استاد مجتبی خندان

احمد بن اسحاق اشعری؛ شاگرد برجسته امام حسن عسگری علیه السلام

به مناسبت سالروز میلاد امام حسن عسگری علیه السلام استاد مجتبی خندان از اساتید حوزه علمیه قم در گفتگو با خبرنگار نشست دوره ای اساتید به زندگانی احمد بن اسحاق اشعری، یکی از شاگردان آن حضرت علیه السلام پرداخت.

/270/260/21/

این استاد حوزه و دانشگاه در ابتدای گفتگو خاطرنشان کرد: امام حسن عسگری علیه السلام شاگردان برجسته ای داشته اند که ابوعلی احمد بن اسحاق بن عبدالله بن سعد بن مالک الاحوص اشعری یکی از بزرگترین شاگردان آن حضرت علیه السلام است.

 

وی افزود: احمد بن اسحاق از اجلاء اهل قم بوده است که از محضر امام جواد علیه السلام، امام هادی علیه السلام و امام حسن عسگری علیه السلام بهره ها برده است و توفیق تشرف به محضر پر نور ولی عصر ارواحنا فداه داشته است. او شیخ قمیین و از سفرای ممدوحین است و توقیع ممدوحی برای او نقل شده است.

 

استاد خندان در ادامه بیان کرد: شیخ صدوق در کمال الدین حدیث مبسوطی می آورد که در بخش پایانی آن می خوانیم که راوی می گوید: «چون به قصد وداع، من و احمد بن اسحاق و دو مرد كامل ديگر از همشهريان خود، خدمت او رفتيم، احمد بن اسحاق خدمتش ايستاد؛ عرض كرد: «يا ابن رسول اللَّه (ص) كوچ نزديك است و غم و اندوه سخت ما از خدا خواستاريم كه بر جدت مصطفى و پدرت مرتضى و بر سيده زنان مادرت و بر دو سيده جوانان اهل بهشت عمويت و پدرت و بر ائمه طاهرين پدرانت رحمت فرستد و ما براى تو و فرزندت طلب رحمت كنيم و از خداوند خواستاريم كه ترا برترى دهد و دشمنت را سركوب كند و اين ملاقات را آخرين ملاقات ما با شما قرار ندهد» و چون اين سخنان را ادا كرد، مولاى ما اشك در ديده گردانيد تا آنكه اشكش بر گونه مباركش جارى شد و بر زمين چكيد و فرمود «اى پسر اسحاق بيش در دعاى خود باطل مخواه؛ زيرا تو در همين سفر خدا را ملاقات خواهى كرد»

 احمد از اين خبر افتاد و بيهوش‏ گرديد و چون به هوش آمد، عرض كرد «تو را به خدا و حرمت جدت قسم مي دهم كه يك پارچه به من لطف كنى تا در آن كفن شوم»

 مولاى دست زير مسند كرد و سيزده درهم بيرون آورد و به او داد و فرمود «جز اين را هزينه مكن كه تو از آنچه خواستى تجاوز نكنى و به درستى كه خداى تبارك و تعالى اجر نيكوكاران را ضايع نكند.»

سعد می گويد «در بازگشت از خدمت مولاى خود سه فرسخ به شهر حلوان احمد بن اسحاق تب كرد و چون وارد حلوان شديم و در يكى از كاروانسراهاى آن فرود آمديم، احمد بن اسحاق، يكى از همشهريان خود را كه در آنجا متوطن بود، خواست؛ سپس فرمود «امشب از نزد من بيرون رويد و مرا تنها بگذاريد.» ما از نزد او برگشتيم و هر كدام به آسايشگاه خود رفتيم.

 سعد می گويد نزديك صبح كه شد، فكرى به سر من افتاد و چون چشم گشودم، كافور خادم مولاى خود ابى محمد عليه السلام را ديدم كه مي گفت «احسن اللَّه بالخير عزاكم و جبر بالمحبوب‏ رزيتكم» ما از غسل و كفن رفيق شما فارغ شديم. براى دفن برخيزيد زيرا او مقامش نزد آقاى شما از همه شما گرامیتر است» سپس از چشم ما غايب شد و ما با گريه و ناله بر بالين او حاضر شديم و حق او را ادا كرديم و از كارش فارغ شديم.»

«كَانَ يَوْمُ الْوَدَاعِ دَخَلْتُ أَنَا وَ أَحْمَدُ بْنُ إِسْحَاقَ وَ كَهْلَانِ مِنْ أَهْلِ بَلَدِنَا وَ انْتَصَبَ أَحْمَدُ بْنُ إِسْحَاقَ بَيْنَ يَدَيْهِ قَائِماً وَ قَالَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ قَدْ دَنَتِ الرِّحْلَةُ وَ اشْتَدَّ الْمِحْنَةُ فَنَحْنُ نَسْأَلُ اللَّهَ تَعَالَى أَنْ يُصَلِّيَ عَلَى الْمُصْطَفَى جَدِّكَ وَ عَلَى الْمُرْتَضَى أَبِيكَ وَ عَلَى سَيِّدَةِ النِّسَاءِ أُمِّكَ وَ عَلَى سَيِّدَيْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ عَمِّكَ وَ أَبِيكَ وَ عَلَى الْأَئِمَّةِ الطَّاهِرِينَ مِنْ بَعْدِهِمَا آبَائِكَ وَ أَنْ يُصَلِّيَ عَلَيْكَ وَ عَلَى وُلْدِكَ وَ نَرْغَبُ إِلَى اللَّهِ أَنْ يُعْلِيَ كَعْبَكَ وَ يَكْبِتَ عَدُوَّكَ وَ لَا جَعَلَ اللَّهُ هَذَا آخِرَ عَهِدْنَا مِنْ لِقَائِكَ قَالَ فَلَمَّا قَالَ هَذِهِ الْكَلِمَاتِ اسْتَعْبَرَ مَوْلَانَا حَتَّى اسْتَهَلَّتْ دُمُوعُهُ وَ تَقَاطَرَتْ عَبَرَاتُهُ ثُمَّ قَالَ يَا ابْنَ إِسْحَاقَ لَا تُكَلِّفْ فِي دُعَائِكَ شَطَطاً فَإِنَّكَ مُلَاقِ اللَّهِ تَعَالَى فِي صَدْرِكَ هَذَا فَخَرَّ أَحْمَدُ مَغْشِيّاً عَلَيْهِ فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سَأَلْتُكَ بِاللَّهِ وَ بِحُرْمَةِ جَدِّكَ إِلَّا شَرَّفْتَنِي بِخِرْقَةٍ أَجْعَلُهَا كَفَناً فَأَدْخَلَ مَوْلَانَا يَدَهُ تَحْتَ الْبِسَاطِ فَأَخْرَجَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ دِرْهَماً فَقَالَ خُذْهَا وَ لَا تُنْفِقْ عَلَى نَفْسِكَ غَيْرَهَا فَإِنَّكَ لَنْ تَعْدَمَ مَا سَأَلْتَ وَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَنْ يَضِيعَ‏ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا قَالَ سَعْدٌ فَلَمَّا انْصَرَفْنَا بَعْدَ مُنْصَرَفِنَا مِنْ حَضْرَةِ مَوْلَانَا مِنْ حُلْوَانَ عَلَى ثَلَاثَةِ فَرَاسِخَ حُمَّ أَحْمَدُ بْنُ إِسْحَاقَ وَ ثَارَتْ بِهِ عِلَّةٌ صَعْبَةٌ أَيِسَ مِنْ حَيَاتِهِ فِيهَا فَلَمَّا وَرَدْنَا حُلْوَانَ وَ نَزَلْنَا فِي بَعْضِ الْخَانَاتِ دَعَا أَحْمَدُ بْنُ إِسْحَاقَ بِرَجُلٍ مِنْ أَهْلِ بَلَدِهِ كَانَ قَاطِناً بِهَا ثُمَّ قَالَ تَفَرَّقُوا عَنِّي هَذِهِ اللَّيْلَةَ وَ اتْرُكُونِي وَحْدِي فَانْصَرَفْنَا عَنْهُ وَ رَجَعَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنَّا إِلَى مَرْقَدِهِ قَالَ سَعْدٌ فَلَمَّا حَانَ أَنْ يَنْكَشِفَ اللَّيْلُ عَنِ الصُّبْحِ أَصَابَتْنِي فِكْرَةٌ فَفَتَحْتُ‏ عَيْنِي فَإِذَا أَنَا بِكَافُورٍ الْخَادِمِ خَادِمِ مَوْلَانَا أَبِي مُحَمَّدٍ ع وَ هُوَ يَقُولُ أَحْسَنَ اللَّهُ بِالْخَيْرِ عَزَاكُمْ وَ جَبَرَ بِالْمَحْبُوبِ‏ رَزِيَّتَكُمْ قَدْ فَرَغْنَا مِنْ غُسْلِ صَاحِبِكُمْ وَ مِنْ تَكْفِينِهِ فَقُومُوا لِدَفْنِهِ فَإِنَّهُ مِنْ أَكْرَمِكُمْ مَحَلًّا عِنْدَ سَيِّدِكُمْ ثُمَّ غَابَ عَنْ أَعْيُنِنَا فَاجْتَمَعْنَا عَلَى رَأْسِهِ بِالْبُكَاءِ وَ الْعَوِيلِ حَتَّى قَضَيْنَا حَقَّهُ وَ فَرَغْنَا مِنْ أَمْرِهِ‏ رَحِمَهُ اللَّهُ» (كمال الدين و تمام النعمة؛ ج‏ 2؛ ص 464)

 

 

ش, 08/14/1401 - 21:11