به مناسبت فرا رسیدن عید الله الاکبر، عید سعید غدیر خم، استاد احمد باقریان ساروی از اساتید حوزه علمیه قم در گفتگو با خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی نشست دوره ای اساتید به این موضوع پرداخت: «چرا پیامبر (ص) به خلیفه بودن علی (ع) تصریح نکرد؟»
/270/260/20/
اشکال اول: چرا پیامبر (ص) به خلیفه بودن علی (ع) تصریح نکرد؟
این استاد سطوح عالی حوزه علمیه قم در ابتدای گفتگو خاطرنشان کرد: اشکال می شود که چرا پیامبر (ص) واضح و قاطع نفرمود «علی پس از من اولین خلیفه و یا جانشین بلا فصل من است؟».
پاسخ اول: تصریح به حلافت در موارد متعدد
استاد باقریان در ادامه بیان کرد: پیامبر (ص) در موارد متعدد به خلیفه بودن علی (ع) تصریح فرمود، از جمله نخستین بار در دعوت علنی از خویشاوندان برای تبلیغ رسالت خود. دعوت پيامبر صلی الله علیه وآله به مدّت سه سال پنهانى بود، تا اينكه وحى الهى بر او نازل شد و جبرئيل اين آيه را بر پيامبر صلی الله علیه وآله تلاوت كرد: «وَ أَنْذِرْ عَشيرَتَكَ اْلأقْرَبينَ» (الشعراء: 214) [و خويشاوندان نزديكت را هشدار بده]، طبق این آيه، پيامبر صلی الله علیه وآله مأمور شد به صورت رسمى و علنى مردم را به اسلام دعوت كند، او اين دعوت را به فرمان خدا از خويشاوندان نزديك خود آغاز كرد. آنچه در اين قسمت از منابع معتبر اهل سنّت تقديم خوانندگان مىشود بيان اين واقعه است كه پيامبر صلی الله علیه وآله در ميان خويشاوندان خود و پس از دعوت آنان به آيين اسلام، على علیه السلام را به عنوان وصىّ و خليفه خود اعلام فرموده بود.
وی افزود: طبرى در تفسير خود از عبد اللّه بن عباس نقل كرده است كه على گفت: آنگاه كه آيه «وَ أَنْذِرْ عَشيرَتَكَ اْلأقْرَبينَ» بر پيامبر صلی الله علیه وآله نازل شد... سپس پيامبر صلی الله علیه وآله آغاز سخن كرد و فرمود: «اى فرزندان عبد المطلب! من در ميان عرب جوانى را نمىشناسم كه براى مردم خود بهتر از آنچه من براى شما آوردهام آورده باشد، من چيزى را كه براى دنيا و آخرت شما فايده دارد آوردهام و خدا به من فرمان داد تا شما را به آن دعوت كنم، كدام يك از شما بر اين امر وزير من مىشويد تا برادرم و چنين و چنان باشيد؟»، آنان آشفته [به همهمه و سخن گفتن با يكديگر مشغول ] شدند، من در حالى كه كم سالترين آنان بودم گفتم: «اى پيامبر خدا! من»؛ سپس [پيامبر صلی الله علیه وآله با اشاره به من] فرمود: «او برادرم و چنين و چنان است، سخن او را بشنويد و از او پيروى كنيد»، آن گروه [با شنيدن اين سخن پيامبر صلی الله علیه وآله] در حالى كه مىخنديدند از جاى خود برخاستند و به ابوطالب مىگفتند: «او به تو فرمان داد تا سخن پسرت را گوش بسپارى و از او پيروى كنى». (طبرى، جامع البيان، ج 19، ص 148 - 149، ح 20374؛ ابن عساكر، ترجمة الامام على بن ابى طالب (ع) من تاريخ دمشق، ج 1، ص 97، حديث 133؛ ابن کثیر، السبرة النبویة1ک 458).
این استاد حوزه علمیه قم اضافه نمود: طبرى اين واقعه را در تاريخ خود نيز آورده و آنچه را كه در تفسير خود در ابهام قرار داده بود در تاريخ خود بيان كرده و نوشته است: پيامبر صلی الله علیه وآله فرمود: «او [على علیه السلام] برادر، وصىّ و خليفه من در ميان شما است، به سخن او گوش فرا دهيد و از او پيروى كنيد». (تاريخ الطبرى، ج 1، ص 542 - 543؛ و نیز: ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 63؛ صنعاني، الروضة الندیة:146 و 152؛ ایجی، فضائل الثقلین من توضیح الدلائل:257؛ ابوالفداء، المختصر فی أخبار البشر1: 116 – 117).
وی در ادامه بیان کرد: احمد حنبل از عباد بن عبد اللّه اسدى، از على [علیه السلام] نقل كرده است كه گفت: آنگاه كه آيه «وَ أَنْذِرْ...» نازل شد پيامبر صلی الله علیه وآله خاندان خود را گرد آورد، سى تن آمدند و خوردند و نوشيدند، پيامبر صلی الله علیه وآله به آنان فرمود: «مَنْ يَضْمُنُ عَنّى دَيْنى وَ مَواعيدى، وَ يَكُونُ مَعى فِى الْجَنّةِ، وَ يَكُونُ خَليفَتى فى أهْلى؟»،... اين سخن را بر خاندان خود عرضه كرد، على گفت: «من».(مسند الامام احمد بن حنبل، ج 1، ص 178، ح 885؛ صاعدى، المقتطفات من كتاب فضائل الصحابه، الفصل الثامن، القسم الثانى، ص 220، ح266/16).
استاد باقریان خاطرنشان کرد: ابن اثير در تاريخ خود و ابن عساكر شش روايت در باره اين موضوع نقل كرده است، در يكى از آنها كه از ابن عباس، از على علیه السلام نقل كرده، آمده است: پيامبر صلی الله علیه وآله به آنان فرمود: يا بَنى عَبْدِ الْمُطَّلِبِ!... فَأَيُّكُمْ يُوازِرُنى عَلى هذَا اْلأمْرِ عَلى اَنْ يَكُونَ أَخى، وَ وصيّيى، وَ خَليفَتى فيكُمْ؟».«اى فرزندان عبد المطلب!... كداميك از شما وزير من بر اين امر مىشود، تا برادرم و وصيم و خليفهام باشد؟»،
آن گروه با نگاهى خيره از آن باز ايستادند، من كم سالترين آنان بودم، گفتم: «اى پيامبر خدا من وزير تو بر اين امر مىشوم»، پيامبر صلی الله علیه وآله دست بر گردنم گذاشت و فرمود: «هْذا أَخى وَ وصيّى وَ خَليفَتى فيكُمْ، فَاسْمَعُوا لَهُ، وَ أَطيعُوا» (الكامل فى التاريخ 2: 63؛ تاريخ مدينة دمشق 42: 48 – 49؛ شوکانی، الموسم سال1409، شماره 2 و 3، العقد الثمین:393)، آن مردم ايستادند، در حالى كه خنده سر داده و به ابوطالب مىگفتند: «او به تو فرمان مىدهد تا سخن على را گوش داده و از او پيروى كنى».(تاريخ مدينة دمشق، ج 42، ص 49).
وی افزود: ابن كثير نيز در تفسير خود واقعه را نقل كرده، ولى در هنگام نقل آن سخن پيامبر صلی الله علیه وآله را مانند طبرى در تاريخش با «أَنْ يَكُونَ كَذا وَ كَذا» نقل كرده؛ سپس راویش به نام عبد الغفار بن قاسم را به شيعه و جاعل حديث بودن و تضعيف او از سوى ائمه حديث متهم كرده است.(تفسير القرآن العظيم، ج 3، ص 364).
ولى (اولا) راوى واقعه و سخن پيامبر صلی الله علیه وآله تنها عبد الغفار بن قاسم نيست و (ثانيا) ديگر محدّثان و مورّخان اهل سنّت راوى را تضعيف نكردهاند. (عسقلانى از شعبه نقل كرده است كه در باره عبد الغفار بن قاسم گفته است: حافظتر از او من نديدهام... و ابن عُدى گفت: من از ابن عقده شنيدم كه عبد الغفار بن قاسم را مىستود و در ستودن او از حدّ و اندازه گذشته بود، تا آنجا كه گفت: اگر دانش ابو مريم [عبد الغفار بن قاسم] آشكار گردد مردم نزد شعبه گرد نمىآيند. (لسان الميزان، ج 4، ص 45 – 46). عسقلانى وجه ضعف عبد الغفار بن قاسم را به نقل از ديگران در اين جهت نوشته است كه او شيعه است، و حديث «علىٌّ مَوْلى مَنْ كُنْتُ مَئلاهُ» را نقل كرده [در حالى كه مضمون اين حديث نبوى صلىاللهعليهوآله متواتر از راويان اهل سنّت است]، و در باره آيه «لَرادُّكَ اِلى مَعادٍ» گفته است: محمّد صلىاللهعليهوآله به دنيا بر گردانده مىشود تا عمل امّت خود را ببيند» [لسان الميزان، ج 4، ص 45] و اين تفسير چون به معناى رجعت است با مشرب اهل سنّت سازگار نيست، از اينرو راه چاره را در اين ديدند كه عبد الغفار را تضعيف كنند).
بنا براین: اين روش ابن كثير و همفكران او است، چون تحت تأثير افكار بنى اميه و بنى مروان قرار داشتهاند، هر حديثى كه موجب تقويت مذهب شيعه و بيانگر حقانيت و شايستگى انحصارى على علیه السلام براى خلافت مىشد را يا نقل نكرده و يا با اتهامات واهى و سست تضعيف کردهاند.
وی افزود: ابن كثير حديثى ديگر كه عبارات آن از نگاه او بيانگر نصب على علیه السلام براى خلافت نيست نقل كرد، بدون اينكه آن را تضعيف كند، آن حديث با سندى از عبد اللّه بن حارث از ابن عباس، از على است كه گفت: چون آيه «وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ اْلأَقْرَبينَ» نازل شد پيامبر صلی الله علیه وآله [در ميان جمع خويشاوندان نزديك خود، به آنان] فرمود: «أَيُّكُمْ يَقْضى عَنّى دَيْنى، وَ يَكُونُ خَليفَتى فى أَهْلى؟»، آنان ساكت شدند، عباس ساكت شد... سپس براى بار دوم آن سخن را فرمود و عباس ساكت شد و من چون اين منظره را ديدم، گفتم: «اى پيامبر خدا! من»... در ميان بنى هاشم در آن روز كسىكه ايمانش شديدتر و يقين و تصديقش به پيامبر خدا صلی الله علیه وآله از على شديدتر باشد وجود نداشت.(تفسير القرآن العظيم، ج 3، ص 364).
استاد باقریان خاطرنشان کرد: چون در اين حديث كلمه «فى أَهْلى» افزوده شده بود، ابن كثير خود را قانع كرد و آن را تضعيف نكرد، به اين گمان كه مقصود پيامبر صلی الله علیه و آله از «أَهْلى» خانواده شخصى پيامبر صلی الله علیه وآله است؛ ولى آيا معقول است خاتم پيامبران خويشاوندانش را براى نخستين بار به اسلام دعوت كند و از آنان بخواهد خليفه او براى خانواده شخصى او باشند؟! ابن كثير با اين برداشت نادرست خود در حقيقت پيامبر صلی الله علیه وآله و مقام و درخواست او را تنزّل مىدهد، تا به مقام خلافت غاصبامه ابوبكر خدشه وارد نگردد و سرانجام در مقام توصيف شدّت ايمان على علیه السلام نمىگويد «در ميان مسلمانان»، بلكه مىگويد «در ميان بنى هاشم»! اين سخن او نيز به خاطر رضاى كودتاگران سقيفه بود، نه براى رضاى خدا.
این محقق حوزه علمیه قم در ادامه بیان کرد: ابن عقده با سندى از صادق جعفر بن محمد [علیه السلام]، از پدرش، از پدرانش نقل كرده است كه پيامبر صلی الله علیه وآله به على بن ابىطالب علیه السلام فرمود: «اى على تو براى من به منزله هبة اللّه براى آدم و به منزله سام براى نوح و به منزله اسحاق براى ابراهيم و به منزله هارون براى موسى و به منزله شمعون براى عيسايى، جز اينكه پس از من پيامبرى نخواهد بود، اى على تو وصىّ و خليفه من هستى، هر كس وصى و خليفه بودن تو را انكار كند از من نيست و من از او نيستم و من در روز رستاخيز دشمن او خواهم بود. اى على تو امام پس از من و زمامدارى و تو صاحب اختيار مردم پس از من و وزير منى و براى تو در ميان امّت من نظيرى وجود ندارد، اى على تو تقسيم كننده بهشت و دوزخى، با دوستى تو نيكان شناخته مىشوند و بدان از خوبان، و مؤمنان از كافران متمايز مىگردند».(فضائل امير المؤمنين (ع)، ص 102، ح 100).
وی افزود: بخارى در صحيح خود حديث منزلت را از مُصعب بن سعد از پدرش نقل كرده و در آن به «استخلف عليّا» تعبير شده و آمده است: على نزد پيامبر صلی الله علیه وآله آمد و گفت: «أَتُخْلِفُنى فِى الصِّبْيانِ وَالنِّساء؟»، آنگاه پيامبر صلی الله علیه وآله حديث منزلت را در باره او بيان فرمود. (صحيح البخارى، ج 5، ص 151، ح 4416).
ذکر خلافت علی (ع) در حدیث ابن عباس
استاد باقریان خاطرنشان کرد: در حدیثی از ابن عباس که در آن ده فضیلت علی علیه السلام بیان شده از جمله آمده است: پيامبر صلی الله علیه وآله در غزوه تبوك با مردم از مدينه بيرون رفت، على به او گفت: «من با تو بيايم»، پيامبر صلی الله علیه وآله فرمود: «نه»، على گريه كرد، پيامبر صلی الله علیه وآله به او فرمود: «أَما تَرْضى أَنْ تَكُونَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى؟ اِلاّ أَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى، اِنَّهُ لا يَنْبَغى أَنْ أذْهَبَ اِلاّ وَ أَنْتَ خَليفَتى». پيامبر صلی الله علیه وآله به او فرمود: «أَنْتَ وَلِىُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدى وَ مُؤْمِنَةٍ». (المستدرك على الصحيحين 3، كتاب معرفة الصحابه: 143 - 144، ح 4652/250؛ مسند الامام احمد 1: 544 - 545، ح 3052؛ محب طبرى، مناقب الامام امير المؤمنين (ع) من الرياض النضره: 204 - 205؛ مختصر ذخائر العقبى: 143 - 144؛ طبرانى، المعجم الكبير 12: 77 - 78، ح 12593؛ هيثمى، مجمع الزوائد 9: 119 - 120؛ باعونى، جواهر المطالب 1، ب 33: 210 - 212؛ فضائل اهل البيت من كتاب فضائل الصحابه: 194 - 196، ح 293؛ خوارزمى، المناقب: 125 - 127، ح 140؛ جوينى، فرائد السمطين: 1: 327 - 329، ح 255؛ ابن كثير، البداية والنهاية 7: 269 - 270؛ گنجى، كفاية الطالب، ب 62: 241 - 243؛ تاريخ مدينة دمشق 42: 97 - 103 با سندهاى متعدد؛ نسائی، خصائص أمیر المؤمنین (ع):46، ح 23؛ الآجري، کتاب الشریعة4: 2021، ح1488؛ ضیاء مقدسی، الاحادیث المختره 13: 26 – 29، ح 32 – 34).
وی افزود: شایسته توجه است که پیامبر صلی الله علیه واله در غزوات دیگر فردی از صحابه را به جای خود در مدینه میگذاشت، ولی در هیچ روایتی نیامده که در باره آن شخص حدیثی مانند حدیث منزلت و کلمه (خلیفتی) یا (أَنْتَ وَلِىُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدى وَ مُؤْمِنَةٍ) را به کار برده باشد، کلمه «بعدی» دقت شود که اگر مقصود از ولی معنای دوستی بود در این صورت لازم نبود به بعد از پیامبر (ص) مقید شود. [ادامه دارد]
پاسخ دوم به اشکال ذکر نشدن خلیفه: (مولی در حدیث غدیر)
استاد احمد باقریان ساروی خاطرنشان کرد: در حدیث معروف متواتر غدیر پیامبر صلی الله علیه وآله در باره علی علیه السلام فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولاه».
واژه «مولى» در لغت
وی افزود: لفظ «مولى» در برخى از كتابهاى لغت و در بخش واژه شناسى كتابهاى تفسير به معناى «أولى» يا «ولىّ» و يا معنائى كه حق تصرّف و اولويت در تصرف و متولّى امر را برساند و بازگشت آن به حاكميت و امامت باشد نيز آمده است، از اينرو اين ادعا كه «اهل لغت عربى همه اين معنا را انكار كردهاند» ادعايى نادرست است، اگرچه برخى از آنان اين معنا را براى «مولى» نقل نكردهاند؛ ولى نقل نكردن يك معنا به معناى انكار آن نيست، اينك به كتابهاى لغت نگاهى مىافكنيم تا معناى مورد ادعاى خود را در آنها ببينيم:
1. ابن دُرَيد [وفات: 321]: وِلاية به معناى إمارة است... گفته مىشود: اين ولىّ امر است، نه فلانى.(جمهرة اللغة، ج 2، ص 990).
2. ازهرى [وفات: 370]: وَلىّ و مَولى در كلام عرب به يك معنا هستند، «مولى» در دين: و آن ولىّ است، اين همان است كه خدا فرمود «ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ مَوْلَى الَّذينَ آمَنُوا...»(محمّد: 11)، از اين معنا است: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ»؛ يعنى «ولىّ او» و «مولى» به معناى كسىكه متولّى امر تو باشد.(تهذيب اللغة، ج 15، ص 450 و 451).
3. صاحب اسماعيل بن عباد [وفات: 385 هجرى]: مولى، پسر عمو و به معناى أولى است، مانند سخن خدا «هِىَ مَوْلاكُمْ» (الحديد: 15)؛ يعنى أولى به شما است. (المحيط فى اللغه، ج 10، ص 379).
4. ابوهلال عسكرى [وفات: 396]: مولى به چند معنا است، به معنى سيّد... و أولى به شىء... (الفروق فى اللغة، ص 278).
5. راغب اصفهانى [وفات: 425]: الوِلاية: تولّى أمر... المَولى... و هر كس كه متولّى أمر ديگرى باشد ولىّ او است.(المفردات فى ألفاظ القرآن، ص 885).
6. ابن أثير [وفات: 606]: مَوالى در حديث اسمى كه بر معانى اطلاق مىگردد، ربّ، مالك، سيّد و مُنعِم... الموالاة: مَن والَى القومَ، و از اين معنا است حديث: «من كنتُ مولاه فعلىٌّ مولاه» كه بر بيشتر معانى ياد شده حمل مىشود.(النهاية، ج 5، ص 228).
7. ابن منظور [وفات: 711]: وَلىّ... گفته شد به معناى متولّى امور جهان و خلائق، ولىّ، ولىّ يتيم، كسىكه متولّى امر او است و به كفايت آن قيام مىكند، ولىّ و مولى در كلام عرب به يك معنا هستند، مولى در كلام عرب در مواردى كاربرد دارد، از آن موارد است: مولى در دين و آن ولىّ است... و از آن است سخن آقاى ما پيامبر (ص): «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»؛ يعنى «كسىكه من ولىّ او باشم»، مولى؛ يعنى ولىّ، كسىكه متولّى امر تو است.(لسان العرب، ج 15، ص 400 ـ 402).
8. زبيدى [وفات: 1205]: «من كنتُ مولاه»، يعنى: من كنتُ وليُّهُ... ولىُّ از اسمهاى خدا است... و گفته شد: يعنى متولّى أمور جهان كه قيام عالَم به او است، ولىّ يتيم، كسى كه متولى أمر او است و به كفايت او قيام مىكند.(تاج العروس، ج 20، ص 311).
9. موصلى: «ولى ، أولى ، احق و مولى به يك معنى است».(النعيم المقيم (مناقب آل محمّد (ص))، ص 246).
10. تفتازانی: استعمال «مولی» به معنای متولی و مالک امر و اولی به تصرف در کلام عرب شایع و از بسیاری از امامان اهل لغت نقل شده است. (شرح المقاصد5: 273).
11. ایجی به نقل از شیخ خجندی یکی از معانی مولی را اَولَی ذکر کرده است. (فضائل الثقلین من کتاب توضیح الدلائل:244).
12. سبط بن جوزى معانى متعدد «مولى» در لغت را مورد نقد و بررسى قرار داده و آنها را به عنوان معناى «مولى» در حديث غدير مردود مىداند، جز معناى دهم؛ يعنى: «أَوْلى» را؛ او سرانجام مىنويسد: مراد از حديث، اطاعت محض مخصوص است، پس معناى دهم متعيّن است و آن معناى «أَوْلى» است و معناى آن [حديث غدير] اين است: «هر كس را كه من به او أَوْلى از خودش باشم، على به او اولى است»، حافظ ابوالفرج يحيى بن سعيد ثقفى اصفهانى در كتاب خود به نام «مرج البحرين» به اين معنا تصريح كرده است، او اين حديث را با سندى از مشايخ خود روايت كرده و در آن گفته است: پيامبر (ص) دست على را گرفت و فرمود: «مَنْ كُنْتُ وَلِيُّهُ وَ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ وَلِيُّهُ»، بنا براين معلوم شد كه همه معانى به معناى دهم بر مىگردند و نيز سخن پيامبر (ص) «أَلَسْتُ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ؟» بر آن دلالت دارد و اين نصّ صريح در اثبات امامت و پذيرفتن اطاعت از او است».(تذكرة الخواص، چاپ: نجف، ص 39، چاپ ايران، ص 31 - 32).
این استاد سطوح عالی حوزه علمیه قم در ادامه بیان کرد: ملاحظه كرده ايد كه برخى از اهل لغت تصريح كرده اند كه يكى از معانى مولى أولى است و مولى و ولىّ يك معنا دارند و معنى أولى را براى ولىّ نيز ذكر كردهاند و برخى از آنان اگرچه به اين معنا تصريح نكردهاند، ولى يكى از معانى آن را متولّى أمر و كسى كه ولايت در تصرّف نسبت به ديگرى را دارد ذكر كردهاند، افزون بر معانى ديگر كه در جاى خود ثابت هستند.
در قسمت بعدی قرینه های مطکئن و یقین آور ذکر می شود بر اینکه مقصود از مولی در حدیث غدیر سرپرتی و زعامت و رهبری مسلمانان است