استاد عباسی آغوی مطرح کرد؛

بررسی ابعاد مختلف رویارویی مسلمانان و مشرکان در جنگ احزاب

جنگ احزاب یا خندق از بعد تاریخی یکی از جنگ های مهم صدر اسلام بوده است که در آن تمام دشمنان اسلام، از جمله یهودیان خیبر و دشمنانی که ابوسفیان آنها را جمع آوری کرده بود، علیه مسلمان ها متحد شدند.

به مناسبت سالروز جنگ احزاب و رشادت های امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب صلوات الله علیه در این جنگ، استاد محمد مهدی عباسی آغوی با خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی نشست دوره ای اساتید، به گفتگو پرداخت.

 

وی خاطرنشان کرد: جنگ احزاب یا خندق از بعد تاریخی یکی از جنگ های مهم صدر اسلام بوده است که در آن تمام دشمنان اسلام، از جمله یهودیان خیبر و دشمنانی که ابوسفیان آنها را جمع آوری کرده بود، علیه مسلمان ها متحد شدند.

 

این استاد حوزه علمیه قم در ادامه افزود: ابن خلدون تاریخ این جنگ را در سال چهارم هجری می داند اما مشهور قائل بر این هستند که جنگ احزاب یا همان خندق در سال پنجم هجری روی داده است.

 

وی افزود: دشمنانی که ابوسفیان آنها را جمع آوری کرده بود، بیش از ده هزار نفر بوده اند و این علاوه بر جنگجویان یهودی بود که در جبهه دشمن قرار داشته اند اما مسلمان ها تنها سه هزار نفر بوده اند.

 

استاد عباسی آغوی خاطرنشان کرد: وقتی خبر به پیامبر اسلام رسید، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، با اصحاب و یارانش مشورت کردند.

 

اصل اول: مشورت

این استاد سطوح عالی حوزه علمیه قم در ادامه به برخی از اصول اخلاقی، تربیتی این واقعه اشاره کرد و در اولین اصل به «اصل مشورت» پرداخت.

 

وی خاطرنشان کرد: با اینکه پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم خودشان عقل کل هستند اما با اصحاب خود مشورت کرد که بیرون از مدینه با دشمنان مقابله کنند و یا در داخل شهر؛

 

استاد عباسی آغوی افزود: سلمان فارسی در آنجا نظر خوبی داد و گفت: در ایران گاهی که جنگ در می گیرد، به دور شهر خندق می کَنیم؛ و اصولا وجه تسمیه این جنگ به «خندق» به خاطر کَندن خندقی است که در این جنگ روی داده است؛ و وجه تسمیه این جنگ به «احزاب» به خاطر اجتماع همه احزاب دشمن در این جنگ بوده است.

 

اصل دوم: تقسیم کار

دومین اصلی که این استاد حوزه علمیه به آن اشاره کرده، اصل «تقسیم کار» است که در این راستا افزود: مسلمان ها با مسئولیت پذیری خاصی، کار را سریع شروع کردند.

 

وی خاطرنشان کرد: پیامبر مسلمان ها را به گروه هایی تقسیم نمود و هر گروه سهمی از کار را بر عهده گرفت؛ حتی سلمان فارسی هم کار می کرد.

 

این استاد حوزه علمیه قم اضافه نمود: علاقه مسلمان ها به سلمان به قدری بود که در این جا بحث شد که سلمان از مهاجرین است و یا انصار؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «سلمان منّا اهل البیت».

 

وی افزود: سلمان به شدت کار می کرد؛ خود پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم هم کار می کرد و خاک ها را جابجا می نمود؛

 

وی خاطرنشان کرد: طبق نقل ها در ظرف شش روز این خندق بزرگ را کردند؛ خندقی که به اندازه قد یک انسان گودی داشت.

 

اصل سوم: خلاقیت

استاد محمد مهدی عباسی آغوی در ادامه به اصل «خلاقیت» اشاره کرد: مسلمان ها به شیوه های متداول جنگ نکرده بودند و دشمن با این شیوه مبارزه دچار غافلگیری شده بود؛ ما در مقابل دشمن همیشه باید اصل خلاقیت را لحاظ کنیم که مستلزم مقداری ریسک پذیری در حدّ معقول است.

 

اصل چهارم: اتحاد مسلمانان

وی افزود: بعد از آنکه کفار مقابل مسلمانان صف آرایی کردند، اصل دیگری را شاهد هستیم و آن اصل «اتحاد مسلمان ها» است. اگر مسلمان ها با هم متحد باشند، حتی اگر تعداد دشمن چندین برابر تعداد مسلمان ها باشند، پیروزی از آنِ مسلمان ها خواهد بود.

 

اصل پنجم: «ضرورت تعیین جانشین»

این استاد حوزه علمیه قم به «ضرورت تعیین جانشین» اشاره کرد و افزود: نکته ای که باید بر آن توجه کرد، آن است که با وجود نزدیکی منطقه جنگی خندق با مدینه، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به جای خود در شهر مدینه جانشین تعیین کرده بودند؛ ابن ام مکتوم این وظیفه را به عهده گرفت تا به کارها رسیدگی کند.

 

وی افزود: اگر این باشد، به طریق اولی باید دانست که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به تعیین جانشین بعد از رحلت خود توجه فرمودند.

 

اصل ششم و هفتم: «ضرورت تعیین رهبر و ضرورت توجه به زنان و کودکان»

استاد محمد مهدی عباسی آغوی به اصل «تعیین رهبر برای جامعه اسلامی» اشاره کرد و بعد از آن، اصل «ضرورت توجه ویژه به زنان و کودکان» را یادآور شد و در این باره افزود: با وجود خندقی که کَنده بودند، با این حال زنان و کودکان که به نسبت مردان دارای ضعف جسمی هستند، در دژهایی قرار داده شدند تا بیشتر حفاظت بشوند.

 

اصل هشتم: عدم مماشات با دشمنان

وی افزود: مسلمان ها در این جنگ از این خندق مراقبت می کردند؛ عمرو بن عبدودّ از مکانی از خندق که عرض کمتری داشت، عبور کردند؛ حضرت امیر علیه السلام به مقابله با وی پرداختند. در همین جا به اصل دیگر می رسیم که «مماشات نکردن با دشمن» است.

 

این استاد حوزه علمیه قم خاطرنشان کرد: عمرو بن عبدود به حضرت امیر علیه السلام می گوید: «دوست ندارم که تو را بکشم»؛ اما حضرت علیه السلام به او فرمود: «من می خواهم تو را بکشم.»

 

وی افزود: در  ادامه جنگ در گرفت و معروف است که حضرت اسب خود را پی کرد و سرانجام جنگ آن شد که مولا علی غالب گردید.

 

اصل نهم: اخلاص در عمل

استاد عباسی آغوی خاطرنشان کرد: اصل بعدی «اخلاص در عمل، حتی در کشتن دشمن» است؛ وقتی عمرو آب دهان به صورت مولا علی انداخت، ایشان صبر کردند تا خشمشان را فرو ببرند و ضربه شان از روی اخلاص باشد و همین اخلاص بود که آقا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ضربة علیّ فی یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین»
 

اصل دهم: حمله به دشمنان اصلی

این استاد حوزه علمیه قم، در ادامه افزود: ضربه حضرت علیه السلام در پیروزی لشکر اسلام تأثیر داشت و از این جهت به این اصل می رسیم که وقتی بزرگشان در جنگ شکست خورد، دیگر بقیه افراد حساب کار دستشان آمد و با خود گفتند که احتمال شکستشان زیاد است.

 

وی افزود: در حال حاضر ایران وارد مبارزه مستقیم با استکبار جهانی و امریکا شده است وقتی با بزرگترها به مبارزه بپردازیم، کوچکترها و اذنابشان دیگر حساب کار خود را داشته باشند.
 

اصل یازدهم: امیدواری به امدادهای غیبی

استاد محمد مهدی عباسی آغوی اضافه نمود: پیروزی در این جنگ، تنها به خاطر زحمات مسلمان ها در قبل از این جنگ، یا در زمان این جنگ نبوده است؛ بلکه امدادهای غیبی هم برای پیروز شدن مسلمان ها تأثیر بسزایی داشت؛ بادهای شدیدی وزید و دیگ ها و چادرهای دشمن افتادند.

 

وی افزود: آنها با دیدن این شرایط و با توجه به اینکه محاصره مسلمان ها نتیجه ای ندارد، با شکست، مدینه را ترک کردند. از این رو باید دانست که «و شاورهم فی الامر و اذا عزمت فتوکّل علی الله ان الله یحبّ المتوکلین» و البته امدادهای غیبی بر اساس تلاش خود انسان است.

 

این استاد حوزه علمیه قم خاطرنشان کرد: مشورت کن، عزم داشته باش و عزم یعنی تصمیمی که بخواهد به عمل منجر شود. وقتی رابطه خود و دیگران و رابطه خود با خود به نحو درست انجام شد، در مرحله بعد به خداوند باید توکل کرد و خداوند هم نصرت عطا می کند.

 

استاد عباسی افزود: مجموع این یازده اصل، تصویر خوبی از ابعاد اخلاقی و تربیتی این حادثه را به ما نشان می دهد؛ از مشورت، تا اینکه حتی خودِ رهبر جامعه اسلامی هم پای کار قرار بگیرند، تا اتحاد مسلمان ها تا اخلاص امیرالمؤمنین علیه السلام و دیگر اصول بیان شده، تصویر جامعی از ابعاد انسانی را نشان می دهد که در سخت ترین شرایط هم رابطه خود و دیگران، و رابطه خود با خدا را اصلاح کنیم که اگر چنین شود امور اصلاح می شود و پیروزی هم به دست می آید.

 

وی به برخی از آیات اشاره کرد که به غزوه احزاب اشاره دارد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً (9) إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا (10) هُنالِكَ ابْتُلِيَ لْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالاً شَدِيداً (11) وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلاَّ غُرُوراً (12)  وَ إِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ما هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلاَّ فِراراً (13) وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ أَقْطارِها ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْها وَ ما تَلَبَّثُوا بِها إِلاَّ يَسِيراً (14) وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الْأَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلاً (15) قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلاَّ قَلِيلاً (16) قُلْ مَنْ ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُمْ مِنَ اللَّهِ إِنْ أَرادَ بِكُمْ سُوءاً أَوْ أَرادَ بِكُمْ رَحْمَةً وَ لا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً (17) قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاَّ قَلِيلاً (18) أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ فَإِذا جاءَ الْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذِي يُغْشى‏ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَإِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ أُولئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً (19) يَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ يَذْهَبُوا وَ إِنْ يَأْتِ الْأَحْزابُ يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِي الْأَعْرابِ يَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبائِكُمْ وَ لَوْ كانُوا فِيكُمْ ما قاتَلُوا إِلاَّ قَلِيلاً (20) لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً (21) وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ ما زادَهُمْ إِلاَّ إِيماناً وَ تَسْلِيماً (22) مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلاً (23) لِيَجْزِيَ اللَّهُ الصَّادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ إِنْ شاءَ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً (24) وَ رَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْراً وَ كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ وَ كانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزاً (25) وَ أَنْزَلَ الَّذِينَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ صَياصِيهِمْ وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً (26) وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِيارَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُها وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيراً (27)

 

(اى اهل ايمان! نعمت خدا را بر خود ياد كنيد، هنگامى كه سپاهيانى [به قصد نابود كردنتان‏] به سوى شما آمدند، پس بادى [كوبنده‏] و لشكريانى كه آنها را نمى‏ديديد بر ضد آنان فرستاديم [تا آنان را در هم كوبيدند] و خدا به آنچه انجام مى‏دهيد، بيناست. (9)

زمانى كه از بالا و از پايين [لشكرگاه‏] تان به سويتان آمدند، و آن گاه كه ديده‏ها [از شدت ترس‏] خيره شد و جان‏ها به گلو رسيد، و به خدا آن گمان‏ها [ى ناروا] را [كه خود مى‏دانيد] مى‏برديد. (10)

آنجا بود كه مؤمنان مورد آزمايش قرار گرفتند و به تزلزل و اضطرابى سخت دچار شدند. (11)

و آن گاه كه منافقان و آنان كه در دل‏هايشان بيمارى [ضعف ايمان‏] بود، مى‏گفتند: خدا و پيامبرش جز به فريب ما را وعده [پيروزى‏] نداده‏اند! (12)

و آن گاه كه گروهى از آنان گفتند: اى اهل مدينه! [ميدان نبرد] جاى درنگ و ماندن شما نيست، پس برگرديد. و گروهى از آنان از پيامبر اجازه [برگشتن‏] مى‏خواستند، و مى‏گفتند: خانه‏هاى ما بدون حفاظ است. در صورتى كه بدون حفاظ نبود، و آنان جز فرار را قصد نداشتند! (13)

و اگر از پيرامون خانه‏هايشان بر آنان حمله مى‏شد و از آنان بازگشت [به شرك و جنگ با مؤمنان‏] درخواست مى‏شد، آن را مى‏پذيرفتند و براى آن جز مدت كوتاهى [به اندازه تجهيز خود بر ضد مؤمنان‏] درنگ نمى‏كردند!! (14)

و همانا آنان از پيش با خدا پيمان بسته بودند كه [به دشمن‏] پشت نكنند و پيمان خدا همواره بازخواست شدنى است. (15)

بگو: اگر از مرگ يا كشته شدن بگريزيد، گريز شما هرگز سودتان نمى‏دهد، و در اين صورت [اگر هم سودتان دهد، از اين زندگى زودگذر فانى‏] جز اندكى برخوردار نخواهيد شد. (16)

بگو: اگر خدا براى شما آسيب و گزندى يا پيروزى و غنيمتى بخواهد، كيست كه شما را در برابر [تقديرات و قضاى‏] خدا نگه دارد؟ در صورتى كه غير از خدا نه كارسازى براى خود مى‏يابند، نه يارى دهنده‏اى. (17)

يقيناً خدا بازدارندگان را از ميان شما [كه مجاهدان را با وسوسه و اغواگرى از شركت در جهاد باز مى‏دارند] و كسانى را كه به برادرانشان [آن براداران دينى كه ايمانشان سست است‏] مى‏گويند: [براى عيش و نوش‏] به سوى ما بياييد [شما را به شركت در جهاد چه كار؟] مى‏شناسد و جز اندكى به جهاد نمى‏آيند. (18)

در حالى كه نسبت به شما [براى هزينه كردن هر نوع كمكى‏] بخيل‏اند و چون [به سبب افروخته شدن آتش جنگ‏] ترس پيش آيد آنان را مى‏بينى به سوى تو مى‏نگرند در حالى كه چشمانشان [بى‏اختيار در حدقه‏] مى‏گردد، مانند كسى كه بيهوشى مرگ او را فرو مى‏پوشد، پس هنگامى كه ترس برطرف شود با زبان‏هايى تيز و تند به شما آزار مى‏دهند، در حالى كه بر [سخن‏] خير [و زبان خوش و نرم‏] بخيل‏اند اينان ايمان نياورده‏اند، به اين خاطر خدا اعمالشان را تباه و بى‏اثر كرده است و اين [كار] بر خدا آسان است. (19)

 [اين بزدلان منافق‏] مى‏پندارند كه گروه‏هاى دشمن نرفته‏اند و اگر بار ديگر گروه‏هاى دشمن بيايند، آنان دوست دارند كه كاش در ميان اعراب باديه‏نشين بودند، و از [همانجا] خبرهاى شما مى‏پرسيدند، و اگر در ميان شما بودند جز اندكى جنگ نمى‏كردند. (20)

يقيناً براى شما در [روش و رفتار] پيامبر خدا الگوى نيكويى است براى كسى كه همواره به خدا و روز قيامت اميد دارد و خدا را بسيار ياد مى‏كند. (21)

هنگامى كه مؤمنان [در نبرد خندق‏] گروه‏هاى دشمن را ديدند گفتند: اين است آنچه خدا وپيامبرش به ما وعده داده‏اند [كه ثواب و پاداش عظيم روز بازپسين بدون تحمل سختى‏ها و سرافراز بيرون آمدن از آزمايش‏ها ميسر نيست‏] و خدا و پيامبرش راست گفته‏اند، و [جنگ خندق‏] جز بر ايمان و تسليم آنان نيفزود. (22)

از مؤمنان مردانى هستند كه به آنچه با خدا بر آن پيمان بستند [و آن ثبات قدم و دفاع از حق تا نثار جان بود] صادقانه وفا كردند، برخى از آنان پيمانشان را به انجام رساندند [و به شرف شهادت نايل شدند] و برخى از آنان [شهادت را] انتظار مى‏برند و هيچ تغيير و تبديلى [در پيمانشان‏] نداده‏اند، (23)

تا سرانجام خدا صادقان را به سبب صدقشان پاداش دهد، و منافقان را اگر بخواهد عذاب كند يا [اگر توبه كنند] توبه آنان را بپذيرد زيرا خدا همواره بسيار آمرزنده و مهربان است. (24)

و خدا كافران [شركت كننده در جنگ خندق‏] را در حالى كه به پيروزى و غنيمت دست نيافتند با خشم و اندوهشان برگرداند، و خدا [سختى و مشقت‏] جنگ را از مؤمنان برداشت و خدا همواره نيرومند و تواناى شكست‏ناپذير است. (25)

و [خدا] كسانى را از اهل كتاب كه گروه‏هاى دشمن را پشتيبانى كردند از قلعه‏هاى محكم و استوارشان پايين كشيد و در دل‏هايشان ترس و بيم افكند، گروهى را مى‏كشتيد و گروهى را اسير مى‏كرديد، (26)

و سرزمينشان و ديار و اموالشان و سرزمينى كه به آن قدم نگذاشته بوديد به شما ميراث داد و خدا بر هر كارى تواناست. (27)

 

استاد عباسی آغوی در ادامه تأکید کرد: در مقابل مشکلات عده ای ناامید می شوند و عده ای امیدشان را از دست نمی دهند؛ عده ای ترسشان بیشتر است و انسان مسلمان واقعی آن است که خوف و رجایش متوجه خداوند متعال باشد و نه متوجه اتفاقات که اگر اینگونه باشد، با حوادث و اتفاقات گوناگون ناامید نمی شود.

 

 

این استاد حوزه علمیه در بخش دیگر از این گفتگو به داستانی زیبا از عنایت الهی در ایام غزوه خندق پرداخت:

جابربن عبدالله انصاری می گوید: در جنگ خندق همانطور که من و چند نفر دیگر مشغول کندن قستمی از خندق بودیم به صخره بزرگی رسیدیم که شکستن آن ممکن نبود و کلنگ ها در آن اثر نمی کرد. دوستان مرا خدمت رسول الله فرستادند، من آمدم؛ دیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از شدت گرسنگی سنگ برشکم مبارک بسته اند و از شدت خستگی به پشت خوابیده اند.

 

عرض کردم: به سنگ بزرگی رسیده ایم. حضرت فوراً بلند شدند و کمی آب روی صخره پاشیدند و سپس با کلنگ یک ضربه در وسط آن زدند، برقی درخشان از آن جهید، و سپس ضربه دوم را زدند و برق دیگری جهید، و با ضربه سوم، صخره عظیم شکست.

 

جابر می گوید: ما درمنزل یک من جو و یک گوسفند داشتیم، رفتم و به اهل بیتم گفتم: من رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را دیدم که از شدت گرسنگی سنگ بر شکم مبارک خود بسته بود این گوسفند را سر ببر و غذایی درست کن و با جوها نان بپز تا من رسول خدا را برای ناهار دعوت کنم، بعد آمدم خدمت رسول خدا و حضرت را دعوت کردم، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود باهر کس که دوست دارم بیایم یا به تنهائی؟

 

جابر می گوید: خجالت کشیدم بگویم به تنهائی خیال کردم حضرت مقصودشان علی علیه السلام است و می خواهند ایشان را هم همراه خود بیاورند؛ لذا عرض کردم، بله با هر کس که دوست دارید تشریف بیاورید. بعد به خانه آمدم و به اهل بیتم کمک کردم تا غذا آماده شد رفتم و به رسول خدا صلی الله علیه و سلم خبر دادم که تشریف بیاورند که یک مرتبه رسول الله بالای خندق ایستادند و با صدای بسیار بلند فرمودند ای معشر مسلمین دعوت جابر را به ناهار اجابت کنید جمیع مهاجرین و انصار از خندق بیرون آمدند و همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم  به راه افتادند و رسول خدا به هر کس در راه می رسید می فرمود: دعوت جابر را اجابت کنید.

جابر می گوید: من دویدم به خانه و به عیالم گفتم رسول خدا جمیع مسلمانها را به خانه ما دعوت کردند.

عیالم گفت: آیا به رسول خدا گفته ای ما چقدر غذا درست کرده ایم؟

گفتم: بله، عیالم مرا دل تسلی داد و گفت حضرت خودشان بهتر می دانند که چه می کنند.

مسلمان ها رسیدند و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خودشان و امیرالمومنین علیه السلام وارد شدند و دستور دادند مسلمان ها خارج از منزل بنشیند سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نگاهی به تنور نان و نگاهی به دیگ غذا کردند و به عیالم فرمودند: تو از تنور نان بده، حضرت با امیرالمومنین نان ها را در کاسه بزرگی خورد می کردند و ده نفر- ده نفر می آمدند و غذایشان را می گرفتند و به من می فرموند: ای جابر کِتف گوسفند بده.

جابر می گوید: عیالم هر چه نان درمی آورد، باز وقتی برسر تنور می رفت، می دید جای آن نان دیگری است؛ من هم تا سه کتف از دیگ درآوردم، باز رسول خدا فرمود: کتف بده.

گفتم: یا رسول الله مگر یک گوسفند چند کتف دارد! من تا به حال به جای دو کتف که یک گوسفند دارد سه تا داده ام.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر ساکت بودی، همه کتف می خوردند.

به هرحال همگی مسلمین از آن غذا خوردند و سیر شدند ولی تنور همچنان پر از نان بود و دیگ پر از غذا و ما چندین روز از آن می خوردیم.

 

 

بخش پایانی این گفتگو با استاد محمد مهدی عباسی آغوی ابیات زیبای مولانا است که بخشی از فضایل مولا امیرالمؤمنین علیه السلام را به تصویر می کشد:

از علی آموز اخلاص عمل                             شیر حق را دان مطهر از دغل

در غزا بر پهلوانی دست یافت                          زود شمشیری بر آورد و شتافت

او خدو انداخت در روی علی                           افتخار هر نبی و هر ولی

آن خدو زد بر رخی که روی ماه                       سجده آرد پیش او در سجده ‌گاه

در زمان انداخت شمشیر آن علی                       کرد او اندر غزایش کاهلی

گشت حیران آن مبارز زین عمل                       وز نمودن عفو و رحمت بی‌ محل

گفت: بر من تیغ تیز افراشتی                           از چه افکندی مرا بگذاشتی

آن چه دیدی بهتر از پیکار من                         تا شدی تو سست در اشکار من

آن چه دیدی که چنین خشمت نشست                تا چنان برقی نمود و باز جست

آن چه دیدی که مرا زان عکس دید                    در دل و جان شعله ‌ای آمد پدید

آن چه دیدی برتر از کون و مکان                      که به از جان بود و بخشیدیم جان

در شجاعت شیر ربانیستی                              در مروت خود که داند کیستی

ابرها گندم دهد کان را بجهد                           پخته و شیرین کند مردم چو شهد

ابر موسی پر رحمت بر گشاد                          پخته و شیرین بی زحمت بداد

از برای پخته‌ خواران کرم                               رحمتش افراخت در عالم علم

تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا                      کم نشد یک روز زان اهل رجا

تا هم ایشان از خسیسی خاستند                       گندنا و تره و خس خواستند

امت احمد که هستید از کرامت                         تا قیامت هست باقی آن طعام

چون ابیت عند ربی فاش شد                           یطعم و یسقی کنایت ز آش شد

هیچ بی‌ تاویل این را در پذیر                          تا در آید در گلو چون شهد و شیر

زانک تاویلست وا داد عطا                              چونک بیند آن حقیقت را خطا

آن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست                     عقل کل مغزست و عقل جزو پوست

خویش را تاویل کن نه اخبار را                        مغز را بد گوی نه گلزار را

ای علی که جمله عقل و دیده ‌ای                      شمه ‌ای وا گو از آنچه دیده ‌ای

تیغ حلمت جان ما را چاک کرد                        آب علمت خاک ما را پاک کرد

بازگو دانم که این اسرار هوست                        زانک بی شمشیر کشتن کار اوست

صانع بی آلت و بی جارحه                              واهب این هدیه‌ های رابحه

صد هزاران می چشاند هوش را                       که خبر نبود دو چشم و گوش را

باز گو ای باز عرش خوش‌ شکار                      تا چه دیدی این زمان از کردگار

چشم تو ادراک غیب آموخته                           چشم های حاضران بر دوخته

آن یکی ماهی همی ‌بیند عیان                          وان یکی تاریک می ‌بیند جهان

وان یکی سه ماه می ‌بیند بهم                           این سه کس بنشسته یک موضع نعم

چشم هر سه باز و گوش هر سه تیز                    در تو آویزان و از من در گریز

سحر عین است این عجب لطف خفی ست             بر تو نقش گرگ و بر من یوسفی ست

عالم ار هجده هزارست و فزون                        هر نظر را نیست این هجده زبون

راز بگشا ای علی مرتضی                              ای پس از سوء القضا حسن القضا

یا تو واگو آنچ عقلت یافتست                          یا بگویم آنچ برمن تافتست

از تو بر من تافت چون داری نهان                     می ‌فشانی نور چون مه بی زبان

لیک اگر در گفت آید قرص ماه                        شب روان را زودتر آرد به راه

از غلط ایمن شوند و از ذهول                         بانگ مه غالب شود بر بانگ غول

ماه بی گفتن چو باشد رهنما                            چون بگوید شد ضیا اندر ضیا

چون تو بابی آن مدینهٔ علم را                       چون شعاعی آفتاب حلم را

باز باش ای باب بر جویای باب                       تا رسد از تو قشور اندر لباب

باز باش ای باب رحمت تا ابد                         بارگاه ما له کفوا احد

هر هوا و ذره‌ ای خود منظریست                       نا گشاده کی گود کانجا دریست

تا بنگشاید دری را دیدبان                              در درون هرگز نجنبد این گمان

چون گشاده شد دری حیران شود                      مرغ اومید و طمع پران شود

غافلی ناگه به ویران گنج یافت                        سوی هر ویران از آن پس می ‌شتافت

تا ز درویشی نیابی تو گهر                             کی گهر جویی ز درویشی دگر

سال ها گر ظن دود با پای خویش                     نگذرد ز اشکاف بینی های خویش

تا ببینی نایدت از غیب بو                              غیر بینی هیچ می ‌بینی بگو

پس بگفت آن نو مسلمان ولی                          از سر مستی و لذت با علی

که بفرما یا امیرالمؤمنین                                تا بجنبد جان بتن در چون جنین

هفت اختر هر جنین را مدتی                           می ‌کنند ای جان به نوبت خدمتی

چونک وقت آید که جان گیرد جنین                  آفتابش آن زمان گردد معین

این جنین در جنبش آید ز آفتاب                      کآفتابش جان همی‌ بخشد شتاب

از دگر انجم به جز نقشی نیافت                         این جنین تا آفتابش بر نتافت

از کدامین ره تعلق یافت او                             در رحم با آفتاب خوب‌ رو

از ره پنهان که دور از حس ماست                     آفتاب چرخ را بس راه هاست

آن رهی که زر بیابد قوت ازو                           و آن رهی که سنگ شد یاقوت ازو

آن رهی که سرخ سازد لعل را                          وان رهی که برق بخشد نعل را

آن رهی که پخته سازد میوه را                          و آن رهی که دل دهد کالیوه را

بازگو ای باز پر افروخته                                با شه و با ساعدش آموخته

باز گو ای بار عنقاگیر شاه                              ای سپاه‌ اشکن بخود نه با سپاه

امت وحدی یکی و صد هزار                          بازگو ای بنده بازت را شکار

در محل قهر این رحمت ز چیست                     اژدها را دست دادن راه کیست

گفت من تیغ از پی حق می ‌زنم                        بندهٔ حقم نه مامور تنم

شیر حقم نیستم شیر هوا                                فعل من بر دین من باشد گوا

ما رمیت اذ رمیتم در حراب                            من چو تیغم وان زننده آفتاب

رخت خود را من ز ره بر داشتم                       غیر حق را من عدم انگاشتم

سایه ‌ای ‌ام کدخداام آفتاب                              حاجبم من نیستم او را حجاب

من چو تیغم پر گهرهای وصال                         زنده گردانم نه کشته در قتال

خون نپوشد گوهر تیغ مرا                              باد از جا کی برد میغ مرا

که نیم کوهم ز حلم و صبر و داد                       کوه را کی در رباید تند باد

آنک از بادی رود از جا خسی ست                    زانک باد ناموافق خود بسی ست

باد خشم و باد شهوت باد آز                            برد او را که نبود اهل نماز

کوهم و هستی من بنیاد اوست                          ور شوم چون کاه بادم یاد اوست

جز به باد او نجنبد میل من                              نیست جز عشق احد سرخیل من

خشم بر شاهان شه و ما را غلام                       خشم را هم بسته‌ ام زیر لگام

تیغ حلمم گردن خشمم زدست                         خشم حق بر من چو رحمت آمدست

غرق نورم گرچه سقفم شد خراب                      روضه گشتم گرچه هستم بوتراب

چون در آمد علتی اندر غزا                             تیغ را دیدم نهان کردن سزا

تا احب لله آید نام من                                  تا که ابغض لله آید کام من

تا که اعطا لله آید جود من                              تا که امسک لله آید بود من

بخل من لله عطا لله و بس                               جمله لله ‌ام نیم من آن کس

وانچ لله می‌کنم تقلید نیست                             نیست تخییل و گمان جز دید نیست

ز اجتهاد و از تحری رسته‌ ام                           آستین بر دامن حق بسته ‌ام

گر همی‌ پرم همی ‌بینم مطار                            ور همی ‌گردم همی ‌بینم مدار

ور کشم باری بدانم تا کجا                              ماهم و خورشید پیشم پیشوا

بیش ازین با خلق گفتن روی نیست                    بحر را گنجایی اندر جوی نیست

پست می‌گویم به اندازهٔ عقول                         عیب نبود این بود کار رسول

از غرض حرم گواهی حر شنو                         که گواهی بندگان نه ارزد دو جو

در شریعت مر گواهی بنده را                           نیست قدری وقت دعوی و قضا

گر هزاران بنده باشندت گواه                           بر نسنجد شرع ایشان را به کاه

بندهٔ شهوت بتر نزدیک حق                          از غلام و بندگان مسترق

کین بیک لفظی شود از خواجه حر                     وان زید شیرین میرد سخت مر

بندهٔ شهوت ندارد خود خلاص                       جز به فضل ایزد و انعام خاص

در چهی افتاد کان را غور نیست                       وان گناه اوست جبر و جور نیست

در چهی انداخت او خود را که من                     درخور قعرش نمی‌یابم رسن

بس کنم گر این سخن افزون شود                      خود جگر چه بود که خارا خون شود

این جگرها خون نشد نه از سختی است               غفلت و مشغولی و بدبختی است

خون شود روزی که خونش سود نیست                خون شو آن وقتی که خون مردود نیست

چون گواهی بندگان مقبول نیست                      عدل او باشد که بندهٔ غول نیست

گشت ارسلناک شاهد در نذر                           زانک بود از کون او حر بن حر

چونک حرم خشم کی بندد مرا                        نیست اینجا جز صفات حق در آ

اندر آ کآزاد کردت فضل حق                          زانک رحمت داشت بر خشمش سبق

اندر آ اکنون که رستی از خطر                         سنگ بودی کیمیا کردت گهر

رسته‌ای از کفر و خارستان او                          چون گلی بشکف به سروستان هو

تو منی و من توم ای محتشم                            تو علی بودی علی را چون کشم

معصیت کردی به از هر طاعتی                         آسمان پیموده‌ای در ساعتی

بس خجسته معصیت کان کرد مرد                     نه ز خاری بر دمد اوراق ورد

نه گناه عمر و قصد رسول                              می ‌کشیدش تا بدرگاه قبول

نه به سحر ساحران فرعونشان                         می‌ کشید و گشت دولت عونشان

گر نبودی سحرشان و آن جحود                       کی کشیدیشان به فرعون عنود

کی بدیدندی عصا و معجزات                          معصیت طاعت شد ای قوم عصات

ناامیدی را خدا گردن زدست                           چون گنه مانند طاعت آمدست

چون مبدل می‌کند او سیئات                           طاعتی ‌اش می ‌کند رغم وشات

زین شود مرجوم شیطان رجیم                         وز حسد او بطرقد گردد دو نیم

او بکوشد تا گناهی پرورد                              زان گنه ما را به چاهی آورد

چون ببیند کان گنه شد طاعتی                         گردد او را نامبارک ساعتی

اندر آ من در گشادم مر ترا                             تف زدی و تحفه دادم مر ترا

مر جفاگر را چنین ها می ‌دهم                          پیش پای چپ چه سان سر می‌ نهم

پس وفاگر را چه بخشم تو بدان                       گنج ها و ملک های جاودان

/270/260/41/

ي, 03/25/1399 - 14:09