استاد رمضانی:

روایات اعتقادی بدون فلسفه دانسته نمی شود/ فلسفه، زبان بین المللی عقلا است

آیت الله حسن رمضانی و استاد حسین حشمت پور در گفت‌وگویی به صورت مشترک به جایگاه علم فلسفه و فواید آن پرداختند. در این گفت‌وگو به برخی شبهات در خصوص مخالفت برخی از بزرگان علمی با فلسفه و چرایی رویگردان شدن برخی دیگر از این علم پرداخته شده است.

همچنین مطرح شد که گرایش استاد حشمت پور به فلسفه و سرآغاز خواندن این علم، اصلا از روی علاقه نبوده و در اثناء کار این علاقه حاصل شده است.

در گفتگوی حاضر، چگونگی بهره گیری از عقلانیت و جایگاه آن در معارف اسلامی بررسی شده و به مسائل پیرامونی آن پرداخته شده است.

متن کامل این گفت‌وگو به شرح ذیل است:

سؤال: جایگاه فلسفه و علوم عقلی در منظومه علوم و معارف اسلامی چیست؟

استاد حشمت پور: سخن گفتن در حضور آقای رمضانی بسیار جای خوشحالی دارد و از ایشان خواهش دارم که گفته های بنده را اصلاح کنند.

جایگاه فلسفه در منظومه علوم و معارف اسلامی جایگاهی بسیار مهم است و فایده های زیادی نیز دارد؛ پس از ادبیات و آشنایی با فقه و اصول لازم است به فلسفه نیز پرداخته شود اما کسانی که فلسفه می خوانند باید قابلیت و توانایی ذاتی داشته باشند؛ بودند کسانی که با فلسفه بسیار مخالف بودند اما به برخی از طلاب و دانشجویان توصیه می کردند فلسفه را بخوانند چون برخی توانایی آن را دارند و برخی دیگر ندارند.

 

روع فلسفه، بدون علاقه

تا زمانی که در مشهد حضور داشتم به علت اینکه ارتباطی با فلسفه نداشتم اهمیت آن را نمی دانستم و وقتی به قم هجرت کردم متوجه شدم فلسفه بسیار مهم است؛ فلسفه تنها اعتقادات ما را درست نمی کند بلکه بسیاری از مسائل مهم در کشف واقع توسط فلسفه انجام می شود. متأسفانه افراد بسیاری با فلسفه مخالفت دارند که به نظر می رسد این مخالفت ها چندان به جا نیست مگر برای کسانی که توانایی ندارند. شناخت اشیاء خارجی با فلسفه امکان پذیر است از این رو جای مخالفت ندارد.

آیت الله رمضانی: جایگاه استادی آقای استاد حشمت پور برای حقیر مسلّم است؛ لذا فرمایشات ایشان مورد قبول این جانب است؛ ولی در عین حال جهت تکمیل و توضیح فرمایشات این استاد بزرگوار، لازم است بیان شود: همانطور که ما برای فهم متون دینی به ادبیات عرب یعنی صرف، نحو، بیان و ... احتیاج داریم، به فلسفه نیز احتیاج داریم.

فلسفه، در جستجوی حقیقت بدون وابستگی

فلسفه، بحثی آزاد است و در ابتدا به هیچ امری متعهد و مقید نیست جز آنچه که مقتضای دلیل و برهان است. باید گفت فلسفه فکر کردن و سخن گفتن با ابزار و زبان عقل است؛ بلکه در بین آزاد اندیشان فلسفه تنها علمی است که بدون وامداری و وابستگی به چیزی یا دینی در پی حق و جستجوی حقیقت است. نه اینکه ما به بخواهیم با این سخن رابطه دین با فلسفه را خراب کرده و بگوییم فلسفه مطلقا به هیچ دینی ملتزم نیست؛ بلکه می خواهیم بگوییم : فلسفه در آغاز بدون هیچ گرایشی به دنبال مؤدای دلیل عقلی است که این با آزادی اندیشه سازگاری بیشتری دارد.

این سخن در راستای همان کاری است که از برخی فقها نقل شده است که می گویند ایشان هنگام بررسی حکم فقهی آب چاه منزل خود که عین نجس در آن افتاده بود، اول دستور داد آن چاه را پر کنند تا مبادا تعلق خاطر او به آن چاه و میلش به حفظ و بقاء آن در فهم و استنباط حکم شرعی اثر کند. لذا لازم دید نخست آن چاه را پر کنند و بعد بدون هیچ گرایشی احادیث باب را بررسی کرده و حکم چاه را استنباط کند. فلسفه نیز این گونه است . یعنی بحثی است آزاد و بدون هیچ گرایشی. مسلّما این گونه بحث کردن روشی است نیکو و برای استنتاجات، برداشت ها، فهم، تعیین حق از باطل بهتر و مطمئن تر است ولی کلام این گونه نیست، زیرا در آغاز به دینِی خاص وابسته بوده و تعلّق خاطر دارد. بر خلاف فلسفه که از آغاز هیچ تقیدی به هیچ طرف ندارد بلکه در ادله و براهین عقلی ممحض شده و سپس به هر طرف که دلیل و برهان آن را تایید کرد گرایش پیدا می کند. قطعا اگر این مسیر بدون آفت پیش برود و عقل راهنمای ما باشد ،ما را به جایی می برد که دین برده است. یعنی اگر عقل با تکیه بر قیاس برهانی پیش برود و مبتنی بر مقدمات بیّن یا مبیّن باشد، معنا ندارد که این قیاس برهانی ما را به نتیجه ای ضد معارف دینی برساند؛ بلکه مستقیما ما را به جایی می رساند که دین، رسانده و می رساند.

 

ممکن است گفته شود: اگر ما معتقدیم آن چه دین به ما گفته است صحیح است و حقیقتا ما را به واقع می رساند، پس چه نیازی به فلسفه است و چرا ما برای رسیدن به حق به طور حتم، از راه فلسفه پیش برویم؟ بلکه یک راست می رویم به سراغ دین و نصوص دینی و راه را کوتاه می کنیم. چنانکه از صدر اسلام تا کنون، نصوص دینی بوده است و مسلمانان از آیات و روایات بهره برده اند و بدون آن که فلسفه را مورد استفاده قرار بدهند به حق رسیده اند. در پاسخ لازم است بگوییم: آری دین و نصوص دینی همواره در دسترس انسان ها و متدیّنین بوده است، اما آیا این را هم می توانیم بگوییم که فهم آنان از نصوص دینی در طول تاریخ ادیان و زمان های مختلف همواره در یک سطح و بدون هیچ اختلافی وجود داشته و باقی مانده است؟ خیر ! هرگز این گونه نبوده است و نیست؛ زیرا در هر دوره ای ، مردم مطابق با اطلاعات و سرمایه های فکری و عقلی خویش، از روایات و نصوص فهم و برداشتی داشته اند و انسان هر چه عقلانی تر پیش برود، تشعشع خورشید نصوص دینی برای او بهتر و روشن تر شده و مطالب و نتایج شریف‌تری را از نصوص می فهمد . از این رو فلسفه می تواند ما را در فهم عمیق نصوص دینی کمک کند؛ و نمی شود با فهم ظاهری و عرفی به فهم عمیق نصوص دست یافت و به همین ظواهر و برداشت های عرفی و ابتدایی بسنده کرد.

عقل؛ ابزاری برای عبادت

باید در در این جا مثالی را بیان کنم. نبی اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلم) در حدیثی می فرمایند: «العقلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمنُ، وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ». فهم عرفی این روایت این است که عقل ابزاری است برای عبادت و بدست آوردن انواع بهشت ها. اما ما با تکیه بر منطق و فلسفه این فهم را عمق می بخشیم و می گوییم تعریف دو گونه است . نخست: تعریف ماهوی و حدّی و دوم : تعریف رسمی و غیر ماهوی؛ لذا می پرسیم: آیا در این روایت پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلم) تعریفی را که از عقل ارایه کرده است تعریف ماهوی حدّی است یا تعریف رسمی و غیر ماهوی ؟ پاسخ آن است که این تعریف، تعریف ماهوی نیست بلکه تعریفی است رسمی . چون ما با تکیه بر این روایت نمی فهمیم حقیقت و ماهیت عقل چیست تا بگوییم این تعریف ، تعریف ماهوی است ؛ بلکه فقط می فهمیم عقل ابزاری است برای عبادت و کسب بهشت ؛ پس این تعریف، تعریف رسمی است نه حدّی و ماهوی، چون در این تعریف بر خاصیت عقل تکیه شده است نه ماهیّت عقل . لذا با تکیه بر روایت فوق می گوییم: صرف نظر از فهم ماهیّت عقل ـ که روایت در صدد بیان آن نیست و برای رسیدن به آن باید طوری دگر فکر کرد و سخن گفت ـ عقل امری است که ما را در عبادت و کسب بهشت کمک می کند و ما نمی توانیم به عبادت خدا و کسب بهشت ها دست یابیم مگر به وسیله عقل. این یعنی تعمیق فهم نصوص با تکیه بر علوم منطقی و عقلی.

 

مثالی دیگر: قرآن در باره لیله القدر می فرماید: « وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ» یعنی: چه کسی تو را از حقیقت لیله القدر آگاه ساخته است؟ آن گاه در ادامه می فرماید:«لیله القدر خیر من الف شهر» یعنی شب قدر از هزار ماه بهتر است الی آخر آیات ... حال باید پرسید آیا این مطالب که درباره شب قدر گفته شده تعریف ماهوی و حدی است؟ در پاسخ باز باید بگوییم: خیر این مطالب در راستای تعریف ماهوی نیست بلکه ویژگی های شب قدر است که به عنوان تعریف رسمی ارایه شده نه تعریف حدی و ماهوی. لذا باید برای فهم حقیقت لیله القدر طوری دگر فکر کرد و سخن گفت. این خود باز نمونه ای است از تعمیق فهم نصوص دینی که با تکیه بر علوم نظری و عقلی انجام می شود. و از این سنخ نمونه ها فراوان است که اثبات می کند ما با تکیه بر علوم عقلی می توانیم فهم دقیق تری داشته باشیم. بنابر این هر چه شما در علوم عقلی و نظری بیشتر ورود داشته باشید فهمتان از متون دینی دقیق تر و عمیق تر خواهد بود. درست مانند این که می گوییم هر چه من یا شما در علوم ادبی دقیق تر باشیم از نصوص دینی فهم دقیق تری خواهیم داشت. مثلا در علوم ادبی گفته می شود ادوات سه گانه: «ان» «اذا» «لو» هر سه مفید شرطیت اند و به رغم این که در زبان فارسی هر سه را به اگر ترجمه می کنند معانی متفاوتی دارند . یعنی اگر در جمله شرطیه وقوع شرط قطعی است و جای اما و اگر ندارد از حرف «اذا» استفاده می شود و اگر عدم وقوعش حتمی و قطعی باشد از حرف «لو » استفاده می شود و اگر وقوع و عدم وقوعش پنجاه پنجاه است از «ان» بهره می جویند. و ما اگر این مطالب را در ادبیات و علوم ادبی فراگرفته و مطلع باشیم فهم دقیق تری را از نصوص خواهیم داشت. و همچنین هر چه دستمان از قواعد فلسفی و عقلی پر تر باشد فهم ما نیز دقیق تر است.

فهم وارونه از شعر مولوی

در همینجا خوب است به تهمتی که معمولا به مولوی می زنند و او را مخالف با استدلال و برهان معرفی می کنند بپردازم که متأسفانه این اتهام غم انگیز مستمسک بسیاری از مخالفان فلسفه شده است. اینان به این بیت از مثنوی تمسک می کنند که ایشان فرموده اند:

  پای استدلالیان چوبین بود       پای چوبین سخت بی‌تمکین بود

در پاسخ به این اتهام باید گفت: اولا: مولوی در بیت مزبور از استدلال سخن می گوید نه برهان. و در جای خود بیان شده است: استدلال از نظر صورت بر سه قسم است: تمثیلی، استقرائی، قیاسی. در این میان فقط استدلال قیاسی معتبر و مفید یقین است. حال خود همین قیاس هم باز با توجه به ماده ای که در آن به کار می رود تعیین اعتبار می شود. یعنی: اگر مواد قیاس، از یقینیات باشد از قیاس به عنوان قیاس برهانی یاد می شود و در این صورت است که قطعا استدلال ما ـ که قیاسی است برهانی ـ مفید یقین خواهد بود. حال باید پرسید آیا مولوی در بیت مزبور با قیاس برهانی مخالفت کرده و گفته است قیاس برهانی به سان پایی چوبین سخت بی تمکین است؟ یا خیر ! بلکه او استدلال هایی را سخت بی تمکین می داند که به صورت قیاس برهانی نیست بلکه به صورت دیگر انواع استدلال است که مفید یقین نیستند خصوصا اگر بخواهند با تکیه بر آن ها با انبیاء به مخالفت برخیزند و به جنگ آنان بروند . پس مولوی اولا: استدلال های کسانی را که با تکیه بر استدلال می خواهند با حق بجنگند ـ که معمولا مغالطتی و سفسطی و خطابی و شعری است ـ سست و بی بنیاد می داند . چنان که در ابیات سابق بر بیت مزبور می گوید:

  صدهزاران ز اهل تقلید و نشان     افکندشان نیم وهمی در گمان

 که به ظن تقلید و استدلالشان      قایمست و جمله پر و بالشان

 شبهه‌ای انگیزد آن شیطان دون     درفتند این جمله کوران سرنگون

 

مولوی بعد از این ابیات است که می گوید:

  پای استدلالیان چوبین بود       پای چوبین سخت بی‌تمکین بود

بعد بلافاصله در بیت بعد قطب زمان را استثناء می کند و می گوید:

   غیر آن قطب زمان دیده‌ور            کز ثباتش کوه گردد خیره‌سر

یعنی استدلالی که بسان پای چوبینی است که سخت بی تمکین است مربوط به استدلال هایی است که مبتنی بر ظن و گمان و تقلید است و علیه حق و انبیا و اولیا توسط مخالفان صورت می گیرد نه آن استدلال هایی که انسان های کامل بر اساس وحی و عقل و به صورت برهان و دلیل قطعی مفید یقین صورت می گیرد چون این گونه استدلال ها مانند خود اولیا و انبیا و انسان های حکیم و فرهیخته دارای ثبات و استحکام است. انسان کامل و استدلال برهانی او دارای ثبات است به گونه ای که کوه را خیره سر می کند.

تعبیر نیکوی مولوی از استدلال

 

در ادبیات قرآنی به استدلال حجت گفته می شود که طبق آیات قرآن بر دو قسم است . یعنی: حجت بالغه و حجت داحضه. حجت بالغه استدلالی است که دست انسان را می گیرد و به حق و حقیقت و مقصد می رساند. حجت داحضه استدلالی ناقص و متزلزل است که مستمسک مخالفان حق است. چنین استدلال هایی بسان پای چوبینی است که سخت بی تمکین است. اما حجت ها و استدلال هایی که توسط انسان های کامل ارایه و ترویج می شود بسیار محکم و ثابت است.

در ادامه مولوی باز همین استدلال برهانی محکم را با کشف و شهود مقایسه می کند و می گوید: کشف و شهود به منزله چشم است و استدلال حتی قسم برهانی آن مانند عصایی است که در اختیار شخص کور است و قطعا کسی که چشم ندارد و با عصا راه می رود در مقایسه با کسی که بینا است درجه اش پایین تر است. اوج کلام مولوی اینجا است. مولوی از استدلال های داحضه شروع می کند و استدلال بالغه را تقویت کرده و بعد همان را با کشف و شهود مقایسه می کند. ایشان بسیار دلنشین بیان می کند که انسان های کامل بینا هستند و وقتی انسان های معمولی را در حال کوری می بینند، عصای استدلال و حجت بالغه را به آن ها می دهند تا آن ها را هم همراه خویش کرده و از حقیقت باز نمانند. عصای استدلال را انبیا که خود بینا هستند به دست بشر کور داده اند تا او هم از حق و حقیقت نصیبی داشته باشد. همان گونه که بیناها برای کورها عصا ساخته اند انبیای دارای کشف و شهود برای دیگر انسان ها که اهل کشف و شهود نیستند عصای استدلال را ساخته و به دست آن ها داده اند. مولوی در ادامه از این انسان های کور گله می کند و می گوید: انبیا این عصا را ساخته اند و به دست تو داده اند تا راه را پیدا کنی و به مقصد برسی ولی تویی که انصاف و معرفت و ادب نداری به جای قدردانی از نعمت عصای استدلال، آن را در راه ستیز با انبیاء بکار می گیری و از آن استفاده سوء می کنی.

ابیات یاد شده از این قرار است:

 پای نابینا عصا باشد عصا        تا نیفتد سرنگون او بر حصا

آن سواری کاو سپه را شد ظفر       اهل دین را کیست سلطان بصر

با عصا کوران اگر ره دیده‌اند        در پناه خلق روشن‌دیده‌اند

گر نه بینایان بدندی و شهان       جمله کوران مرده‌اندی در جهان

نه ز کوران کشت آید نه درود        نه عمارت نه تجارتها و سود

گر نکردی رحمت و افضالتان        در شکستی چوب استدلالتان

این عصا چه بود قیاسات و دلیل    آن عصا که دادشان بینا جلیل

چون عصا شد آلت جنگ و نفیر     آن عصا را خرد بشکن ای ضریر

او عصاتان داد تا پیش آمدیت    آن عصا از خشم هم بر وی زدیت

حلقهٔ کوران به چه کار اندرید     دیدبان را در میانه آورید

دامن او گیر کاو دادت عصا     در نگر کادم چه‌ها دید از عصا

سؤال: چرا بعضی از بزرگان با خواندن فلسفه مخالف اند؟

استاد حشمت پور: مخالفت برخی از روی محافظت طلبه ها از انحراف است چون برخی از افراد توان فراگیری فلسفه را ندارند و منحرف می شوند. اما گروهی نیز همه را از فلسفه نهی می کنند؛ غالب این افراد فلسفه را نخواندند و اگر بخوانند از مخالفت خود دست بر می دارند. یکی از اشکالاتی که مطرح می کنند قول فلاسفه به حلول خداوند در مخلوقات است که من عصبانی شدم و گفتم کدام فیلسوف چینن حرفی زده است؟! افرادی نیز هستند که با مخالفت وارد فلسفه می شوند و تا آخر با فلسفه مخالف هستند و اگر حق را بفهمند، اعتراف نمی کنند. فلسفه گرچه علمی بشر ساخت است و از این رو خطا نیز دارد اما ذاتا باطل نیست. فلاسفه علم خود را قوی و با برهان می خواندند اما به هر حال ممکن است از آنجا که نسبت به امور ماورای طبیعت بحث می کنند، مرتکب اشتباه هم شده باشند اما راه باطلی را نمی روند.

تعجب می کنم که چرا مرحوم اصفهانی با عقل مخالفت می کند

 

یکی از علمای بزرگ از من پرسید: «کلی، در خارج موجود است به چه معنا است؟» و وقتی داشتم توضیح می دادم دیدم متوجه نمی شود زیرا افرادی از آنجا که با بسیاری از مسائل با انکار برخورد کردند، توانایی پذیرش نیز ندارند. این فرد غرضی نداشت اما توان فهم نداشت.

فلسفه زبان بین المللی عقلا است و اگر عقلا بخواهند با هم حرف بزنند زبان مشترک آن ها زبان فلسفه است؛ همه عقلا با فلسفه اشیاء خارجی را می یابند. کتاب مرحوم میرزا مهدی اصفهانی در مخالفت با فلسفه را می خواندم و تعجب می کردم که چرا با چیزی که در وجود انسان توسط خداوند قرار داده شده مخالفت می کند و برای این مخالفت از همان عقل بهره می گیرد؟!

آیت الله رمضانی: ایشان شاخه ای را می برد که بر روی آن نشسته است. آن سالی که در بیت الحکمه بغداد بحثی را ارایه نمودیم در آن جا تاکید کردیم که ما برای تعامل با جهان و فرهنگ ها زبان مشترک لازم داریم و زبان مشترک ما فقط عقل و عقلانیت است و بدون عقل و عقلانیت محال است که با دیگران تعامل داشته باشیم و فلسفه چیزی جز عقل و عقلانیت نیست.

مخالفین دلسوز فلسفه

در تکمیل فرمایشات استاد باید عرض شود برخی مخالفین فلسفه را اصلا نخوانده و از روی تهمت ها و بدبینی ها به مخالفت می پردازند که این نوع تقابل هیچ ارزش علمی ندارد. عده ای دیگر فلسفه را خوانده اند و اجمالا با مباحث آن آشنا هستند ولی آن ها را به خوبی نفهمیدند لذا با فلسفه مخالفت می کنند که این مخالفت نیز ارزشی ندارد. گروهی دیگر با فلسفه مخالفتی ندارند بلکه آن را برای تعمیق و فهم نصوص دینی لازم می دانند اما با عمومی کردن فلسفه مخالف هستند و می گویند فلسفه را کسانی بخوانند که اهلش هستند و منحرف نمی شوند.

سؤال: موفقیت در خواندن فلسفه مرهون چه عواملی است؟

استاد حشمت پور: فلسفه در جایگاه های مختلفی قابل استفاده است که یکی از این جایگاه ها در فهم روایات اعتقادی است. روایات اعتقادی بدون فلسفه فهمیده نمی شود؛ از فردی که 45 سال به مطالعه حدیث پرداخته بود، پرسیدم که آیا توحید صدوق را خوانده است؟ او پاسخ داد خیر چون یک کلمه اش را نمی فهمم. این اعتراف به‌جایی است زیرا این روایات بدون فلسفه فهمیده نمی شود اما روایات اخلاقی شاید احتیاجی به دانش عقلی فلسفه نداشته باشد.

استاد، استعداد و جهاد؛ شروط موفقیت در فلسفه

آیت الله رمضانی: کسی که می خواهد فلسفه بخواند و به نتیجه برسد باید واجد چند امر باشد:

اول: استعداد فراگیری فلسفه است؛ ذوق و استعداد افراد متفاوت است و باید هر فرد در مسیر استعداد خود حرکت کند؛ ذوق فلسفی در اختیار هر کس نیست. دوم: استاد است که امری بسیار مهم است که متعلم باید خود را در اختیار استادی متبحر قرار دهد؛ مانند شهید مطهری که فردی پر و لبریز بود و از ترشحات و سرریز خود دیگران را بهره مند می ساخت. کسی که مطالب فلسفی را هضم نکرده است و جذب وجود او نشده است نمی تواند دست دیگران را بگیرد و مطالب فلسفی را به دیگران منتقل کند. استاد متبحر می تواند همانند یک کبوتر که غذا را در دهان خود خورد و نیمه هضم می کند و بعد آن ها را در دهان جوجه هایش می گذارد الفبای فلسفه را ذره ذره و آرام آرام و به روشی منطقی به شاگردان خویش آموزش دهد و آن ها را در خوب فهمیدن مطالب کمک کند.

سوم: سعی و تلاش شخص طالب است؛ ممکن است شخص هم استعداد داشته باشد و هم از استادی متبحر برخوردار باشد ولی تلاش و سعی لازم را نداشته باشد که در این صورت نیز موفق نخواهد بود.

چهارم: دوری از آفات و آسیب هاست. استاد ناوارد و دوست ناباب متعلم فلسفه را منحرف می کند.

سؤال: چرا برخی از فلسفه خوانده ها از فلسفه خواندن خویش توبه کرده و اظهار پشیمانی می کنند؟

استاد حشمت پور: برخی از این افراد خود را با کسانی که با وحی سروکار داشتند مقایسه می کنند و پشیمان هستند که چرا وقت کمی با کلام وحی و معصومین صرف کرده اند؛ ملاصدرا به هیچ وجه پشیمان نیست که فلسفه خوانده بلکه پشیمان است که چرا وقت خود را صرف ریز اقوال متکلمین کرده است. خود بنده اگر در جایی گفتم که فلسفه نمی خوانم یا چرا زیاد خوانده ام از این جهت است که تمام وقت من را فلسفه گرفته است بنابراین تصمیم گرفته ام بخشی از وقت خود را به کلام معصومین و نصوص بپردازم. یکی از علما که رویکرد خوبی نسبت به فلسفه ندارد، در وقت فراغت خود کتب فلسفی را مطالعه می کند.

فلسفه ای که عین عقلانیت باشد، پشیمانی ندارد

آیت الله رمضانی: برخی از بزرگان از خواندن فلسفه پشیمان شده بودند که اسم نمی آورم. ایشان بیان می کرد من ده سال از عمر خود را صرف خواندن فلسفه کرده و همچنین ده سال دیگر را صرف سیاست نمودم که از هر دو به درگاه الهی توبه می کنم. حقیر عرض می کند معلوم می شود که این آقا نه سیاستی که به آن مشغول بوده سیاست بوده است و نه فلسفه ای که خوانده فلسفه بوده است چرا که در ادبیات دینی ما سیاست لازمه دین است و سیاستی که خالی از دروغ و نیرنگ بوده و عین دیانت باشد، توبه ندارد؛ فلسفه ای هم که عین عقل و عقلانیت باشد پشیمانی ندارد پس معلوم می شود نه فلسفه اش فلسفه بوده و نه سیاستش سیاست.

علوم عقلی مقدمه فهم آیات

برخی نیز مثل استاد استاد حشمت پور هستند که هیچگاه از فلسفه تبری نمی جویند اما بیان می کنند ما وقت خود را به مقدمات صرف کرده ایم و لازم است به ذی المقدمه نیز بپردازیم. این افراد هیچ گاه از خواندن فلسفه تبری نمی جویند و بلکه فهم عمیق دین را بدون فلسفه ممکن نمی دانند. اگر استاد استاد حشمت پور سخنی در این خصوص گفته اند، مرادشان این است که لازم است پس از جمع آوری مقدمات به سراغ ذی المقدمه برویم. فلسفه و علوم عقلی مقدمه فهم آیات و روایات است لذا پس از تعلم و فراگیری علوم عقلی می بایست به روایات و آیات و نصوص دینی پرداخت نه اینکه فلسفه را کنار گذاشته و از آن تبری بجوییم.

 

خود حقیر زمانی همه دروسی را که در خدمت عزیزان بود به زبان عربی می گفت. برخی از طلاب خواستند درس فارسی هم گفته شود و لذا شروع کرد برخی از دروس را به فارسی گفت و الان درست برعکس شده و همه دروسم فارسی است و یک درس هم به زبان عربی ندارم. آیا این دلیل می شود که من با زبان عربی دشمن و از آن روی گردان شده ام؟ قطعا خیر‍! حال در داستان حضرت استاد استاد حشمت پور و امثال ایشان وضع از همین قرار است مخصوصا وقتی که سن بالا می رود، سبب می شود فرد احساس کند باید به علومی که فلسفه و عرفان مقدمه آن است بپردازد. عمری سرمایه جمع کرده و حالا باید از آن استفاده کند. بر این اساس هیچگاه یک عارف و فیلسوف واقعی از فلسفه و عرفان تبری نمی جوید بلکه ممکن است تقسیم کار کند و با خود چنین بگوید که من تا کنون سرمایه و ابزار را فراهم آورده ام و از این زمان به بعد می خواهم از آن ها در راستای هدف اصلی که فهم آیات و روایات است کمک گرفته و به این وظیفه مهم بپردازم.

استاد حشمت پور: در ابتدا فلسفه را با بدبینی شروع کردم و حتی موضع من نسبت به فلسفه به گونه ای بود که وقتی پدرم از من پرسید که آیا فلان فرد را به خانه دعوت کند؟ در پاسخ جواب منفی دادم زیرا آن فرد موافق فلسفه بود. من با نیت بررسی سراغ فلسفه رفتم و اصلا علاقه به آن نداشتم. خواندن فلسفه را شروع کردم و متوجه شدم تهمت هایی که می زنند درست نیست. در حوزه علمیه مشهد با فلسفه مخالفت زیادی صورت می گرفت و عزیمت من به قم سبب شد که فلسفه را شروع کنم.

مواجهه بدبینانه مخالفین، با فلسفه

آیت الله رمضانی: در خصوص بسیاری از افراد مخالف فلسفه می بایست این آیه قرآن را تلاوت کرد: « بَلْ كَذَّبُوا بِمَا لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَلَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ ۚ كَذَٰلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ». حقیر که با بسیاری از این افراد صحبت کرد متوجه شد که طرف مقابل اصلا در فضای بحث وارد نبوده و به قول معروف اصلا در باغ نیست بلکه با یک نوع بد بینی و کج فهمی خاص به مخالفت با فلسفه برخاسته است.

سؤال: آیا دخالت دادن فهم فلسفی در فهم نصوص دینی مستلزم تحمیل معنی بر نصوص و تفسیر به رای نیست؟

استاد حشمت پور: تفسیر به رأی تفسیری است که با گفته ائمه مخالف است اما ما معتقد هستیم که استفاده از فلسفه، معنا کردن روایت است به آنچه که به نظر ما درست است.

فهم اشتباه از تفسیر به رأی و تهمت به علامه طباطبایی

آیت الله رمضانی: به اعتقاد بنده تفسیر به رأی استخدام آیات و همچنین روایات در خدمت اغراض و اهداف شخصی است همانند کاری که معاویه می کرد. او آیه « مَن قُتِلَ مَظۡلُومٗا فَقَدۡ جَعَلۡنَا لِوَلِيِّهِۦ سُلۡطَٰنٗا» را تلاوت می کرد و می گفت که عثمان مظلومانه با همدستی و همراهی علی کشته شده و من به عنوان ولی عثمان باید خونخواه او باشم؛ لذا با امیر المومنین علی علیه السلام به جنگ پرداخت. چنین کاری تفسیر به رای است یعنی از آیات قرآن برای جنگیدن با رسول خدا و ولی به حق ابزاری درست کردن و با او جنگیدن و کار خود را توجیه کردن. اما اگر با فلسفه فهم دقیق و عمیقی پیدا کردیم که مطلب را بهتر از دیگران فهمیدیم، به هیچ وجه تفسیر به رأی نیست. در مدرسه آیت الله مروارید در مشهد برخی اجازه نمی دادند که المیزان وارد شود زیرا علامه طباطبایی فیلسوف است و با همین فلسفه به تفسیر قرآن پرداخته پس همه محتوای آن تفسیر به رأی است. این افراد نه فلسفه را فهمیده، نه المیزان را مطالعه کرده و نه علامه را می شناسند و نه حتی تفسیر به رأی را درست معنا می کنند. برخی به علامه لعنت می فرستادند و آیا این انصاف است؟ آیا این نوع نگاه کردن به علامه ای که فانی در ولایت بود با دین و تعالیم دینی سازگار است؟

از فردی تفکیکی المشرب شنیدم که او خطاب به علامه طباطبایی صریحا گفته بود وی را اهل نجات نمی داند چراکه علامه فیلسوف است در صورتی که علامه طباطبایی همین شخص را اهل نجات می دانست چرا که تابع ولایت است واعجبا! علامه فانی در ولایت بود و در برابر ائمه علیهم السلام خاضعانه رفتار می کرد. فردی در حرم امام رضا علیه السلام خواست دست ایشان را ببوسد. علامه به او فرمود شما اگرخم بشوید و سنگ های صحن مطهر امام رضا (علیه السلام) را ببوسی از بوسیدن کله من بهتر است.

سوال: در صحبت هایی که اخیرا از حضرت استاد حشمت پور در برخی رسانه ها پخش شد نسبت به شیخ الرئیس ابن سینا و قلم ایشان اظهاراتی شده بود. اگر ممکن است استاد حشمت پور مراد خود را بیشتر توضیح  دهند.

استاد حشمت پور: مراد من همان طور که در همان سخنان تاکید شد سنگین بودن قلم ایشان است که اقتضای استحکام فکری و محکم نوشتن یک شخص حکیم است که برای فهم مطالب و مقاصد او می بایست دقت کرد و وقت گذاشت و زحمت کشید. البته با ایشان یک  شوخی و مطایبه ای هم داشتیم که برخی آن را حمل بر جسارت کردند که صحیح نیست.

فلسفه را بدون بدبینی، از اهلش بگیریم

آیت الله رمضانی در سخن پایانی: این حقیر سراپا قصور و تقصیر خطاب به دوستان، سروران، اساتید و بزرگان حوزه عرض می کند بیاییم بد بینی ها را نسبت به این علم شریف و دقیق و عمیق کنار بگذاریم و مطالب را از جایگاه اصلی اش دنبال کنیم. فلسفه ای که در قسمت الهیات بالمعنی الاعم از احکام عمومی و عوارض ذاتی «موجود به ما هو موجود» بحث می کند و حکم هر کدام را به طور تفصیل بیان می کند؛ کجایش مخالف با دین و دیانت و قرآن و روایات است؟ مثلا می گوید «الموجود بما هو موجود اما حادث او قدیم.» اگر حادث باشد حکمش این است و اگر قدیم باشد حکمش آن. این کجایش با معارف دینی در تعارض است؟ یا می گوید: «الموجود بما هو موجود اما ثابت او متغیر». اگر ثابت باشد حکمش این است و اگر متغیر حکمش آن. این کجایش با تعالیم دینی در تضاد است؟ یا می گوید «الموجود بما هو موجود اما واحد او کثیر». اگر واحد باشد حکمش این است و اگر کثیر باشد حکمش آن. این کجایش با آیات و روایات سازگار نیست؟ یا می گوید «الموجود بما هو موجود اما بالقوه او بالفعل». اگر بالقوه باشد حکمش این و اگر بالفعل باشد حکمش آن. این کجایش با ارزش های دینی ناسازگار است و ... . در قسمت الهیات بالمعنی الاخص هم با تکیه بر دلیل و برهان مبدا و معاد و نبوت و امامت را اثبات می کند این کجایش با تعالیم و معارف دینی ناسازگار است؟! و ... .

پس بیاییم این فن شریف را همانند دیگر فنون بدون هیچگونه بد بینی و سوء ظن از اهلش و نه از هر شخص مدعی فرا گرفته و از آن در راه خدمت به دین و دیانت و اسلام و مسلمانی استفاده کنیم. چرا ما هر چیز و کاری را از جایگاه و پایگاه خودش و راه رسم مربوطه دنبال نمی کنیم؟ قطعا اگر ما فلسفه را از جایگاه اصلی و راه رسمی آن دنبال کنیم هیچگاه پشیمان نشده و نیز ضرر نخواهیم کرد.

ي, 10/10/1402 - 18:41