آیت الله مصباح یزدی:

علم باید با عمل همراه باشد و الا فرعون هم می دانست حضرت موسی پیامبر خدا است

فقط دانستن کافی نیست، قرآن می گوید فرعون می دانست موسی علیه السلام پیامبر خدا است اما این علمی که جناب فرعون داشت به دردش خورد؟ وقتی علم به درد می خورد که من بنا بگذارم بر اساس آن عمل کنم و در زندگی خودم تاثیر دهم.

 

به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی نشست دوره ای اساتید، درس هفتگی اخلاق آیت الله محمد تقی مصباح یزدی، چهارشنبه گذشته در دفتر مقام معظم رهبری در قم برگزار شد.

 

در این جلسه بعد از قرائت آیاتی از قرآن مجید، آیت الله مصباح یزدی بیانات زیر را ایراد نمودند:

 

شهادت امام یازدهم حضرت عسکری علیه السلام را به محضر فرزندشان و همه دوستان اهلبیت علیهم السلام تسلیت عرض می نمایم و از خدای متعال درخواست می کنیم که ما را از پیروان راستین ایشان قرار دهد و همه ما را مشمول عنایات و ادعیه زاکیه حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف قرار دهد.

 

چند جلسه در مورد علم صحبت می کردیم، چیزی که امید هست خداوند مرحمت کند و ما را از جهل نجات دهد. خلاصه مطالب اینکه علاقه به دانستن یک علاقه فطری است و ذاتا هم هیچ استثنا ندارد و علم به چه چیزی؟ مشخص نیست. اما به دلایلی باید دست به گزینش بزند و انتخاب کند. یکی اینکه معلومات یا بی نهایت یا شبیه به بی نهایت است و اگر انسان هزار سال هم عمر کند همه دانستنی ها را نمی تواند به دست آورد، پس ناچار باید در عمر محدود دست به انتخاب بزند.

 

جهت دیگر این است که فایده همه دانستنی ها یکسان نیست. با توجه به اینها ناچار به حکم عقل باید انسان به دنبال چیزهایی برود که دانستن آن سودش بیشتر است و ضرر ندانستنش کمتر. حالا که ناچاریم انتخاب کنیم به چه ملاکی انتخاب کنیم. ما نفع و ضررها را درست نمی توانیم تشخیص دهیم چون چیزهایی که نمی دانیم و نمی شناسیم نمی توانیم بررسی کنیم. مخصوصا وقتی که یک احتمالی بدهیم که یک چیزهایی هست که نفعش خیلی قابل مقایسه با این چیزها نیست. اما حسن قضیه این است که با یک تحلیل انسان می تواند یک ملاک های کلی را تعیین کند که ولو هنوز علمش را پیدا نکرده و نفع و ضررش را نسنجیده است اما با یک نظر تحلیلی می تواند قضاوت کند که کدام نفعش بیشتر است. یکی از آن ملاک ها یک قضیه شرطیه ای است که اگر ما هنوز نمی شناسیم و قضیه را نمی توانیم بفهمیم، اما اگر چیزی نفعش بی نهایت باشد، با هیچ چیز دیگر قابل مقایسه نیست. حالا آیا چنین چیزی هست یا نه ما نمی دانیم اما این قضیه را می توانیم بفهمیم و اگر چیزی دانستنش آن قدر لازم است که اگر ندانیم ضررش بی نهایت است، طبعا باید آن را بدانیم.

 

چند چیز می تواند مصداق این قضیه شرطیه باشد، یکی اینکه اگر موجودی باشد که از نظر قدرت و علم و خیر و کمال هیچ حد و حصری ندارد و نفعی هم که می تواند به ما برساند، آن هم هیچ حد و حصری ندارد، اگر چنین چیزی ثابت شود، شناخت و ارتباط برقرار کردن با او و استفاده از او با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. یعنی باید بدانیم خدایی هست یا نیست. این معرفت را با هیچ علمی نمی توان مقایسه کرد. اگر خدایی باشد و انسان بتواند با او ارتباط برقرار کند و هر چه خواستنی است به انسان بدهد بدون اینکه لوازمی که در همه چیزهای دیگر هست، نه منتی بر انسان بگذارد و نه مزدی بخواهد، بلکه با تمام مهربانی او را دعوت می کند و هر مانعی بر سر راه او هست را بر می دارد. شناختن خدا در صدر همه شناخت ها است لا اقل برای نفع محتملی که برای ما دارد.

 

کسانی هستند که خیلی تلاش می کنند که با مقامی ارتباط برقرار کنند تا ده یا بیست سال دیگر از او نفعی ببرند، آن قدر تملق می گوید که بلکه روزی بتواند از او استفاده کند. این هم احتمالی است و هم محدود. اما خداوند سعادت و لذت بی نهایت را برای انسان ها فراهم می کند، با چه چیزی قابل مقایسه است.

 

حوزه معرفتی دیگر که با این ملاک می تواند اهمیتش را درک کند، خودشناسی است. یعنی ما علی رغم اینکه باید علوم را تحصیل کنیم، باید خودمان را درست بشناسیم. اینکه ما چه هستیم و چه می توانیم بشویم و چه فایده ای می توانیم داشته باشیم. یک درخت را وقتی می خواهیم بشناسیم باید ببینیم که چقدر می تواند رشد کند و چه میوه ای می تواند بدهد. بالاخره این آثار وجودی انسان محدود است و یا نه دامنه اش نامحدود است. ابتدا شاید  فکر کنیم که ما یک چیز محدود و ناقص و کم ارزش هستیم، مگر می شود ما ارزش بی نهایت پیدا کنیم. اگر خودمان را بشناسیم خواهیم دانست که  زندگی ما نامحدود است و هیچ وقت تمام نمی شود. خیرات و برکاتی که به ما می رسد نامحدود است و هیچ سقفی ندارد. حالا اگر از نظر نوع سقف داشته باشد از نظر شخص و از نظر زمان سقفی ندارد.

 

نتیجه آن مسأله اول می شود توحید و نتیجه این می شود معاد. یعنی ما غیر از این زندگی دنیا، زندگی دیگری داریم. یعنی خودمان را بشناسیم که عمر بی نهایت داریم. از لحاظ تاثیر در رفتار این اعتقاد اثرش کمتر از آن اعتقاد نیست. شناخت خدا در یک کفه و شناخت خودمان در کفه دیگر. خیلی عجیب است، گاهی تاثیر این در رفتار انسان بیشتر است و شاید بتوان گفت که تمام آفت ها و جنایت های عالم در نقص این معرفت است که خودمان را نشناختیم.  عجیب اینکه گاهی کسانی که در مورد معاد کتاب می نویسند، در عمل چندان با دیگران فرقی ندارند. این دو مساله «ایمان بالله و بالیوم الاخر» است. چه سری است که قرآن وقتی «ایمان بالله» را می گوید پشتش می گوید «بالیوم الاخر»، نقشی که این اعتقاد در زندگی ما دارد با هیچ چیز قابل مقایسه نیست مگر اعتقاد به توحید.

 

بعد از فهمیدن این دو نکته این سوال مطرح می شود که چه کار می توان کرد که انسان در زندگی ابدی خوش باشد؟ اگر عذاب باشد که فایده ای ندارد. اهل جهنم از مالک جهنم می خواهند که مرگ آنها برسد. در جواب خداوند می گوید که خیر، شما باید اینجا بمانید. مرگی در کار نیست، اگر اهل عذاب شدند تا بی نهایت عذاب است. حالا انسان می گوید که چه کار کنیم که به این بلاها گرفتار نشویم. بعد انسان می فهمد که همه چیز را نمی تواند برنامه ریزی کند تا به بهشت برسد، اگر بتواند بعضی چیزهای محدود و کلی را می تواند شناسایی کند. بعد باید با دلایلی به خودش بگوید که این خداوند مهربان این ثواب ها را برای ما درست کرده است و حتما راهی را برای شناسایی خودش برای ما گذاشته است. هم دلایل عقلی وجود دارد و هم اینکه پیغمبرانی با معجزات فرستاده و گفته اند ما از طرف خدا پیغام آورده ایم. این می شود مساله سوم، که همان  مساله نبوت است. اگر شما در دنیا بگردید از این سه چیز مفید تر برای دانستن انسان پیدا نخواهید کرد.

 

قرآن بسیاری از مفاسد بزرگ را به عدم ایمان به آخرت ربط می دهد. حتی در مورد کسانی که گمراه می شوند، قرآن می گوید که ایمان به آخرتشان درست نیست. من این آیات را خیلی از جوانی تحت تاثیرش قرار گرفتم. در سوره انعام آیه 112، خداوند می فرماید: «كَذٰلِكَ جَعَلنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطينَ الإِنسِ وَالجِنِّ يوحي بَعضُهُم إِلىٰ بَعضٍ زُخرُفَ القَولِ غُرورًا» در نظام آفرینش ما قرار دادیم که در مقایل انبیا شیاطین انسان و جن وجود داشته باشند، کار اینها این است که به همدیگر حرف های قشنگ یاد می دهند تا مردم را فریب دهند. این آیه نقش تبلیغات را بیان می کند. باز تاکید می کند که فکر نکنید این ها بر ما غالب شده اند و از دست ما در رفته اند، اگر ما نمی خواستیم، اجازه نمی دادیم، اما بگذار تا کارشان را بکنند.

 

شاهد اعظم در آیه بعدی است: «وَلِتَصغىٰ إِلَيهِ أَفئِدَةُ الَّذينَ لا يُؤمِنونَ بِالآخِرَةِ» چرا شیاطین این حرف های زیبا را القا می کنند؟ برای اینکه خدای متعال هم برای کسانی که طالب حق هستند وسایل پیشرفت فراهم می کند و هم برای کسانی که طالب باطلند. بعد از اینکه انتخاب کردند همه را کمک می کند. « كُلًّا نُّمِدُّ هَـٰؤُلَاءِ وَهَـٰؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّكَ » آن شیاطین را کمک می کنیم تا کسانی که دنیا را انتخاب کرده اند به حرف های آنها دل بدهند. «وَلِيَقتَرِفوا ما هُم مُقتَرِفونَ»

 

به هر حال دانستن این سه مورد به دلیل عقل و به دلیل این آیات و روایات بسیار مهم است. این از نظر علم، اما فقط دانستن کافی نیست. قرآن می گوید که فرعون می دانست که موسی پیامبر خدا است. «لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هَـٰؤُلَاءِ إِلَّا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» اما خودش می گفت: «مَا عَلِمْتُ لَكُم مِّنْ إِلَهٍ غَيْرِي». اما حالا این علمی که جناب فرعون داشت به دردش خورد؟ وقتی علم به درد می خورد که من بنا بگذارم بر اساس آن عمل کنم و در زندگی خودم تاثیر دهم. بعد از دانستن این سه علم نوبت به این می رسد که چه کار کنم که ایمان داشته باشم و این ها را ملاک عملم قرار دهم. فرعون ایمان نداشت اما علم داشت.

 

مساله دیگر این است که بر پایه این سه علم یک ارزش هایی به وجود می آید. بحث مفصلی است که چگونه از این اعتقادات ارزشها می روید؟ دل به چه چیزهایی باید دل ببندم و بنا بگذارم انجام دهم؟ و بالاخره وقتی نوبت به رفتارهای جزئی می رسد، باید طبق شریعت این ها را انجام دهم.

 

بخش اول باورها بود که همان توحید و نبوت و معاد است و البته به دنبالش خیلی باورها مطرح می شود و آن ارزش ها هم خیلی گسترده است و می رسد به دستگاه عملی که فقه است عبادات و معاملات.

 

آیا واجباتی که در  جامعه تحصیلش لازم است همین است؟ در جلسات قبل صحبت هایی کردیم که زمینه بود برای این نتیجه. گاهی چیزی اصالتا ارزشی مثل شناخت توحید ندارد اما به خاطر عناوینی ارزش پیدا می کند. ما باید برای اینکه تحصیل این علوم را بکنیم باید زنده باشیم و امنیت داشته باشیم و سالم باشیم. این زندگی مقدمه است برای زندگی آخرت، اما خود این مقدمه مقدماتی دارد. ما به دنبال یک بخش از مسائل دینی که مثلا فقه باشیم، هر چه می رویم به پایانش نمی رسیم. یک چند روزی به ما مهلت داده اند تا یک چیزی را انتخاب کنیم. اسلام بیاوریم یا کفر. ما باید زنده باشیم و رشد کنیم و نیازهای بدنمان باید تامین شود و امنیت باید باشد. این نیازهای اولیه زندگی است، حفظ جان و بدن و آبرو و امنیت. در کنارش من وظیفه دارم غیر از سلامتی و امنیت خودم سلامتی و امنیت جامعه را هم تامین کنم.

 

ما به هر حال یک سری دشمنانی داریم، از همان اول که حضرت آدم خلق شد، مساله دشمنی بین دو برادر هم مطرح شد و تا روز آخر خواهم خواهد بود. البته این فقط برای فرد نیست و وقتی جامعه اسلامی مطرح شد در مقابلش دشمنان هم مطرح می شوند. ما در مقابل این دشمنان باید امنیت داشته باشیم. «وَأَعِدُّواْ لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ وَمِن رِّبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدْوَّ اللّهِ وَعَدُوَّكُمْ» و البته باید عوامل بازدارنده داشته باشیم. آن قدر قوی باشیم که دشمن جرات نکند به ما حمله کند. جنگ فقط جنگ با سلاح نیست، جنگ نرم هم داریم و این جنگ شعبه های مختلفی دارد و در عرصه تجارت و اقتصاد و فرهنگ و علم هست.

 

«وجاهدوا بأموالكم وأنفسكم في سبيل الله». جهاد صرفا نظامی نیست. مهمترین جهاد، جهاد فرهنگی است. این چیزهایی است که اگر بخواهیم آن آخرت که خدا برای ما تهیه کرده است را برسیم، باید توجه کنیم. از جمله اینکه «وَلَن یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً» و «لِلهِ العِزَّةُ وَ لِرَسولِهِ وَ لِلمُؤِمنین». خدا اجازه نمی دهد، فرد و جامعه مومن در مقابل فرد و جامعه  کافر، ذلیل شود. این زندگی دنیا اصالت ندارد و جنینی است ولی این جنین باید سالم بماند تا متولد شود. اینها می شود حسن فعلی. کسب و کار و مثلا یادگیری کشت و کار هم حسن فعلی دارد. اما این حسن فعلی کافی نیست، حسن فاعلی هم لازم دارد، یعنی این کارهای خوب را برای خدا انجام دهد. آن وقت می شود زندگی خداپسندانه ای که «وَأَمَّا الَّذِينَ سُعِدُواْ فَفِي
الْجَنَّةِ» و از آن طرف هم، «فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِي النَّارِ لَهُمْ
فِيها زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ». سعادت و شقاوت حقیقی مال آنجا است. اینجا مقدماتی فراهم می شود که غالبا شمشیر دو لب است. هم می شود از آن استفاده صحیح کرد و هم غلط.

 

محور این است که بفهمیم زندگی حقیقی ما زندگی نزد خدا است. این عالم مقدمه است تا خود را بسازیم برای آن دنیا. اگر در اول کار انتخاب صحیح کردیم به آن اکتفا نمی کنند. کسانی از اول خوب وارد کار شدند و خدماتی انجام دادند، یواش یواش مسیر را صد و هشتاد درجه تغییر دادند. خدا همه چیز را مهیا می کند تا ما انتخاب کنیم و بعد مسیر درست را ادامه بدهیم. اگر کسی گناه کرد و بعد توبه کرد خدا می بخشد، عکسش هم هست. «أَحَسِبَ النَّاسُ آن يُتْرَكُوا آن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ». خدا این دنیا را خلق کرده است تا «لیبلوکم ایکم احسن
عملا» اینجا هدف نیست. یک امتحان است.

 

شما شاید بگویید که چه امتحانی است، نود سال یا صد سال. شما مقایسه کنید با نتیجه امتحان. امتحانی که در چند روز می گیرند، نتیجه اش نهایتا در چند سال است. چند روز در مقابل چند سال قابل مقایسه است اما صد سال این دنیا در مقابل بی نهایت قابل مقایسه نیست. کل این صد سال کلاس امتحان است. انسان می تواند یک روز جوابش را بنویسد و فردا خط بزند. تا در این کلاسیم می توانیم تغییر دهیم. این لطف خدا است. در این کلاس به آدم اجازه می دهند تا تعمق کند، تغییر مسیر دهد یا حرکت نوسانی کند. آخر چگونه باشیم؟ این که می گویند آدم دعا کند تا عاقبت به خیر شود برای آن لحظه آخر است. اگر زندگی را با این نگاه ببینیم این همه جنایت واقع می شود؟ اگر لشکر یزید اینها را می دانستند آن جنایت ها را انجام می دادند؟

 

خدا به ما توفیق دهد که یادمان نرود که ما در یک کلاس آزمایشیم و باید از این کلاس سر افراز بیرون بیاییم.

و صلی الله علی محمد و آله الطاهری

/250/22/20

پ, 10/11/1393 - 23:10

دیدگاه جدیدی بگذارید