استاد ابراهیمی مطرح کرد؛

زندگینامه شیطان

استاد ناصر ابراهیمی از اساتید حوزه علمیه قم در گفتگو با خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی نشست دوره ای اساتید به موضوع «زندگینامه شیطان» پرداخت.

 

شیطان که بود و چگونه به محفل فرشتگان و آسمان راه یافت؟

این استاد حوزه علمیه قم در ابتدای گفتگو خاطرنشان کرد: نام اصلی وی حارث (حرث) بوده که به خاطر عبادت های طولانی مدتش، او را عزازیل یعنی عزیز خدا، می ‌گفتند؛ اما پس از تکبر و خودبینی‌ اش، ابلیس نامیده شد، یعنی کسی که از رحمت خدا مأیوس گردید و از فرمان الهی سرپیچی کرد.

 

وی افزود: خداوند متعال قبل از آفرینش آدم، موجودات دیگری به نام «جن» خلق نموده بود که حارث یکی از آنها بوده و در زمین زندگی می‌ کرد؛ تا اینکه این مخلوقات به سرکشی، فساد، قتل و خونریزی دربین خود و قوم نسانس (قوم قبل از وجود انسان ها) پرداختند. وقتى که فتنه و فساد، کشت و کشتار در میان آنان برپا شد، در این هنگام خداوند اراده کرد که آنان را نابود فرماید، به همین خاطر عده اى از ملائکه را فرستاد تا با شمشیرهاى خود با آنها جنگیدند و همه آنها را کشتند. در این میان ، شیطان، جان سالم به در برد و از مرگ نجات پیدا کرد و به دست ملائکه اسیر شد.

 

استاد ابراهیمی خاطرنشان کرد:شیطان به فرشتگان گفت: «من، از جمله مؤمنان هستم (و در فتنه و فساد شرکت نداشتم) شما تمام خویشان و هم نوعان مرا کشتید و من تنها ماندم. مرا با خودتان به آسمان ببرید، تا در آن جا با شما باشم و خداى خود را عبادت کنم.» فرشتگان از خداوند جویاى تکلیف شدند. خداوند به آنها اجازه داد که او را به آسمان ببرند.

 

وی در ادامه بیان کرد: زمانى که به آسمان رسید، به گردش در آسمان ها و بررسى پرداخت، در آن میان لوحى را دید که چیزهایى بر آن نوشته شده است؛ «من پاداش هیچ عمل کننده اى را ضایع نمى کنم؛ بلى!  کسى که کارى کند و اراده دنیا نماید، خدا دنیا را به او مى بخشد و کسى که آخرت را بخواهد، خداوند او را به آرزویش مى رساند؛ و کسى که پاداش آخرت را بخواهد، به او برکت مى دهیم و بر نتیجه اش مى افزاییم و آنها که فقط مال دنیا را مى طلبند، کمى از آن به آنها مى دهیم، اما در آخرت هیچ نصیبى ندارند»

 

این استاد سطوح عالی حوزه علمیه قم در ادامه بیان کرد: شیطان پیش خود فکر کرد که آخرت نسیه و دنیا نقد است. تصمیم گرفت دنیا را به وسیله عبادت هاى طولانى به دست آورد. از این رو در میان ملائکه آنقدر عبادت کرد تا سرور و رئیس آنها گردید. او اولین کسى بود که نماز خواند و یک رکعت آن چهار هزار سال طول کشید. در آسمان اول، مدتی بین ملائکه، خدا را عبادت کرد.  بعد به آسمان دوم و سوم تا بالاخره به آسمان هفتم راه یافت. او در کنار عرش الهی منبری داشت، بالای آن رفته و ملائکه را اندرز می‌ داد؛ و ملائکه در مقابل او با احترام مى ایستادند..

 

استاد ناصر ابراهیمی خاطرنشان کرد: به خاطر عبادت های زیاد، حارث در درگاه خداوند بود که به او مقامی عطا شد همانند فرشتگان و تا جائی بالا رفت که در زمره فرشتگان قرار گرفت. او از این جایگاه به قدری احساس غرور و خود بزرگ بینی می کرد که با خود فکر می کرد: اگر یک روز جایگاه من را به کسی دیگر واگذار کنند، من از او اطاعت نمی کنم.

 

وی افزود: در روایت آمده است که این امتیاز و افتخار به خاطر آن به او رسید که شش هزار سال خداوند تبارک و تعالی را عبادت و بندگی کرده بود. ابلیس از جنس فرشتگان نبود؛ اما فرشتگان او را فرشته می دانستند و نمی دانستند او از جنس آنها نیست، ولى خداوند متعال می دانست که چنین نیست.

 

این استاد حوزه علمیه قم در ادامه بیان کرد: این جریان ادامه یافت تا در جریان سجده بر آدم، راز پنهان ابلیس آشکار گشت. روزی ملائکه در لوح دیدند که به زودی یکی از مقربان درگاه الهی به نفرین ابدی گرفتار خواهد شد. پس، از حارث با اصرار خواستند که آنها را دعا کند که هیچ یک از ایشان به این بلا مبتلا نشود. وی در جواب گفت: این قضیه به من و شما مربوط نیست. ملائکه باز اصرار کردند. او نیز دعا کرد و گفت: خدایا! ایشان را ایمن گردان، ولی خودش را به سبب غروری که داشت، فراموش کرد.

 

استاد ابراهیمی خاطرنشان کرد: روزی ابلیس دید بر در بهشت نوشته ‌اند: «نزد ما بنده ‌ای است که او را به انواع نعمت ها، گرامی می ‌داشتیم. اما اگر او را به کاری واداریم، سرپیچی می‌ کند و به لعنت ابدی گرفتار خواهد شد.» حارث سال ها او را لعن می‌ کرد؛ ولی نمی ‌دانست که در حقیقت دارد خود را لعن می کند! حارث سالها در آن مدت هر جا سجده اى مى کرد و سر بر مى داشت در آن جا نوشته شده بود: لعنه اله على ابلیس - چون اسمش عزازیل بود - نمى دانست که خودش است.

 

این استاد سطوح عالی  حوزه علمیه قم در ادامه بیان کرد: وی روزی دید در لوح نوشته است: « اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» پرسید: خدایا! این ملعون رانده شده کیست؟

خدای تعالی فرمود: بنده ‌ای است که او را به انواع نعمت ها مخصوص می ‌گرداندم؛ ولی نافرمانی ‌ام خواهد کرد و خوار و بدبخت خواهد شد.

گفت: او را به من معرفی نما تا هلاکش کنم.

فرمود: زود است او را بشناسی. هنوز او تمرد و سرکشی نکرده است، تا مستوجب مجازات باشد.

 

وی افزود: شیطان در میان فرشتگان مشغول عبادت بود تا وقتى که خداوند اراده فرمود براى خود در زمین جانشین خلق فرماید. به ملائکه خطاب نمود که من مى خواهم خلیفه اى در زمین قرار دهم و آنان را از مقصود خود آگاه نمود. «إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً» (بقره: 29)

 

استاد ابراهیمی خاطرنشان کرد: در این هنگام ابلیس به وسط زمین آمد و فریاد زد: اى زمین! من آمده ام تو را نصیحت کنم! خداوند اراده کرده از تو پدیده اى به وجود آورد که برترین خلایق باشد و من مى ترسم که خدا را معصیت کند و داخل آتش شود (و در نتیجه تو داخل آتش شوى و بسوزى) وقتى ملائکه مقرب آمدند از تو خاک بردارند آنها را به خداى بزرگ قسم بده از تو خاک برندارند...

 

وی افزود: از امیرالمؤمنین نقل شده که ایشان فرمودند: خداوند خطاب به جبرئیل فرمود: مقدارى خاک از زمین بیاور تا خلقى جدید به وجود آورم که افضل موجودات و اشرف آنها باشد.

جبرئیل به زمین آمد تا خاک بردارد، (طبق تذکر شیطان) زمین نالید و او را به خداوند قسم داد که از آن خاک برندارد. ایشان هم برگشت داستان را گزارش ‍ داد.

بار دیگر میکائیل و بعد از او اسرافیل را فرستاد. باز زمین آنان را قسم داد، آنها هم با دست خالى برگشتند.

براى بار چهارم ، عزرائیل را فرستاد که حتما از خاک زمین بردارد. او که خواست خاک بردارد، باز زمین ناله کرد و او را قسم داد و هر چه ناله و فریاد نمود، تاثیر نکرد. عزرائیل گفت: «من از جانب خدا مأمورم تا کمى از خاک تو بردارم. او خاک را برداشت و برد که آدم را از آن ساختند.» از این رو، خداوند قبض روح آدم علیه السلام و اولادش را به دست عزرائیل داد، و ناله و گریه آنها هنگام جان دادن آدم در دل او اثر نمى کند و او مأموریت خود را انجام مى دهد.

 

این استاد حوزه علمیه قم در ادامه بیان کرد: وقتى آن خاک را با آب خالص و شور و تلخ و بى مزه، مخلوط کردند و بعد از مدتى پیکر خاکى او را قالب زدند. شیطان قیافه او را مشاهده کرد و با خود گفت: این مخلوقى ضعیف است که از گل چسبنده به وجود آمده، و توى او خالى است، چیزى که توخالى باشد احتیاج به غذا دارد و به این ترتیب مى توان او را گمراه و منحرف نمود.

 

شیطان و قالب گلی آدم

استاد ناصر ابراهیمی خاطرنشان کرد: بعد از آنکه خداوند قالب آدم علیه السلام را از خاک و آب، سرشت  و او را بوجود آورد، آن قالب را مانند کوه عظیمی کناری گذاشت. شیطان وقتی وی آن قالب گلی را می دید، از سوراخ بینی او وارد و از عقب او خارج می شد و با دست بر شکم او می زد و می گفت: «خداوند تو را برای چه چیزی خلق کرده؟» مدت هزار سال به این وضع بود؛ بعد از این مدت خداوند متعال از روح خود در او دمید.

 

وی افزود: حضرت عبدالعظیم حسنی نامه ای به امام محمد تقی علیه السلام نوشت که پرسیده بود: به چه علت غائط انسان بوی بدی می دهد؟

آن حضرت در جواب فرمود: وقتی خداوند حضرت آدم را خلق کرد، جسد او بوی خوشی داشت؛ زمانی که هنوز روح در او دمیده نشده بود، ملائکه و شیطان از آن می گذشتند؛ ملائکه می گفتند: او برای امر بزرگی ساخته شده است.

اما شیطان از دهان او وارد می شد و از عقب او بیرون می آمد؛ از این رو هر چه داخل شکم انسان شود، بدبو و خبیث می شود.

 

شیطان سجده نمى کند

استاد ناصر ابراهیمی خاطرنشان کرد: وقتى خداوند به ملائکه خطاب کرد و فرمود: «مى خواهم در روى زمین خلیفه و جانشینى براى خود قرار دهم»، ملائکه موافق نبودند. به خدا اعتراض کردند اما بعد از آن که خداوند جواب آنان را داد، تسلیم شدند. به ایشان خطاب فرمود: وقتى من خلیفه خود (آدم علیه السلام) را خلق کردم و از روح خود در آن دمیدم، همه شما در برابر او سجده کنید.

 

وی افزود: بعد از آن که خداوند او را خلق کرد و از روح خود در او دمید و روح به دماغ آدم رسید، به حرکت آمد و نشست ، عطسه اى زد و گفت : الحمدلله خداوند در جواب او فرمود: یرحمک الله.

 

این استاد سطوح عالی حوزه علمیه قم در ادامه بیان کرد: تمام ملائکه فرمان بردند و به سجده افتادند و مدتى در حال سجده بودند؛ ولى شیطان که آن زمان در صف فرشتگان بود، از روى خودخواهى و غرور به خداوند عرض کرد: خدایا! مرا از سجده کردن بر آدم معذور بدار. خداوندا! من تو را چنان سجده کنم که تا به حال هیچ ملک مقربى و نه هیچ نبى مرسلى سجده و عبادت نکرده باشد.

خداوند در جواب او فرمود: مرا حاجت به عبادت تو نیست، من از تو مى خواهم آن چه را که دستور مى دهم انجام دهى، نه آن چه را تو مى خواهى!

 

وی اضافه نمود: سرانجام قبول نکرد و حسدى را که در قلبش بود ظاهر نمود. خداوند هم در مقام بازخواست از او فرمود: چه چیز تو را باز داشت از آن که سجده نکنى بر مخلوقى که من او را با دست قدرت و عنایت خویش آفریدم؟!

شیطان پاسخ داد: من از آدم برترم، من از گوهر آتش آفریده شده ام و او از عنصر بى ارزش گل! پس روا نیست که مثل من در مقابل او سجده کند!

خداوند هم به خاطر سرپیچى از دستور و سجده نکردن بر آدم فرمود: از میان ملائکه و بهشت پرنعمت من بیرون شو!

هنگامی که دستور خارج شدن از بهشت براى وی صادر شد، ملائکه هم به او حمله کردند، او از ترس جان خود فرار کرد و خود را مخفى نمود.

بعد از آن، این فرمان از طرف خداوند به آدم وحوا ابلاغ شد: «ای آدم، تو و همسرت در بهشت سکونت کنید و از نعمت های بهشتی هر چه می خواهید، بخورید، اما نزدیک این درخت نشوید که از ستمگران خواهید بود»

 

چگونه شیطان داخل بهشت شد؟

استاد ناصر ابراهیمی خاطرنشان کرد: از جانب خدا خطاب آمد: «اى اهل آسمان ها! من آدم و حوا را در بهشت منزل دادم و همه چیز را مباحشان کردم، مگر بهشت جاودان را. اگر نزدیک درختان آن شوند و از آنها بخورند از ظالمان خواهند بود و از آن جا بیرون خواهند شد» شیطان این خطاب را شنید و امیدوار شد پیش خود گفت: من آنها را از بهشت بیرون مى کنم!!

 

وی افزود: شیطان که همه بدبختی های خود را از ناحیه آدم می دانست و کینه او را به سختی در دل گرفته بود، در صدد بود به هر شیوه ای که ممکن است موجبات گمراهی آدم و فرزندانش را فراهم کند.

 

این استاد حوزه علمیه قم در ادامه بیان کرد: از ابن عباس اینگونه روایت شده: بعد از آن که شیطان از بهشت بیرون شد، تصمیم قاطع گرفت که با هر نقشه و حیله اى که شده، باز خود را به بهشت برساند و انتقام خود را از آدم بگیرد، فکر کرد که از راه معمولى و عادى وارد شود، دید نگهبانان بر در بهشت هستند مانع او مى شوند.  رفت کنارى و به انتظار ایستاد.

 

وی اضافه نمود: اول طاووس  را دید، از او خواهش کرد که او را داخل بهشت کند، قبول نکرد. در این بین ناگهان چشمش افتاد بر بالاى دیوار، دید مارى بالاى دیوار قرار دارد. (تا آن روز مار یکى از حیوانات زیبا و خوش رنگ بهشت بود، و مثل سایر حیوانات دیگر چهار دست و پا داشت).

شیطان جلو آمد و گفت: اى مار! مرا داخل بهشت کن، تا اسم اعظم الهى را به تو تعلیم کنم.

مار گفت: ملائکه، نگهبان در بهشت هستند تو را مشاهده مى کنند و نمى گذارند داخل شوى .

شیطان گفت: مرا داخل دهان خود کن و آن را ببند و به این وسیله مرا داخل بهشت کن.

 مار هم فریب او را خورد و همین کار را کرد و او را در دهان خود جاى داد. (این بود که در میان دندان هاى مار سم پدید آمد؛ چون جایگاه شیطان شد).

وقتى مار به این وسیله او را داخل بهشت نمود، شیطان هم کار خود را کرد، آدم علیه السلام و حوا علیه السلام را وسوسه نمود تا فریب خوردند.

مار گفت: اسم اعظم را که قول دادى؛ به من تعلیم کن.

شیطان در جواب گفت: اى مار! من اگر اسم اعظم را مى دانستم، احتیاج به تو نداشتم که مرا داخل بهشت کنى، من با همان اسم اعظم داخل مى شدم!

(اقتباس از تفسیر برهان,ج 2، ذیل آیات سوره حجر مربوط به داستان آدم علیه السلام با تغییراتى در عبارات)

/270/260/20/
 

د, 10/20/1400 - 09:33