آیت الله مصباح یزدی:

همه اجزای عالم کمک می کنند تا طالب علم در راه حق پیش برود و گناهانش بریزد

رئیس موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمة الله علیه اظهار داشتند: این یک حقیقتی است که خدای متعال این دنیا را طوری آفریده است که به نفع طالب علم است، همه اجزای عالم کمک می کنند تا او در راه حق پیش برود و گناهانش بریزد، این حداقل چیزی است که می توان گفت.

 

به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی نشست دوره ای اساتید، درس اخلاق هفتگی آیت الله محمد تقی مصباح یزدی، شب گذشته در دفتر مقام معظم رهبری در قم برگزار گردید. ایشان در این جلسه بعد از قرائت آیاتی از قرآن کریم، بیاناتی ایراد نمودند که متن آن به این شرح است:

 

در چند جلسه اخیر در این مورد صحبت شد که ریشه همه لغزش ها و انحرافات و کژاندیشی ها از دیدگاه قرآن غفلت است. برای توضیح بیشتر مطلب باید گفت که گاهی غفلت از اصل موضوع است. ابتدا انسان در زندگی اش تا چند سالگی از بسیاری از چیزهای  اطراف خودش و از حقایق بیشماری که در جهان وجود دارد، غفلت دارد و امکان توجه به آنها را ندارد. مثل کرات آسمانی، اندام های بدن، مسائل فیزیک و شیمی و مسائل علمی مثل ریاضیات با آن گستردگی اش، به این مسائل توجه نمی کند. بچه اصلا نمی داند که چنین چیزی هست. اگر بخواهیم یک گزاره ای داشته باشیم نسبت به یکی از اینها که مثلا خورشید بزرگتر از ماه است، اولا باید بداند که یک خورشیدی وجود دارد و یک چیزی به نام خورشید در آسمان  هست. این غفلت ابتدایی که می گوییم مذمت ندارد، انسان در ابتدا به هیچ یک از اینها توجه ندارد و  نمی تواند هم توجه داشته باشد.

 

بعد به تدریج بر اثر معلوماتی که به دست می آورد هر چند خیلی نامعلوم و مبهم، سوال برایش پیش می آید. تا برسد به اینکه من خودم یک موجودی هستم. من چی ام، کی ام، از کجا آمده ام، این سوالات برایش مطرح می شود. اشاره کردیم که آنچه باعث می شود انسان به این امور توجه پیدا کند، موضوع اصول دین است. عموما ماها نسبت به این مسائل غفلت داریم. باید برگردیم به سنین سه چهار سالگی، یا چهار و پنج سالگی.

 

البته وقتی می گوییم که ما به اینها توجه نداریم، این معنی اش این نیست که این توجه در هیچ انسانی نیست. در میان انسانها افراد استثنایی هستند که با ما و امثال ما خیلی فرق می کنند. چه مواهبی است که در علوم مختلف انسان در سنین کودکی یک مسائلی را درک می کند به نحوی که بزرگترها هم نمی توانند درک کنند. ما چند بار مثال زدیم، یک وقتی در مطبوعات و رادیو و تلویزیون عنوان شد که یک پسر بچه سه چهار ساله ای در چین ریاضیات عالی می خواند، چیزی که معمولا کسانی که در سن هجده سالگی باشند به سختی یاد می گیرند. خوب این استثنائاتی است. در میان این استثنائات برترینشان انبیا و اولیا هستند. ما هم درست نمی دانیم. یک چیزهایی از گوشه و کنار به ذهنمان می آید درست نمی توانیم درک کنیم. مثلا کسی که در شکم مادر با مادر حرف می زند، وقتی متولد می شود، سجده می کند. اینها استثنائاتی است که وجود دارد ما در مورد آنها بحث نمی کنیم.

 

ماها معمولا نسبت به همین مسائل اصلی که مهمترین مسائل است، مسائلی مثل اینکه از کجا پیدا شده ایم، کجا خواهیم رفت و چه کار باید بکنیم، بی توجه هستیم. شما در این بچه های کوچک ببینید یک سوالاتی می کنند که به ذهن بزرگتر ها هم نمی رسد و می مانند که چه چیزی در جواب بگویند.

 

گاهی افرادی پیدا می شوند در میان انبیا و اولیا که خود به خود به این مطالب می رسند. در جلسات گذشته توضیح دادایم در مورد حضرت ابراهیم علیه السلام وقتی از غار بیرون آمد ستاره ای را دید گفت «هذا ربی»، سوال اینطوری است که من یک ربی دارم چیه آن؟ کجاست؟

 

این در افراد عادی ابتدا به دست نمی آید، مگر اینکه خانواده ترغیب کند و پدر و مادرها کمک کنند. خود به خود ما به این فکر نمی افتیم این از آن غفلت های ابتدایی است که ما داریم و خوب در این حد هم برای ما مذمتی ندارد. ممکن است در برخی افراد این مساله به صورت خدا دادی و ذاتی صورت مساله اش برایشان مطرح باشد و در صدد باشند که برای آن جوابی پیدا کنند. حالا حضرت ابراهیم علیه السلام برای نشان دادن و یاد دادن به دیگران اینطور گفت. بعد آن ستاره که ستاره زهره بود ناپدید شد، گفت که این رب من نیست، اگر رب من بود افول نمی کرد. اگر این رب من هست یعنی هستی من وابسته به اوست، اگر رفت دیگر کی می خواهد من را حفظ کند. بعدش صبح شد دید که خورشید طلوع کرد گفت این بزرگتر است و این رب من است. بعد غروب شد و خورشید هم غروب کرد و گفت «وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا» کسی که همه این ها را آفریده او رب من است. این را تنها می توانید در افراد فوق العاده ای پیدا کنید که هم موضوع و صورت مساله برایش مطرح شده باشد که من باید ربی داشته باشم و آن وقت در صدد پاسخ بر بیاید و جوابی بدهد. خوب این در یک سری افراد ظاهر می  شود و نمی توانیم منتظر باشیم که بچه هامان خود به خود به این فکر بیفتند که از کجا آمده ام و کی مرا آفریده است.

 

خداوند این را نخواسته که خود به خود انسانها به این فکر بیفتند. عواملی را برای افراد عادی که این استعدادهای فوق العاده و الهی را ندارند قرار داده است. برای امثال ما، که هم صورت مساله و هم جواب برایشان مطرح بشود. این از الطاف بزرگ الهی است که انسان در سن نزدیک بلوغ و قدر متیقن در بلوغ استعداد این را دارد که این مسائل را پیدا کند و برای آنها جواب پیدا کند. لطف الهی و رحمت الهی اقتضا می کند که انسان از آن غفلت دربیاید و تا این صورت مساله برایش مطرح بشود و به جواب برسد.

 

در میان چیزهایی که در قرآن اشاره شده که خداوند متعال  برای خارج شدن انسان از غفلت قرار داده است یک سلسله عوامل تکوینی و یک سلسله عوامل وحیانی است. عوامل تکوینی مسائل متعددی است که در قرآن ملاحظه فرموده اید این است که انسان در مقام سختی ها از اسباب ظاهری نا امید می شود و متوجه خدا می شود «فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُون»

 

داستان معروفی است که در احتجاجات از امام صادق علیه السلام ذکر شده که یک شخص دهری آمد خدمت امام صادق علیه السلام عرض کرد که خدا را یک جوری به من ثابت کن که گویا آن را می بینم، خیلی واضح می خواهم خدا را به من ثابت کنی. حضرت گویا می دانستند، گفتند که آیا تا به حال کشتی سوار شدی؟ گفت بله، گفتند آیا اتفاق افتاد که کشتی بشکند؟ گفت بله. گفتند وقتی کشتی شکست اتفاق افتاد که از همه جا ناامید شوی؟ گفتند بله. حضرت فرمود در آن حال هیچ امیدی داشتی که یک نیرویی به تو کمک کند؟ گفت بله. امید داشتم که یک قدرتی هست که می تواند به کمکم بیاید. حضرت فرمودند آن قدرت خداست، تو در عمق فطرتت خدا را می شناسی. اما فراموشش کرده بودی و نسبت به آن غفلت داشتی.

 

این یک واقعیتی است که برای هرکس در زندگی اش یک سختی هایی  پیش می آید که از همه چیز ناامید می شود اما حالتی برایش وجود دارد که می تواند یک جهش داشته باشد. این یکی از عواملی است که در قرآن بیان شده و عاملی طبیعی و تکوینی است که باعث می شود آدم به خدا توجه پیدا کند. یک عامل دیگری که اساس همه ادیان است انبیا هستند، خدا پیامبران را آفریده و آنها را هدایت کرده و آنها را مجبور کرده که بروید و مردم را از غفلت در بیاورید. پیغمبران که آمدند هدفشان این بود که مردم را توجه بدهند به این مسائل و کمک کنند به آنها که جواب صحیح را پیدا بکنند.

 

پس به صورت کلی من می توانم سه عامل کلی برای رفع غفلت آدم و توجه دادن آدم بیاورم. یکی استعداد فوق العاده همراه با الهام خداوند است. اما اینها یک تعداد محدودی اند اگر خداوند می خواست در مورد همه به این صورت باشد معلوم نبود که چه تعداد موحد در عالم الان داشتیم. علاوه بر این یک سلسله عوامل تکوینی قرار داد و انبیا را هم فرستاد. این سه تا عامل هست که انسان از آن حالت غفلت اولیه بیرون بیاید. یعنی اول توجه به موضوع پیدا کند.

 

اولین مرحله این است که چه موضوعی قرار است موضوع قضیه قرار بگیرد، به آن توجه کنیم. بعد توجه به حکمش کنیم و ترکیب اینها است که می شود سوال که آیا مثلا فرشته وجود دارد یا ندارد؟ یا فرشته چگونه موجودی است؟ وقتی انسان غافل است اصلا موضوع قضیه برایش مطرح نیست تا بعد حکمی را برایش تصور کند و بعد سوال درباره آن و بعد از آن هم جواب.

 

مرحله دوم بعد از اینکه به موضوع توجه پیدا کرد، به چیزهایی که می تواند به این موضوع نسبت داده بشود باید توجه پیدا کند. فرض کنید موضوع را یاد گرفت اما حکم پیدا کردن نسبت به آن موضوع یک تصور دیگری را می خواهد. بعد از این تصورات است که صورت مساله برایش مطرح می شود و سوال که آیا چنین هست یا نیست.

 

تا اینجا که آمد یک عامل فطری دیگری به کمکش می آید که حالا که سوال برایش مطرح شد کمک کند تا جواب آن را پیدا کند که روانشناس ها به آن می گویند غریزه کنجکاوی یا حقیقت یابی. وقتی سوال برای فرد مطرح شد یک چیزی انسان را هل می دهد که برایش جواب پیدا کند. این یک انگیزه فطری و امر غریزی است. و این اختصاص به چیز خاصی ندارد و هر سوالی که برای انسان مطرح  می شود انسان می خواهد جوابش را پیدا کند. یعنی از جهل گریزان است. وقتی صورت مساله برایش مطرح شده اما جواب ندارد این را می گویند جهل بسیط. مراحل قبل از این سوال جهل بسیط هم نبود، قبل از جهل بود. اصلا سوال برایش مطرح نبود.

 

بچه ها در سنین کودکی ابتدا سوال هایشان را از پدر و مادرهایشان می پرسند و می خواهند برای آن تلاشی بکنند. اصل این تلاش این است که بزرگترها یک چیزهایی می دانند که من نمی دانم، به طور ارتکازی به ذهنش می آید که از مادرم می پرسم یعنی اگر بپرسم می داند و به من هم می گوید و من هم می دانم و این جریان عادی است که در همه وجود دارد. بر اثر تجربه هایی که به دست می آورد، کم کم متوجه می شود که برخی از این جوابهایی که به من داده اند با واقع مطابقت ندارد. بعد این سوال پیدا می شود که چه کنم که به جوابهای درست برسم. وقتی می فهمد که جوابهایی که  پیدا کرده غلطند به این نتیجه می رسد که جهل مرکب داشته، خیال می کرده که می داند.

 

مساله دیگر این است که این سوالات آن قدر زیاد است و جوابها آن قدر مختلف است که انسان چاره ای ندارد جز اینکه گزینش کند. به هر جا که نگاه می کند صدها و دهها سوال برایش مطرح می شود، می بیند که نمی تواند به دنبال جواب برای تمام این سوالات بگردد مخصوصا وقتی عوامل فوق طبیعت به میان می آید.

 

در این جریان یک افتی ممکن است پیدا شود، وقتی دید که برخی جوابها غلطند می گوید که شاید بقیه جوابها هم غلطند، این حالت شکاکیت است. وقتی غلط ها زیاد شد و تکرار شد می گوید که شاید اینهایی که الان هم فکر می کنیم درستند غلط هستند. این شکاکیت سابقه چند هزار ساله دارد. تاریخ های موجود می گویند که در حدود سه هزار سال قبل در یونان کسانی پیدا شدند و گفتند که همه چیز مشکوک است و علم نمی توان به دست آورد و یک شعاری برای خودشان درست کردند که اولا حقیقت وجود ندارد ثانیا اگر حقیقت وجود داشته باشد قابل شناخت نیست و ثالثا اگر هم قابل شناخت باشد قابل شناساندن نیست.

 

امروز در فلسفه علم یک سری افراد زیادی اعتقاد دارند که نمی توان علم قطعی به دست آورد و حتی دیگران را با یک عنوانی توهین آمیز خطاب می کردند که اینها دگماتیست هستند. این در برخی از نویسندگان معروف داخل کشور هم جریان دارد و اینها که می گویید علم است یک سری ظنیات است. این مسائلی است که باید دید که دین در برابر آنها چه مواضعی دارد. قرآن نه تنها امکان علم را نفی نمی کند بلکه به شدت دعوت می کند به کسب علم و مذمت می کند از کسانی که بدون علم حرف می زنند و به ظن اکتفا می کنند. حتی قرآن روی واژه یقین اصرار می کند و مشرکین را توبیخ می کند که اینها به دنبال علم نیستند. این چیز روشنی است و کسی که مروری در دو سه سطر از قرآن کند، آن را متوجه می شود. کسانی که قائلند که قرآن درست است نمی توانند بگویند علم امکان ندارد و همه چیز مشکوک است. باید علم را به دست آورد و به صورت یقین هم به دست آورد و کمالش هم این است که از علم الیقین بگذرد و به عین الیقین برسد. کسان دیگری هستند که به نسبی بودن حقیقت قائلند و می گویند که حقیقت نسبی است و یک چیز  برای یک کسی خوب است و برای یک کسی بد است. به هر حال به عنوان یک وظیفه فردی باید به دنبال علم باشیم. اگر یادتان باشد قرار بود ارزش های اخلاقی را در چند دسته بررسی کنیم. یک دسته اش رابطه انسانها با خدا بود و دسته دیگر رابطه انسان با خودش است. یعنی اگر دیگرانی نبودند و جامعه نبود آن ارزشها مطرح هستند که یکی از آنها علم است. پس علم آموزی یک ارزش فردی است که مراتبی از فضیلت را دارد و در یک حدی اش واجب است و در یک حدی اش هم مستحب موکد است.

 

روایتی است در مورد اهمیت علم، مرحوم صدوق در کتاب امالی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل می کند که عین آن فکر می کنم در کتاب اصول کافی هم هست. روایت این است که «من سلك طريقا يلتمس فيه علما سهل الله له به طريقا إلى الجنة، وإن الملائكة لتضع أجنحتها لطالب العلم رضا بما يصنع، وإن العالم ليستغفر له من في السماوات ومن في الأرض حتى الحيتان في الماء، و فضل العالم على العابد كفضل القمر على سائر الكواكب، وإن العلماء ورثة الأنبياء لم يورثوا دينارا و لا درهما إنما ورثوا العلم فمن أخذه أخذ بحظ وافر»؛ اگر کسی راهی را بپماید که منظورش از پیمودن راه آن باشد که علمی را به دست آورد خداوند او را در راهی به سوی بهشت هدایت می کند. یعنی قدم برداشتن در راه علم راهی است که انسان را به بهشت نزدیک می کند. کسی که در  راه علم آموزی است در این مسیری که حرکت می کند فرشتگان خدا بالهاشان را برای او می گسترانند. ظاهر این است که بالهاشان را زیر پای او قرار  می دهند. نقل شده از شهید ثانی وقتی که از خانه بیرون می آمد تا به پیش استاد برود پابرهنه می رفت و کفشش را در می آورد. زیرا می خواست پایش را روی بال پرنده بگذارد. برخی گفته اند که این تعبیر می خواهد خضوع پرنده را نسبت به آن فرد نشان دهد. در مورد انسان هست که باید در مقابل والدین بالتان را بگسترانید یعنی متواضعانه رفتار کنید.

 

در ادامه حدیث هست که ساکنان آسمان و زمین برای او استغفار می کنند حتی ماهیان  دریاها. ما در قرآن آیاتی را داریم که برای همه حیوانات و گیاهان و حتی جمادات یک شعوری را قائل شده است. برخی در مورد این آیات گفته اند که همه موجودات شعور دارند و ما نمی فهمیم مولوی هم در شعرش می گوید که با شما نامحرمان ما خامشیم. فیلسوفانی که گرایش عرفانی داشته اند به صورت استدلالی گفته اند که وجود با علم توام است و هر چه وجود قوی تر باشد علم قوی تر است و بر عکس. برخی گفته اند که این تعبیرات به صورت استعاره ای است. چون در قرآن داریم که افتادن سایه درخت بر روی زمین نشان دهنده سجده آن برای خداست. وجه دیگری هم هست که می گوید این موجوداتی که در جهان وجود دارند اینها یک صورت باطنی یا برزخی دارند و اینکه می گویند آن سجده می کند منظور آن صورت باطنی است. من اعتراف می کنم معنی درست این حدیث را نمی فهمم. اما به هر حال این یک حقیقتی است که خدای متعال این دنیا را طوری آفریده است که به نفع طالب علم است. همه اجزای عالم کمک می کند تا او در راه حق پیش برود و گناهانش بریزد. این حداقل چیزی است که می توان گفت.

 

در مورد جان داشتن اجزای عالم، یک داستانی است در مورد مرحوم آخوند کاشی که در اصفهان تدریس می کردند، یکی از طلابی که ارادت داشته به ایشان نقل می کند که یک شب بلند شدم تا ببینم ایشان چطور نماز صبح می خواند دیدم که وقتی ایشان نماز می خواند تمام درختان آنجا با ایشان تسبیح می گویند و می گوید نزدیک بود از هوش بروم. در مورد ملائکه حاملین عرش داریم که یکی از کارهای آنها این است که برای مومنین استغفار می کنند. به هر حال این استغفاری که عالم برای طالب علم می کند را ما عقلمان نمی رسد. لااقل باید احتمال بدهیم که اینها درست است و زود نباید انکار کنیم.

 

در جای دیگر می فرماید که برتری عالم بر عابد مانند برتری  نور ماه شب چهارده بر  سایر ستاره ها است. چند برابر است. نکته دیگر این است که عالم وارث پیامبران است، پیغمبران به عنوان یک پیغمبر پولی را برای مردم و امت به ارث نگذاشتند بلکه میراثشان علم بود و کسی که از این میراث بهره برده باشد خیلی بهره بزرگی را برده است. اینجا باید یک نکته ای را بگویم که در احتجاجاتی که در خطبه فدکیه با حضرت زهرا سلام الله علیها انجام شد نقل شده بود برای ایشان از پیامبر که ما پیغمبران ارثی نمی گذاریم. در حدیث بالا منظور این است که پیامبران برای امتشان پولی ارث نگذاشتند. اما معنی اش این نیست که پیامبران به عنوان یک انسان برای خانواده شان ارث نگذارند. این منافات ندارد با این حدیث. از حیث پیغمبر بودن ارثشان علم بود.

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

/250/30/20

 

پ, 08/22/1393 - 16:28

دیدگاه جدیدی بگذارید