به مناسبت شهادت امام هادی علیه السلام، استاد و خطیب برجسته حوزه علمیه، استاد علی نظری منفرد از اساتید حوزه علمیه قم در گفتگو با خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی نشست دوره ای اساتید به شرح یکی از روایات آن امام همام پرداخت.
این خطیب توانمند در ابتدای گفتگو خاطرنشان کرد: روایتی از حضرت هادی علیه السلام است که برای روابط اجتماعی بسیار مؤثر و راهگشا است؛
«الإمام الهادي عليه السلام لِلمُتَوَكِّلِ: لا تَطلُبِ الصَّفاءَ مِمَّن كَدَرتَ عَلَيهِ، ولاَ الوَفاءَ مِمَّن غَدَرتَ بِهِ ، ولاَ النُّصحَ مِمَّن صَرَفتَ سوءَ ظَنِّكَ إلَيهِ؛ فَإِنَّما قَلبُ غَيرِكَ (لَكَ) كَقَلبِكَ لَهُ» امام هادى عليه السلام به متوكّل عبّاسى می فرماید: صفاى دوستى را از آنكه دوستى اش را برآشفتى، مخواه . وفادارى از آنكه به او نيرنگ زدى، مطلب، و خيرخواهى و اخلاص را از آنكه بدگمانى ات را متوجّه او كردى، مجو؛ چرا كه دل ديگرى نسبت به تو، همچون دل تو نسبت به اوست. (شامي، يوسف بن حاتم، الدر النظيم في مناقب الأئمة اللهاميم - قم، چاپ: اول، 1420 ق، ص: 733)
استاد نظری منفرد در ادامه خاطرنشان کرد: خيران اسباطى، از اصحاب امام هادی علیه السلام می گويد: در مدينه خدمت ابو الحسن علیه السلام رسيدم، (در آن ایام، حضرت علیه السلام هنوز به سامرا تشریف نیاورده بودند.)
حضرت علیه السلام به من فرمود: «چه خبرى از واثق دارى؟»
گفتم: قربانت، من او را در حال عافيت به جاى گذاردم و من از همه مردم، به او ديدار نزديكترى دارم، ده روز است كه او را ديده ام.
به من فرمود: اهل مدينه مى گويند که او مُرده است»
وقتی حضرت فرمود که مردم چنين می گويند، دانستم كه واثق مرده است، سپس به من فرمود: «جعفر چه كرد؟» (مقصود، همان جعفر بن معتصم، متوكل عباسى است)
گفتم: او را بد حالترين مردم بجا گذاردم؛ در زندان بود.
امام هادی علیه السلام فرمود: «اما او صاحب امر حكومت شده است. اين الزيات چه كرده؟» (وزير واثق بوده است)
گفتم: قربانت، مردم با او داشتند و فرمان، فرمان او بود.
حضرت فرمود: «اما به راستى كه او شوم بود برايش»
خیران می گويد: سپس حضرت مدتی خاموش شد و به من فرمود: «به ناچار، مقدرات خدا تعالى و احكامش مجرى مى شوند، اى خيران، واثق مُرد، و متوكّل به جاى او نشست و ابن الزيات هم كشته شد»
گفتم: قربانت، چه وقت؟
فرمود: شش روز پس از بيرون آمدن تو (از سامراء)
«الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ خَيْرَانَ الْأَسْبَاطِيِّ قَالَ: قَدِمْتُ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ ع الْمَدِينَةَ فَقَالَ لِي مَا خَبَرُ الْوَاثِقِ عِنْدَكَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ خَلَّفْتُهُ فِي عَافِيَةٍ أَنَا مِنْ أَقْرَبِ النَّاسِ عَهْداً بِهِ عَهْدِي بِهِ مُنْذُ عَشَرَةِ أَيَّامٍ قَالَ فَقَالَ لِي إِنَّ أَهْلَ الْمَدِينَةِ يَقُولُونَ إِنَّهُ مَاتَ فَلَمَّا أَنْ قَالَ لِيَ النَّاسَ عَلِمْتُ أَنَّهُ هُوَ ثُمَّ قَالَ لِي مَا فَعَلَ جَعْفَرٌ قُلْتُ تَرَكْتُهُ أَسْوَأَ النَّاسِ حَالًا فِي السِّجْنِ قَالَ فَقَالَ أَمَا إِنَّهُ صَاحِبُ الْأَمْرِ مَا فَعَلَ ابْنُ الزَّيَّاتِ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ النَّاسُ مَعَهُ وَ الْأَمْرُ أَمْرُهُ قَالَ فَقَالَ أَمَا إِنَّهُ شُؤْمٌ عَلَيْهِ قَالَ ثُمَّ سَكَتَ وَ قَالَ لِي لَا بُدَّ أَنْ تَجْرِيَ مَقَادِيرُ اللَّهِ تَعَالَى وَ أَحْكَامُهُ يَا خَيْرَانُ مَاتَ الْوَاثِقُ وَ قَدْ قَعَدَ الْمُتَوَكِّلُ جَعْفَرٌ وَ قَدْ قُتِلَ ابْنُ الزَّيَّاتِ فَقُلْتُ مَتَى جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ بَعْدَ خُرُوجِكَ بِسِتَّةِ أَيَّامٍ.» (الكافي (ط - الإسلامية)، ج 1، ص: 498)
زندان رفتنِ ولیعهد
استاد نظری منفرد خاطرنشان کرد: عبدالملک زیات انسان دانشمند و عالمی بود؛ و با این حال وزارت را پذیرفت و با قرار گرفتن در این پُست، ظلم ها کرد؛ همه کارها را بر عهده گرفت و واثق، کارها را رها کرده بود؛ واثق جوانی زیبا و خوش پوش بود و به خوشگذارنی می پرداخت. عبدالملک زیات روزی در بازار گذر می کرد؛ نگاه کرد جعفر متوکل که ولیعهد واثق بود، موهایش را پریشان کرد و به شانه اش انداخته است؛ دستور داد تا ولیعهد را بگیرند؛ دستور داد تا سرش را بتراشند؛ سرش را تراشیدند و به زندان انداختند. واثق گفت: این چه کاری بود که با برادر من کردی؟ گفت: «رأیته فی السوق فی ذیّ المخنّثین» دیدم در بازار در هیئت مخنّثین است و خودش را به شکل زن ها کرده است.
متوکل از عبدالملک زیّات که وزیر پدرش معتصم و برادرش واثق بوده، کینه کرد.
وی افزود: از این رو امام هادی علیه السلام در خبری غیبی به خیران می فرماید: مردم می گویند که واثق مرده است و جعفر خلیفه شده است و عبدالملک زیات هم به دستور جعفر متوکل کشته شده است؛ و این اتفاق در شش روز بعد از خروج خیران از عراق روی داده است.
این خطیب توانمند خاطرنشان کرد: عبدالملک زیات دستور داد تا تنوری چوبی درست کنند که در داخل، میخ کوباندند. هر کس را که می خواست تا شکنجه کند، در این تنور قرار می داد؛ این تنور باز و بسته می شد و به گونه ای بود که با باز و بسته شدن، میخ بر بدن فرد می رفت؛ و همین گونه نگاهش می داشتند تا عذاب بکشد تا مدتی که شکنجه تمام شود یا فرد کشته شود.
متوکل عباسی که از زندان آزاد شد و به خلافت رسید، دستور داد تا خود او را داخل همین تنور بکنند. و همین طور ماند تا از دنیا رفت. «کما تدین تدان»
در زمانی که می خواست از دنیا برود، شعری را گفت که در تاریخ ثبت شده است: دنیا این است؛ یک روز آن گونه است و گاهی اینگونه است؛ گویی که انسان خواب است.
هی السبیل فمن یوم الی یوم
کأنّه ما تراک العین فی نوم
استاد نظری منفرد خاطرنشان کرد: خیران از نظر رجالی، ثقه است؛ و روایت، روایت خوبی است؛ امام هادی علیه السلام سه خبر غیبی دادند و فرمودند: «واثق مُرد؛ جعفر متوکل خلیفه شد؛ عبدالملک زیات هم کشته شد»
وی افزود: مرحوم مجلسی رحمت الله علیه در مرآة العقول که شرح کافی است، در جلد ششم ذیل همین روایت، جریانی را تاریخ کامل ابن اثیر نقل می کند که بسیار شنیدنی است؛ و اینگونه مسائل باید برای مردم گفته بشود تا عبرت بگیرند. واثق کارها را به دست عبدالملک زیات سپرد و خودش به عیش و نوش وقت می گذراند؛ جوان و خوش پوش هم بود. در لذات زیاده روی کرد؛ هر چه هم پزشکان به او سفارش می کردند، گوش نکرد، به مرض «استسقاء» مبتلا شد. این بیماری به گونه ای است که بیمار نباید آب بخورد. بسیار فریاد می زد و می گفت: «تشنه ام» اطباء در سامراء جمع شدند و نتیجه گرفتند که علاجش آن است که دیگ بزرگی را پر از روغن زیتون کردند و جوشاندند؛ وقتی ولرم شد، واثق را برهنه در آن دیگ پر از روغن زیتون قرار دادند. تا در آن دیگ نشست، فریاد زد: «من را از این دیگ بیرون بیاورید.» دیدند تمام بدنش آماس کرد و تاول زد. به قول شاعر «ناگهان اسکنجبین صفرا فزود»
این استاد برجسته حوزه علمیه قم در ادامه بیان کرد: از حضرت امیر علیه السلام در حکمت ها روایت شده است: « تَذِلُّ الاْمُورُ لِلْمَقَادِیرِ، حَتَّى یَکُونَ الْحَتْفُ فِی التَّدْبِیرِ» امورات، ذلیل مقدرات است. گاهی مرگ انسان در تدبیر است؛ نسخه می نویسند که موجب شفا و درمان بشود، همان نسخه موجب مرگ او می شود.
وی اضافه نمود: سید رضی همین مقدار را در حکمت های نهج البلاغه آورده است؛ اما شیخ مفید در الارشاد، شأن نزول آن را هم آورده است؛ امیرالمؤمنین سلام الله علیه به عروسشان مادر امام سجاد علیه السلام فرمود: پدر شما یزدگرد وقتی شما را جمع می کرد، آیا به شما نصیحتی هم می کرد؟ عرض کرد: بله یا امیرالمؤمنین. وقتی دور هم جمع می شدیم، پدر ما می گفت: «انسان بر مقدرات نمی تواند چیره بشود. انسان در مقابل مقدرات باید تسلیم باشد. حضرت امیر علیه السلام در آنجا فرمود: «صدق تَذِلُّ الاْمُورُ لِلْمَقَادِیرِ، حَتَّى یَکُونَ الْحَتْفُ فِی التَّدْبِیرِ»
وقتی جنازه یزدگرد را گرفتند، بزرگ نصارایی دستور داد تا تشییع کردند؛ تدفین کردند و قبه ای بر قبرش ساختند؛ علتش را گفت: «له اُمّ مؤمنة»
استاد نظری منفرد خاطرنشان کرد: در مورد واثق هم اطباء برای درمان او این تجویز را کردند و او را در دیگی از روغن زیتون ولرم قرار دادند؛ بجای درمان، تمام بدنش تاول زد و او را خواباندند؛ بعد از لحظاتی هم مرد.
این استاد حوزه علمیه قم در ادامه بیان کرد: راوی این اتفاق می گوید: «من جزو نگهبانان قصر واثق بودم؛ وقتی این اتفاق برای واثق افتاد، من با خودم گفتم پیش او بروم و یک لحظه در صورتش نگاه بکنم تا با او وداعی کرده باشم. تا بالای سرش آمدم؛ دو چشمان درشتش را باز کرد؛ به من خیره شد. آنچنان از نگاه او ترسیدم و آنقدر این چشم ها هیبت داشت که من عقب عقب برگشتم و سرِ شمشیرم به عتبه باب گیر کرد و شکست.
واثق از دنیا رفت؛ مسئولین رده بالا آمدند و روی واثق پارچه ای کشیدند؛ درِ قصر را قفل کردند و کلیدش را به من دادند. و گفتند: تو اینجا باش تا متوکل را از زندان بیرون بیاوریم و بیعت کنیم و کار بیعت تمام بشود؛ بعد از آن، واثق را برای تشییع ببریم.
من پشت در ایستاده بودم؛ یک ساعت که گذشت، دیدم از داخل قصری که جنازه واثق در آن قصر است، صدا می آید. با خودم گفتم نکند که او سکته کرده باشد و دوباره برگشته باشد. کلید را انداختم و در را باز کردم؛ دیدم موش هایی از پنجره های قصر به داخل آمدند و دو چشم های واثق را خوردند.
گفتم: سبحان الله سبحان الله این دو چشمی که یک ساعت قبل اینچنین من را ترسانده بود، طعمه یک جنبنده کوچک.»
استاد نظری منفرد خاطرنشان کرد: اینکه گاهی تاریخ بیان می شود و می گویند تاریخ برای عبرت است، به خاطر وجود مسائل مهمی که در تاریخ وجود دارد. بنابراین روایت حضرت که در کافی است و فرمایشات مرحوم مجلسی در مرآة العقول بیان شد. و مرحوم مجلسی این جریان را از کامل ابن اثیر نقل کرده است.
این خطیب توانمند در ادامه بیان کرد: ابوهاشم جعفری می گوید: در زمانی که امام هادی علیه السلام بیماری داشتند، به خدمت حضرت شرفیاب شدم؛ نگاه کردم و عرض کردم: آقا بیمار شدید؟ اگر شما بیمار بشوید، دین بیمار شده است؛ شما امام و حجت خدا هستید؛ خودتان بیمارها را شفا می دهید؛ چگونه بیمار هستید؟
حضرت به او فرمود: «ابعثوا الی الخیر» چند نفر را به کربلا بفرستید تا برای من دعا بکنند.
به حضرت عرض کردم: خود شما که مستجاب الدعوه هستید. خودتان دعا کنید.
فرمود: خدای متعال به ما عادت داده است، آنچه از خدای متعال بخواهیم، اجابت بکند؛ اما «انّ لله بقاءا یحبّ ان یدعا فیها» خداوند دوست دارد تا از کنار مکان هایی صدایش بزنند؛ از جمله آن مکان ها قبّه امام حسین علیه السلام است.
وی افزود: به نظرم رسید که امام هادی علیه السلام می خواهند به مردم بیاموزانند تا برای گرفتن حاجاتشان به کنار مزار امام حسین علیه السلام بروند و دعا بکنند؛ و الا حضرت هادی علیه السلام مستجاب الدعوه است.
صلی الله علیک یا اباعبدالله
صلی الله علیک یا اباعبدالله
صلی الله علیک یا اباعبدالله
/270/260/20/