت ساکت باشید و من می‌گفتم یا الله، صدای مرا شنید و گفت بیایید صدایش می‌آید، هنوز زنده است، گفتند با دست این جا را بکنید تا سرم پیدا شد و بعد می‌خواستند مرا بیرون بکشند گفت نه دورش را خالی کنید تا آسیبی به او نرسد، وقتی انسان می‌خواهد زندان نرود این جور می‌شود، خانه دوستش می‌شود زندان او «فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ ».

 

یونس علیه السلام دو شاگرد داشت یکی تنخاه که شغلش چوپانی بود و دیگری روبیل که مثل شما طلبه و عالم بود، فقط این دو بودند که به حضرت یونس علیه السلام ایمان آوردند، حضرت از تمسخر مردم به ستوه آمد و به این نتیجه رسید که این قوم آدم بشو نیستند و باید تنبیه بشوند، حضرت با تنخواه مشورت کردند، تنخواه گفت اینان هر چه بمانند وجودشان اهانت به خداست، گناه می‌کنند و نباشند بهتر است، معصیت کمتر، با روبیل مشورت کرد گفت کمی صبر کنیم ببینیم چطور می‌شود، حالا یک مهلتی به ایشان بدهید شاید توبه کردند، خدا  هم به یونس گفت با این دو یارت مشورت کن، نظر هر کدام را که پسندیدی عمل کن، یونس نظر تنخاه را پسندید و خدا هم به یونس موعد عذاب را خبر داد و کیفیت آنرا گفت که سه باد می‎آید (زرد و سرخ و سیاه) و عذاب در باد روز سوم است و این خبر را به اطلاع تنخاه و روبیل رساند، پس طبیعتا به انبیاء امر می‌شود که از محل عذاب خارج بشوند و به یونس هم امر شد شهر را ترک کند و اینکه در خروج از شهر کسی رویش را برنگرداند والا عذاب بر او هم نازل می‌شود، یونس وقتی مطمئن شد که عذاب نازل می‌شود به تنخاه و روبیل هم گفت که بیایید از شهر برویم که روبیل ماند، وقتی آنها رفتند روبیل ناراحت شد و در شهر با یک بلندگو صدا زد ای مردم پیامبر از شهر رفت، عذاب در پیش است و عذاب تان این است، بیایید توبه کنید خدا بزرگ است، توبه نکنید این فرصت هم از دست می‌رود، مردم گفتند توبه می‌کنیم، بهشون گفت زنان از مردان و بچه‌ها از مادران جدا شوند، وقتی میت را دفن می‌کنند و تلقین می‌دهند و میت را تکان می‌دهند نه به خاطر این است که میت تکان بخورد، برای این است که به تو بفماند که آیا تکان خوردی؟ این میت ترا تکان داد، متوجه شدی؟

 

بچه‌ها ناله می‌کردند و مادرها صدای ناله‌های بچه‌ها را می‌شنیدند، یک سری ابتکارات خوب است، در عزاداری‌ها، شب‌های توبه، شب‌های احیاء برای ایجاد ارتباط با خداوند انجام شود، خیلی هم اثر گذار است.

 

وقتی همه یکپارچه شدند، روبیل شروع به سخن گفتن کرد: ما اشتباه کردیم، غافلیم، جاهلیم، به پیغمبرت اذیت کردیم، آزرده‎اش کردیم، اهانت کردیم، ما برگشتیم تو هم برگرد، او می‌گفت و بقیه ضجه می‌زدند، او هم آه می‌کشید. تا روز اول شد، باد زرد آمد، شهود بود ضجه زیاد شد، روز دوم باد سرخ آمد، دیگر یقینشان شد، ضجه بیشتر شد، روز سوم باد سیاه آمد، دور سرشان یک چرخ زد و رفت به کوه خورد، کوه را متلاشی کرد تا ببینند، روبیل توانست مردم را تربیت کند.

 

یونس علیه السلام آمد خبر بگیرد، دید گوسفندان را دارند می‌آورند، تعجب کرد و شکی کرد، همین طور به راه افتاد تا رسید به دریا، سوار کشتی شد، دریا متلاطم شد، ناخدا گفت اموالتان را باید به آب بیندازید، به آب انداختند، گفت باز هم سنگین است باید یک نفر را به آب بیندازیم، قرعه کشیدند، اسم یونس علیه السلام در آمد، ناخدا نگاهی به یونس کرد، دید یک صورت روحانی دارد، دلش نیامد، گفت دوباره قرعه بیندازیم و بالاخره تمامی قرعه‌ها به اسم یونس علیه السلام درآمد، «فَسَاهَمَ فَکَانَ مِنْ الْمُدْحَضِینَ» و یونس علیه السلام را به دریا انداختند، «فالتقمه الحوت و هو ملیم» و ماهی او را بلعید، «أن لا إله إلا أنت سُبحانك إني كُنت من الظالمين»، خداوند متعال این را ملاک قرار داده برای برگشت انسان، با تفسیرهای مختلفی که آمده، دیگر قصه، قصه یونس نیست، همه یونس هستند «ان لا اله الا انت سبحانک انى کنت من الظالمین فاستجبنا له و نجیناه من الغم»، بعد برای اینکه بگوید این قضیه درسی است برای همه انسان‌ها گفت «وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنينَ» ما مؤمنین را به این صورت نجات می‌دهیم، حالا بگویید «کذلک» اشاره به کدام است؟ در دهان ماهی رفتن است یا بیرون آمدن از شکم ماهی؟ کدامش نجات است؟ مؤمنین را نجات می‌دهیم یعنی از «مغاصب» بودن و از « فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ علیه» بودن نجاتشان می‌دهیم، به اینکه بروند در آن ظلمات حسی تا از آن ظلمت معنوی خارج شوند، می‌بریمش در این ظلمت محسوس و از آن ظلمت نجاتش می دهیم، «مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ» که نامحسوس بود، شما را هم همراهی‌تان می‌کند، این است معنای «وَ كَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنينَ» یا اینکه وقتی انسان در تنگنا قرار گرفت و گفت خدایا نجاتم بده همان طوری که یونس را از شکم ماهی نجات داد، نجاتش می‌دهد، دومی هم درست است اما اولی درستتر است، گرفتاری نجات نه از شکم ماهی در آمدن، نجات اصلی نجات اول است، یعنی از خودش نجاتش داده، وقتی از خودش نجات پیدا کرد دیگر نیاز نبود به او دارو تجویز کنیم، گفتیم بس است دیگر دارو نخور، بیا بیرون، دارو مؤثر واقع شد.

 

کار خدا این است، وقتی می خواهد ابراهیم را نجات دهد می گوید سر اسماعیل را ببر، وقتی آن سر را شروع ‌کرد به بریدن، چاقو نمی‌برید، می گوید بریدی تمام شد رفت، «فنادیناه أن یا ابراهیم قد صدقت الرویا»، ذبح انجام شد، فهمیدی چی شد؟ ذبح انجام شد یعنی اسماعیلی که توی وجودت بود، «منِ» تو، این را کشتی و اسماعیل را در خودت کشتی، قصه این بود تا تو آزاد شوی.

 

این دلی که آسمان و زمین در درونش است، تعجب است که با فساد و باطل و ظلم پرش می‌کنیم، اگر خودت را بشناسی، اگر انسان قدر خودش را بداند، قیمت کاری که می‌کند بشناسد، قیمت خودش را هم بشناسد، اگر آنچه می‌کند با آنچه هست می‌ارزد بکند، ولی اگر می‌بیند آنچه می‌کند در شأن آنچه هست، نیست توبه کند./220/31/20

ج, 03/09/1393 - 11:42

دیدگاه جدیدی بگذارید