استاد مهدی غروی از اساتید حوزه علمیه قم در گفتگو با خبرنگار نشست دوره ای اساتید به معرفی خاندان بزرگ «غروی» پرداخت.
/270/260/21/
این استاد سطوح عالی حوزه علمیه قم در ابتدای گفتگو خاطرنشان کرد: از مجموعه نشست دوره ای اساتید تشکر می کنم که در جهت معرفی اساتید و نخبگان و کسانی که می توانند الگوهای خوبی برای طلبه ها باشند، اقدام می کنید.
وی افزود: برای معرفی ابوی بزرگوار ما، حاج شیخ اسماعیل غروی، این استاد سطوح عالی حوزه علمیه قم، نیاز به جلسات متعددی است؛ اما مناسب است برای جلسات ابتدایی به بعضی مقدمات، پرداخته بشود. علت اینکه نام خانوادگی ایشان، «غروی» است، به آن علت است که علمای ایرانی ساکن نجف را به این نام می خواندند؛ چه اینکه «غرو» یکی از نام های «نجف اشرف» است. از این رو برخی از علمای ما «غروی شیرازی»، «غروی اصفهانی»، «غروی همدانی» و از این قبیل بوده است؛ و به این ترتیب، نام خانوادگی پدر ما «غروی» شده است.
استاد مهدی غروی در ادامه بیان کرد: معرفی خاندان غروی را با بیان مختصری از زندگانی جد اعلای ما، یعنی پدربزرگ پدر ما مرحوم شیخ عباس غروی آغاز می کنم. تا در جلسات بعد، به بیان زندگانی پدر گرامی، شیخ اسماعیل غروی بپردازیم. جدّ اعلای ما، مرحوم شیخ عباس غروی، پدر و مادرشان را در دوران طفولیت از دست دادند؛ برادری هم به نام «ولی» داشتند که نابینا بود. چند تا گوسفند داشتند. برای امرار معاش، علاوه بر اینکه گوسفندان خود را برای چرا به صحرا می برد، به علت امین بودن و متدین بودن، مردم ده نیز، گوسفندان خود را به ایشان می سپردند تا به چرا ببرد. ایشان هم به این ترتیب، امرار معاش می کرد.
وی اضافه نمود: مدتی که در صحرا بود، متوجه حضور یک عالم دوره گردی شد؛ عالمی که به روستاها می رفت و به بچه ها قرآن یاد می داد؛ به عبارتی، مکتب سیار برپا می کرد. بعد از آشنایی با این عالم، بعد از برگرداندن گوسفندان، در درس این عالم شرکت می کرد. آن عالم می دید که شاگرد جدیدش، با ذکاوت و مؤدب است و خوب هم درس یاد می گیرد. بعد از یک یا دو ماه، آن عالم، خبر داد که می خواهد به شوشتر برود. شیخ عباس گفت من هم با شما می آیم. گوسفندان که راه خانه را می دانند و غروب، به طرف روستا می روند. برادر نابینای من هم مشغول خانواده خودش است. گویی با مشکلاتی هم مواجه شده بودند.
این استاد حوزه علمیه قم در ادامه بیان کرد: به این ترتیب، آن دو نفر به راه می افتند. در غروب، گوسفندان به سمت ده حرکت می کنند؛ متأسفانه در بین راه، گرگ به گله حمله می کند. خصلت بد گرگ بر این است که علاوه بر کشتن برای خوردن، بقیه را بی دلیل و صرفا برای کشتن، می کشد. چندین گوسفند را تلف کرد و عده ای از گوسفندان هم زخمی به خانه رسیدند. مردم فکر کردند که این کودک کم جثه و کم سن را یا گرگ خورده یا با خود برده است. مراسم ختم برای او گرفتند.
وی افزود: شیخ عباس به همراه آن طلبه به شوشتر رفتند. در آن شهر، آقا شیخ جعفر شوشتری اعلی الله مقامه در آن شهر بوده است. به نزد ایشان می رود و شرح حال، عرضه می شود؛ اینکه والدینش، از دنیا رفته اند و می خواهد درس بخواند. در نزد آقا شیخ جعفر شوشتری بود و کارهای متفرقه ایشان را انجام می داد و چای می داد. بعد از حدود دو ماه به درخواست شیخ جعفر شوشتری، این نوجوان هم آقا را در سفر به نجف اشرف همراهی می کند تا بتواند ادامه تحصیل علوم حوزوی را پی بگیرد.
استاد غروی در ادامه بیان کرد: شیخ عباس غروی در عتبات عالیات، به تحصیل علوم حوزوی می پردازد. از اساتیدی که در سنین جوانی از محضر ایشان بهره برد، مرحوم آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی اعلی الله مقامه الشریف، مرحوم غروی نائینی رضوان الله علیه بوده است؛ همین طور در درس اخلاق و عرفان هم از محضر مرحوم آقا سید احمد کربلایی رضوان الله تعالی علیه، استادِ آقا سید علی قاضی اعلی الله مقامه الشریف بهره می برد.
وی اضافه نمود: در آنجا با دختری اهل شیراز آشنا شد؛ دختری که از نوادگان مرحوم کاشف الغطاء بوده است. آن دختر هم پدر و مادرش را از دست داده بود؛ او به همراه خواهر و برادر زندگی می کرد. شیخ، پیشنهاد ازدواج می دهد و بچه ها را سامان دادند. خداوند به آنها سه فرزند، یعنی «عبدالحسین» و «حسن» و «محمد» عطا نمود. عبدالحسین، پدرِ مادر ما می شود؛ حسن، پدر پدرِ ما استاد اسماعیل غروی می شود. شیخ عبدالحسین و شیخ حسن در آنجا درس خواندند تا در سنّ بیست و اندی سال، به اجتهاد می رسند؛ در حالی که شیخ عباس غروی در سنین چهل و اندی سال است و سه فرزند او نیز علوم حوزوی را به خوبی پی می گیرند.
استاد مهدی غروی خاطرنشان کرد: شیخ به همراه خانواده در نجف مشغول درس هستند و مورد اعتماد بسیاری از علما بوده اند. چهل مجتهد مسلّم در نجف بود که یکی از آنها، شیخ عباس غروی بوده است؛ و علما و مراجع، اگر وجوهاتی برایشان می آمد، ابتدا به شیخ عباس غروی ارجاع می دادند؛ اگر ایشان آن را تأیید می کرد، با خیال راحت، آن وجوهات را قبول می کردند. مقامات علمی و مقامات عرفانی و مورد اعتماد علما بودن، از موهبت های الهی به شیخ عباس بوده است.
وی در ادامه بیان کرد: روزی برای درس به حرم امیرالمؤمنین علی علیه السلام رفته بود، وقتی وارد صحن شده بود؛ کاروان هایی از ایران آمده بودند. در گوشه ای از صحن، عده ای از ایرانیان بودند که به گویش لری صحبت می کردند. ما لُر بهمه ای، شهر باغملک ، شهر صیدون، از توابع استان خوزستان هستیم. آنها از توابع بهبان بودند. آقایان مسنّی که آمدند، از خوانین مؤمن و متشرع بودند که عشایری بودند و در سیاه چادر زندگی می کردند؛ یکی از آنها «مرحوم محمد حسین خان بهمه ای» بوده است. شیخ عباس با آنها به فارسی و لری صحبت کرد و بعد از آشنایی دادن، خود را به آنها معرفی کرد که «عباس، پسر آقا جان» هست؛ همان که فکر می کردند حدود 40 سال پیش در نوجوانی گرگ او را خورد.
این استاد حوزه علمیه قم در ادامه بیان کرد: آن جمع، به اتفاق به محضر آقا سید ابوالحسن اصفهانی زعیم شیعیان رسیدند. مرحوم محمد حسین خان به آقا سید اصفهانی عرضه داشتند آقا ما در منطقه ای هستیم که عالم نداریم. باید مسافت طولانی برویم تا کسی عقد ما را بخواند یا برای کفن و دفن میت اقدام کند. شیخ عباس اهل همان منطقه است. اجازه بدهید که به نزد ما بیاید.آقا مخالفت کردند و فرمودند: ایشان آینده دارد. اصرارها فایده افاقه نکرد و آن جمع به نیت زیارت کربلا عازم شدند.
استاد مهدی غروی خاطرنشان کرد: این قسمت را از زبان شیخ حسن و پدربزرگم شیخ عبدالحسین بیان می کنم؛ طلبه ای قبل از درسش بالاسر امیرالمؤمنین علیه السلام رفت تا زیارت کند. مردم عادت داشتند که اگر حاجتی داشتند، عریضه ای می نوشتند و بالا سر ضریح قرار می دادند. این طلبه که به نیت زیارت رفته بود، کاغذی را در کنار ضریح مولا علیه السلام دید؛ آن را گرفت و باز کرد تا بخواند: «بسم الله الرحمن الرحیم از محمد حسین خان بهمه ای به امیرالمؤمنین؛ عرض بنده، شکایت از آقا سید ابوالحسن اصفهانی مرجع وقت است» .. عرض حال کرد که ایشان اجازه ندادند تا عالم ما به دیار ما بیاید و اگر گناهی صورت بگیرد، یا اشکالی در امور شرعی باشد، شکایت ایشان را به امیرالمؤمنین علیه السلام می آورم. این طلبه تعجب کرد؛ کاغذ را برداشت و در محضر درس آقا سید ابوالحسن اصفهانی رسید و تقدیم کرد. آقا این کاغذ را خواند و دید که از ایشان به محضر مولا علیه السلام شکایت شد. دستور داد تا محمد حسن خان را در کاروانسرا پیدا کنند. اما کاروان برای کربلا رفته بود. سفیری فرستاد تا آنها را پیدا کنند و برگردانند. به این ترتیب آقا سید ابوالحسن اصفهانی رضوان الله علیه، مهاجرت شیخ عباس غروی به دیار خود را می دهد. نامه محمد حسین خان بهمه ای هنوز موجود است و در نزد شیخ حسن غروی است؛ چه اینکه اجازه اجتهاد و اجازه حدیث ایشان توسط مراجع بزرگوار آن زمان موجود است.
وی افزود: اجازه مهاجرت به شیخ عباس غروی داده شد و ایشان عرض کرد برای مهاجرت، نیاز به انجام مقدماتی است تا بار سفر بسته شود و قرض ها ادا شود. از این رو چند روز طول کشید. در طی همین روزها حاج آقا محمد حسین خان بهمه ای بیمار می شوند و از دنیا می روند. جالب این است که شخص آیت الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی اعلی الله مقامه الشریف برای ایشان نماز می خوانند و حاج آقا بهمه ای در رواق، در نزدیکی ضریح مولا امیرالمؤمنین علی علیه السلام به خاک سپرده می شوند.