استاد غروی مطرح کرد؛

چند مورد از کرامات شیخ عباس غروی رحمت الله علیه

استاد مهدی غروی از اساتید حوزه علمیه قم در گفتگو با خبرنگار نشست دوره ای اساتید به ادامه بحث در موضوع «چند مورد کرامات از شیخ عباس غروی رحمت الله علیه» پرداخت.

/270/260/21/

این استاد سطوح عالی حوزه علمیه قم، که از خاندان بزرگ غروی است، در گفتگوهای گذشته به بیان مختصری از زندگانی و  برخی از کرامت های جدّ بزرگوارشان، شیخ عباس غروی اشاره نمود. بیان گردید که ایشان شاگرد اعاظمی همچون شیخ جعفر شوشتری، آقا سید رحیم کربلایی، آقا سید ابوالحسن اصفهانی و مرحوم علی قاضی اعلی الله مقامهم الشریف بودند؛ از دوران کودکی ایشان، تا هجرت به قم، و کسب اجازه اجتهاد از استاد، تا ایجاد زمینه بازگشت به قومشان در ایران بیان گردید. در گفتگوی گذشته به برخی از کرامات ایشان، همانند «نماز باران» اشاره گردید و در این قسمت، به برخی دیگر از کرامات دیده شده از ایشان پرداخته می شود.

 

داستانی کوتاه، یا طی الارض

استاد مهدی غروی در ابتدای این قسمت از گفتگو خاطرنشان کرد: کرامت های فراوانی از شیخ عباس غروی رحمت الله علیه دیده شده است؛ از جمله آن کرامت ها را مرحوم زکوی از معتمدین روستای محل زندگی شیخ عباس، یعنی «هپرو» تعریف می کنند. ایشان بیان می کرد:

«سن کمی داشتم و در 12 سالگی بودم؛  روستای ما، یعنی روستای «گنبد» تا روستای «هپرو» چیزی در حدود 8 کیلومتر، فاصله داشت؛ به طوری که اگر کسی بخواهد در حالت عادی، پیاده راه را طی کند، حداقل یک و نیم ساعت، زمان می خواهد.

پدر، مراسم گرفته بودند و غروب، مهمانان زیادی دعوت بودند. از من خواست تا شیخ عباس غروی را به این مجلس دعوت کنم تا سخنرانی کنند و روضه ای خوانده شود.

ظهر حرکت کردم؛ اما بازیگوشی بچگی باعث شد تا دیروقت به منزل شیخ برسم. ترس من را فرا گرفت که پاسخ پدر را چه بدهم. با همان دست لرزان، در خانه شیخ را کوبیدم؛ و شیخ با مهربانی من را به صبر دعوت کرد و گفت منتظر بمانم تا وضو بگیرد و لباس بپوشد. با طمأنینه عمامه گذاشت و عبا پوشید. اما تا غروب، چیزی در حدود 45 دقیقه مانده است. با خود فکر می کردم اگر من هم بخواهم بدوم تا زودتر برسم، شیخ چگونه این مسیر را طی کند. در همین خیال بودم که شیخ، با مهربانی با من گرم گرفت و من را به آرامش دعوت می کرد؛ و شروع به تعریف داستانی قدیمی نمود.

من غرق در داستانش شدم؛ غافل از اینکه تمام مدت بیان کردن داستان، چیزی حدود 3 دقیقه طول کشید؛ اما متوجه شدم که نزدیکی خانه خودمان در روستای گنبد هستیم. به منزل که رسیدیم، باز با مهربانی به من گفت تا به بازی بروم؛ پدر هم من را تشویق کرد که شیخ را بر سر موقع به مجلس رساندم.

در عالم کودکی متوجه قضیه نشدم و تقریبا فراموش کردم؛ اما بعد از ارتحال شیخ، با خود فکر کردم که چگونه ممکن بود در آن مدت کوتاه به منزل برسیم؛ تازه با مفهوم «طیّ الأرض» واین کرامت شیخ عباس غروی رحمت الله علیه آشنا شدم.»

 

هر کس مأموریتی دارد؛ من هم

استاد مهدی غروی در ادامه بیان کرد: شخصی تعریف می کرد که شیخ عباس غروی رحمت الله علیه را دیدم که از روستای هپرو بیرون،  و به سمتی کوهستانی می رود که آب از دل کوه بیرون می آید. به دنبالش رفتم که ببینم دم ظهر کجا می رود. چیزی از قبیل خرده نان خشک و برنج و ... در زیر قبایش پنهان کرده بود.

به دنبالش رفتم و به چشمم دیدم چند گرگ از آن سوی کوه پایین آمدند و چند روباه از این سو به طرف او آمدند. پرنده ها که یک دسته از آنها کلاغ بودند، و حیواناتی صحرایی آمدند و دور او جمع شدند و خوراکی را که با خود برده بود را می خوردند. حتی دیدم ماهی ها از درون آب بیرون آمدند. هوا گرم بود و آب و غذا کم بود. نان خرد شده را به ماهی ها و سایر حیوانات می داد.

حال ماجرا را از ایشان پرسیدم؛ گفتند: «هر کسی یک مأموریت دارد؛ مأموریت من این بود که غذاهای مانده از سر سفره را جمع کردم تا به اینها برسانم؛ که منتظرم بودند.»

 

گندم و زمین ناحق، و سیل

این استاد حوزه علمیه قم خاطرنشان کرد: شیخ عباس غروی رحمت الله علیه زمینی داشتند و به کاشت گندم پرداختند. دیگر نزدیک طلایی شدن و برداشت گندم ها بود. در همه جا انسان های خوب و بد پیدا می شوند. یکی دو نفر آمدند و بر قسمتی از زمین های شیخ، دست گذاشتند که برای ماست و وقفی است.

هر چه شیخ گفت که «پول زمین را پرداخت کردم؛ اگر می خواهید بخشی از گندم ها را بردارید. من که چیزی برای خود نمی خواهام؛ تنها برای تأمین نیاز فقرا، و نیاز خودم و بچه هایم که بزرگ شدند، گندم می خواهم»؛ کلام شیخ در آنها تأثیر نگذاشت؛ و گفتند باید سهم ما را به ما برگردانی. شیخ گفت:تقسیم کنید؛ مانعی ندارد.

سنگی در میان زمین بود؛ و در قسمتی از زمین هم دره مانندی وجود داشت که اکنون هم در کنار جاده اصلی است. آنها گفتند از این سنگ، تا آن دره برای ما است. شیخ گفت همه زمین ها برای خدا است.اشکال ندارد. آن قسمت از زمین برای شما و بقیه برای من.

آنها خوشحال بودند که سر شیخ کلاه گذاشتند؛ و به این ترتیب، حق را ناحق کردند.

شخصی که تعریف می کرد، قسم می خورد که همان شب چنان بارانی آمد و سیلی جاری شد و همان بخشی که به دروغ، ادعا کرده بودند برای ما است، یعنی از سنگ، تا دره، زمین و محصولش را آب برد. در حالی که آن زمان، فصل بارندگی نبود؛ اما باران سیل آسایی شد و آب در درّه راه افتاد.

صبح متوجه آن اشتباه شدند و از شیخ عذرخواهی کردند. با این حال، شیخ گفت اشکال ندارد؛ شما هم اشتباهی کردید. من هم که شما را بخشیدم و گفتم تا برای شما باشد.

چ, 06/01/1402 - 16:48