استاد احمد باقریان ساروی از اساتید حوزه علمیه قم در گفتگو با خبرگار پایگاه اطلاع رسانی نشست دوره ای اساتید، به این موضوع پرداخت: «نشانه های از تنهایی علی علیه السلام»
/270/260/20/
وصایای پیامبر (ص)
این استاد درس خارج حوزه در ابتدای گفتگو خاطرنشان کرد: از هنگام دعوت علنی پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله در مکه مکرمه در جمع خویشاوندان خود تا هنگام وفات خود بارها با فرمان خدا علی علیهالسلام را برای خلافت و رهبری امت پس از رحلتش سفارش فرمود، به خصوص در غدیر خم که فاصله آن تا هنگام وفات پیامبر صلی الله علیه وآله هفتاد روز بود، و در آن روز فرمود: «كَأَنّى قَدْ دُعيتُ فَاَجَبْتُ، إنّى قَدْ تَرَكْتُ فيكُمُ الثِّقْلَيْنِ أَحَدُهُما أكْبَرُ مِنَ اْلآخَرِ: كِتابَ اللّهِ وَ عِتْرَتى...»؛ سپس دست على را گرفت و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ وَلِيُّهُ، اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ». (المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 118، ح 4576/ 174؛ ابوحمزه حسينى، البيان والتعريف، ج 2، ص 493، ش 1291، نقل از طبرانى در الكبير و حاكم از ابوالطفيل از زيد بن ارقم؛ صاعدى، المقتطفات من كتاب فضائل الصحابه، الفصل الثامن، القسم الثالث: 221، ح 267/1؛ ابن عبد ربّه، العقد الفريد 4: 286؛ بزاز، کتاب الشریعه1: 2050، ح 1523. ر.ک: زیور خلافت، ذیل آیه تبلیغ). یعنی: «هر كس من مولاى او باشم، اين على ولى او است، خدایا! هر كس ولايت او را بپذيرد او را ياور باش! و هر كس دشمن او باشد با او دشمن باش».
وی افزود: ابن كثير در «البداية والنهاية» واقعه غدير را از منابع متعدد و با سندهايى از زيد بن ارقم، براء بن عازب و ابوسعيد خدرى نقل كرده است، در بعضى از نقلها تنها جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ» و در بعضى از آنها دعاى پيامبر صلی الله علیه وآله افزوده شد: «أَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ». او در پايان مىگويد: صدر حديث متواتر است و من يقين دارم كه پيامبر صلی الله علیه وآله آن را فرموده است، امّا «أَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ» زيادهاى است كه سندش قوى است. (البداية والنهاية، ج 5، ص 163). آنچه از ابن كثير نقل شده است آلوسى آن را از ذهبى نيز نقل كرده است. (.ر.ك: روح المعانى، ج 6، ص 284). با این حال در آن هنگام که در بستر بیماری قرار داشت فرمود «قلم و دواتی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که با آن هرگز گمراه نشوید»، ولی دومی مانع آوردن قلم و دوات شد و کلمات توهین آمیزی در مورد پیامبر صلی الله علیه وآله گفت که خشم او را در پی داشت و فرمان داد تا از حضور او برخیزند و بروند (ر.ک: زیور خلافت، با عنوان «حدیث قلم و دوات»نقل از صحیح بخاری و منابع دیگر).
رقابت دو تن با علی (ع)
استادر طول حضور پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله در مدینه بارها اتفاق افتاده بود که حضرت فضیلتی را میخواست در باره علی علیه السلام بیان بفرماید، اولی و دومی یکی پس از دیگری از جای خود برمیخواستند و میپرسیدند: «آیا آن شخص من هستم؟» و پیامبر (صلي الله عليه وآله) با ردّ سخن آن دو گاهی با اشاره و گاهی صریح میفرمود «او علی است» (زیور خلافت:757)، چنانکه درخواست آن دو برای ازدواج با فاطمه زهرا علیها السلام را نپذیرفت و او را به همسری علی علیه السلام در آورد (زیور خلافت:749).
وی افزود: در مواردی مانند پیشگویی پیامبر خدا (صلي الله عليه و آله) در مورد جنگ علی علیه السلام با سه گروه ناکثان، قلسطان و مارقان آن دو به ترتیب از پیامبر (صلي الله عليه و آله) پرسیدند: «آیا آن شخص من هستم؟» (صلي الله عليه و آله) در پاسخ فرمود: «لا، وَ لكِنَّهُ خاصِفُ النَّعْلِ فِى الْحُجْرَةِ» [نه؛ ولى او پينه زننده كفش است كه در داخل اتاق است]، على از اتاق بيرون آمد؛ در حالى كه كفش پيامبر صلی الله علیه و آله براى پينه زدن با او بود. (ابن ابى شيبه، المصنف، ج 7، كتاب فضائل الصحابه، ب 18، ص 497 - 498، ح 19؛ كنز العمّال، ج 13، ص 107 - 108، حديث 36351؛ ابن مردويه، مناقب على بن ابى طالب (ع) ، ص 161، ح 201؛ صالحى شامى، سبل الهدى والرشاد، ج 11، ص 290؛ ابو يعلى با سندى صحيح از ابوسعيد خدرى؛ مسند ابى يعلى، ج 1، ص 348، ح 1087؛ محب طبرى، مختصر ذخائر العقبى، ص 124).
این استاد حوزه علمیه قم خاطرنشان کرد: آن دو تن در جنگ خندق خود از پيامبر (صلی الله علیه وآله) شنیده بودند که فرمود: «مبارزه على بن ابىطالب با عمرو بن عبدودّ در جنگ خندق، افضل از عبادت امّت من تا روز رستاخيز است». (خوارزمی، المناقب، ص 107، ح 112؛ نيز: حاكم حسكانى، شواهد التنزيل، ج 2، ص 14، ح 636).
وی افزود: پیش از این نقل شد که در جنگ خیبر آن دو تن، یکی پس از دیگری به میدان نبرد رفتند و شکست خورده برگشتند، پیامبر(صلي الله عليه وآله) پرچم را به دست علی علیه السلام داد و او پیروز بازگشت.
استاد باقریان خاطرنشان کرد: هنگام اعزام ابوبکر به مکه برای خواندن آیاتی از سوره توبه بر مشرکان، نیمه راه دید علی علیه السلام سوار بر اسب مخصوص پیامبر صلی الله علیه وآله از راه رسید و با فرمانی از خدا آیات برائت را از دست ابوبکر گرفت و خود برای خواندن آنها به مکه رفت و ابوبکر گریه کنان به مدینه نزد پیامبر صلی الله علیه وآله برگشت، و از او شنید که فرمود: «وَ ما حَدَثَ فيكَ خَيْرٌ، لكِنّى أُمِرْتُ أَنْ لا يَبْلُغَها اِلاّ أنَا أَوْ رَجُلٌ مِنى». (مسند الامام احمد بن حنبل، ج 1، مسند ابىبكر، ص 7، ح 4؛ مسند ابى يعلى، ج 1، ص 42، ح 104؛ كنز العمال، ج 2، ص 417، ح 4389؛ خوارزمى، المناقب، ص 165، ح 196؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 42، ص 347 - 348؛ جوينى، فرائد السمطين، ج 1، ص 61، حديث 28؛ صاعدى، المقتطفات، ص 37، فصل 1، ح 33؛ گنجى، كفاية الطالب، ص 62، ح 254نسائی، خصائص امیر المؤمنین:83، ح 73) یعنی: «ليكن خدا به من فرمان داد تا آنها را نرساند جز من و يا مردى از من».
وی افزود: این واقعه های مکرر بیانگر این بود که آن دو از پیامبر صلی الله علیه وآله انتظار داشتند تا امتیاز آن فضیلت را به یکی از آن دو بدهد؛ در این وقایع که تنها چند نمونه آن را بیان کردیم، آن دو تن آنگاه که در می افتند آن دو مقصود حضرت نیستند؛ به طور طبیعی از پیامبر (صلی الله عليه و آله) دلگیر می شدند و از سوی دیگر انتظار خلافت و رهبری آینده را داشتند؛ و چون نمی توانستند چیزی بر زبان جاری کنند، برای آینده برنامه ریزی می کردند.
غدیر خم
این استاد درس خارج حوزه در ادامه بیان کرد: در سال دهم هجری پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله با جمعیت فراوانی به حج خانه خدا رفت و در هنگام بازگشت روز هیجدهم ذی الحجه در غدیر خم با فرمان خداوند علی علیه السلام را به خلافت و امامت پس از خود منصوب کرد و فرمود «من کنت مولاه فعليٌّ مولاه». این حدیث در منابع اهل سنت متواتر و مورد قطع و یقین است و در صدور آن در غدیر خم از سوی پیامبر (صلي الله عليه و آله) تردیدی وجود ندارد؛ در آن روز مسلمانان حاضر از جمله ابوبکر و عمر به علی علیه السلام تبریک گفتند؛ روز غدیر خم تا هنگام وفات پیامبر (صلي الله عليه و آله) تنها هفتاد روز فاصله شده بود (ر.ک: زیور خلافت).
وجود منافقان در میان مسلمانان
استاد باقریان خاطرنشان کرد: وجود منافقان در میان مسلمانان به اندازه ای فراوان بود که یک سوره به نام انان و در مذمت از آنان و سوره توبه نیز بیشتر برای افشاگری از آنان نازل شد، به خوبی روشن است که اگر وجود منافقان برای اسلام و مسلمانان زیانبار نبود تا این اندازه به آن اهمیت داده نمیشد که دهها ایه قران در مذمت از آنان نازل شود. گرچه برخی از منافقان شناخته شده بودند، ولی بیشتر آنان به مردم شناسانده نشدند، و پیامبر نام آنان را افشا نکرد، ولی همواره توطئه میکردند، در بعضی از جنگها کارشکنی میکردند و در موردی مسجد ضرار درست کردند که خداوند فرمان تخریب آن را با آیه قرآن نازل فرمود، و در هنگام رفتن پیامبر (صلي الله عليه وآله) به جنگ تبوک توطئه کرده بودند تا در غیاب او مدینه را در اختیار گرفته و پیامبر خدا(صلي الله عليه وآله) و اهل بیت او را از پای درآورند، از اینرو پیامبر (صلي الله عليه وآله) داماد و پسر عموی خود علی علیه السلام را به جای خود در مدینه گذاشت تا منافقان نتوانند توطئه شوم خود را به اجرا در آورند، با این حال در هنگام بازگشت از تبوک قصد کشتن پیامبر(صلي الله عليه وآله) کردند و میخواستند با رم دادن شتر او به سوی دره او را به قتل برسانند.
وی افزود: از عروه نقل شده است پیامبر (صلي الله عليه وآله) امر فرمود، حذيفة بن يمان و عمار بن ياسر در خدمتش باشند، و به عمار فرمود: مهار شتر را بگيرد و حذيفه آن را از عقب براند، در اين هنگام كه راه ميرفتند ناگهان صداى دويدن آن جماعت را شنيدند، كه از پشت سر حركت ميكنند و آنان پیامبر(صلي الله عليه وآله) را در ميان گرفتند و در نظر داشتند قصد شوم خود را عملى كنند. پيغمبر اكرم (صلي الله عليه وآله) از اين جهت به غضب آمد، و به حذيفه امر كرد كه آن جماعت منافق را از آن جناب دور كند، حذيفه به طرف آن ها حمله كرد و با عصائى كه در دست داشت، بر صورت مركبهاى آنها زد و خود آنان را هم مضروب كرد، و آنان را شناخت، پس از اين جريان خداوند آنان را مرعوب نمود و آنان فهميدند كه حذيفه آنان را شناخته و مكرشان آشكار شده است، و با شتاب و عجله خودشان را به مسلمانان رسانيدند و در ميان آنان داخل شدند. بعد از رفتن آنان حذيفه خدمت حضرت رسول (صلي الله عليه وآله) رسيد، و پيغمبر (صلی الله عليه و آله) فرمود: حركت كنيد. و با شتاب از عقبه خارج شدند؛ و منتظر بودند تا مردم برسند؛ پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله) فرمود: اى حذيفه شما اين افراد را شناختيد؟ عرض كرد: مركب فلان و فلان را شناختم؛ و چون شب تاريك بود، و آنان هم صورت هاى خود را پوشانده بودند، از تشخيص آنها عاجز شدم. حضرت فرمود: فهميديد كه اينها چه قصدى داشتند و در نظر داشتند چه عملى انجام دهند؟ گفتند: مقصود آنان را ندانستيم. گفت: اين جماعت در نظر داشتند از تاريكى شب استفاده كنند و مرا از كوه به زير اندازند. عرض كردند: يا رسول اللَّه! امر كنيد تا مردم گردن آنان را بزنند. فرمود: من دوست ندارم مردم بگويند كه محمد اصحاب خود را متهم مي كند و آنان را مي كشد. سپس رسول خدا آنان را معرفي كرد و فرمود: شما اين موضوع را نديده بگيريد و ابراز نكنيد. (سیوطی، الدر المنثور3: 359).
وی افزود: جالب این است که پس از کودتای سقیفه و به خلافت رسیدن غاصبان خلافت دیگر از منافقان نامی برده نمی شود؛ آیا آن منافقان با رحلت پیامبر (صلي الله عليه وآله) از نفاق خود دست کشیده و ایمان خالص پیدا کرده بودند؟ یعنی مشکل انان با شخص پیامبر (صلي الله عليه و آله) بود؟! یا اینکه افراد روی کار آمده در سقیفه مطلوب منافقان بوده اند؟ احتمال اول مردود است؛ زیرا قابل باور نیست که آن همه منافق یک مرتبه و به محض رحلت پیامبر (صلي الله عليه و آله) از نفاق خود دست کشیده باشند؛ چون در این صورت مشکلشان شخص پیامبر (صلي الله عليه و آله) خدا بود و این همان نفاق بزرگ است؛ بر این بنیان چاره ای نیست که بگوییم منافقان به حکومت کودتاگران راضی شده بودند و آن را مطلوب خود می دانستند؛ به دیگر بیان: کودتا، همان کودتای منافقان بود که خلافت را از دست علی و اهل بیت علیهمالسلام گرفتند.
رفتن پیامبر (ص) به اتاق عایشه
استاد احمد باقریان ساروی خاطرنشان کرد: از اینکه پیامبر (صلي الله عليه وآله) در آخرین روزهای حیاتس فرمان داد تا او را به اتاق عایشه ببرند، برخی از عامه آن را بر علاقه پیامبر (صلی الله عليه و آله) به عایشه حمل کرده اند؛ در حالی که واقعیت عکس آن بود، پیامبر (صلی الله عليه و آله) درهنگام بیماری وفاتش دریافت که برخی از صحابه رفت و آمدها و جلسات مشکوک و توطئه آمیزی دارند و مرتبا به اتاق عایشه می روند و گردهمایی دارند؛ او برای خنثی کردن این توطئه با همسران خود نیز مشورت کرد و آنان نظر دادند که به اتاق عایشه برود؛ (ابوالفداء، المختصر فی اخبار البشر1: 151) از این رو حضرت فرمان داد تا او را به اتاق عایشه ببرند تا آنان نتوانند خانه او را مکانی برای توطئه برای آینده مسلمانان قرار بدهند.
سپاه أسامه
این استاد درس خارج حوزه افزود: پیامبر (صلي الله عليه و آله) در آن هنگام که در بستر بیماری بود، برای اینکه مدینه را از توطئهگران خالی کند، فرمان داد تا صحابه با فرماندهی أسامه بن زید به سوی سرزمین روم بروند، در آن جنگ همه صحابه جز علی علیه السلام مامور بودند شرکت نمایند؛ طیق منابع موثق اهل سنت، عمر و ابوبکر نیز جزء آنان بودند؛ و پیامبر (صلي الله عليه و آله) متخلفان از سپاه اسامه را لعنت کرده بود؛ ولی افرادی – بر خلاف فرمان پیامبر (صلي الله عليه و آله) و به بهانه بیماری او - تعلل می کردند؛ و به خانه های خود می رفتند؛ از جمله ابوبکر نزد خانواده خود در "سنح" – بیرون شهر مدینه – می رفت، تا پیامبر (صلي الله عليه و آله) وفات کرد و او از سنح به مدینه آمد و او با عمر و ابوعبیده جراح به سقیفه رفتند و در غصب خلافت بر انصار غلبه کردند. (ر.ک: زیور خلافت).
حدیث قلم و دوات
وی در ادامه بیان کرد: پیامبر(صلي الله عليه وآله) در یکی از روزهای آخر حیات خود که در بستر بیماری قرار داشت، در جمع اصحاب فرمود «قلم و دواتی بیاورید تا چیزی بنویسم که گمراه نشوید»، ولی دومی مانع آوردن قلم و دوات شد و به پیامبر(صلي الله عليه وآله) توهین کرد (ر.ک: زیور خلافت)، چون – با توجه به واقعه و حدیث غدیر و موارد فراوان دیگر – دریافته بود که حضرت به خلافت و امامت علی علیه السلام وصیت کتبی میکند، و إلا با آوردن قلم و دوات مخالفت نمیکردند.
نماز ابوبکر
استاد باقریان ساروی خاطرنشان کرد: پیامبر خدا (صلي الله عليه وآله) در هنگام بیماری فرمان داده بود تا مسلمانان که برای نماز صبح در مسجد گرد آمده بودند خود یکی از صحابه را جلو بیندازند و با امامت او نماز بخوانند، ولی خانم عایشه به دروغ گفت پیامبر (صلي الله عليه وآله) فرمود: «با ابوبکر نماز بخوانید» و چون این خبر دروغ بود و پیامبر (صلي الله عليه و آله) دریافت که آنان برای پس از وفات او در حال توطئه هستند؛ به علی علیه السلام و فضل بن عباس تکیه داد و به مسجد رفت و ابوبکر را کنار زد و خود به جلو ایستاد و نگذاشت مسلمانان نماز خود را با ابوبکر بخوانند. (ر.ک: زیور خلافت).
وفات پیامبر (ص) و کودتای سقیفه
وی افزود: پیامبر گرامی (صلي الله عليه و آله) در بیست و هشتم صفر سال یازده هجری وفات کرد؛ علی علیه السلام و بنی هاشم در خانه پیامبر صلي الله عليه و آله گرد آمده و در حال غسل و کفن جسد مطهّر پیامبر صلي الله عليه و آله بودند؛ ولی در همان حال گروهی در سقیفه بنی ساعده گرد آمدند و بدون مشورت با بنی هاشم و با به فراموشی سپردن حدیث غدیر درباره ولایت علی علیه السلام با ابوبکر برای خلافت بیعت کردند و به دنبال آن برخی با میل خود با او بیعت کردند؛ ولی بیشتر مردم را با تهدید و ارعاب و با کمک قبیله اسلم (که به داخل شهر مدینه آورده بودند) به بیعت با ابوبکر وادار نمودند.