استاد سید کریمی مطرح کرد.

تجلی کرامات و سخاوت امام رضا (ع)

به مناسبت سالگرد شهادت امام علی بن موسی الرضا (ع)، استاد سید عباس سید کریمی از اساتید حوزه علمیه قم در گفتگو با خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی نشست دوره ای اساتید به موضوع « تجلی کرامات و سخاوت امام رضا (ع)» پرداخت.

 

این استاد درس خارج حوزه در ابتدای گفتگو خاطرنشان کرد: شیخ کلینی (ره) در جلد اول کتاب شریف کافی «باب مولد أبي الحسن الرضا ع‏» آمده است:

«1- وُلِدَ أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا ع سَنَةَ ثَمَانٍ وَ أَرْبَعِينَ وَ مِائَةٍ وَ قُبِضَ ع فِي صَفَرٍ مِنْ سَنَةِ ثَلَاثٍ وَ مِائَتَيْنِ وَ هُوَ ابْنُ خَمْسٍ وَ خَمْسِينَ سَنَةً وَ قَدِ اخْتُلِفَ فِي تَارِيخِهِ إِلَّا أَنَّ هَذَا التَّارِيخَ هُوَ أَقْصَدُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ وَ تُوُفِّيَ ع بِطُوسَ فِي قَرْيَةٍ يُقَالُ لَهَا- سَنَابَادُ مِنْ نُوقَانَ عَلَى دَعْوَةٍ وَ دُفِنَ بِهَا وَ كَانَ الْمَأْمُونُ أَشْخَصَهُ مِنَ الْمَدِينَةِ إِلَى مَرْوَ عَلَى طَرِيقِ الْبَصْرَةِ وَ فَارِسَ ؛ حضرت ابو الحسن امام رضا عليه السلام در سال 148 متولد شد و در ماه صفر سال 203 بسن 55 سالگى درگذشت، در تاريخ آن حضرت اختلافست، ولى اين تاريخ درست‏تر است- ان شاء الله- آن حضرت در قريه‏ئى از شهر طوس بنام سناباد كه تا نوقان يك جيغ راهست، وفات يافت و در آنجا مدفون گشت. مأمون آن حضرت را از راه بصره و شيراز (كه شيعيانش كمتر بودند) بمرو حركت داد، چون مأمون از مرو بيرون آمد و رهسپار بغداد گشت، آن حضرت را همراه خود برد، ولى امام در آن قريه وفات كرد، مادرش ام ولد و نامش ام البنين است.» (الكافي (ط - الإسلامية)؛ ج‌1، ص: 486)

 

استاد سید عباس سید کریمی در ادامه بیان کرد: در حدیث چهارم از همین باب می خوانیم: «عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ جُمْهُورٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْغِفَارِيِّ قَالَ كَانَ لِرَجُلٍ مِنْ آلِ أَبِي رَافِعٍ مَوْلَى النَّبِيِّ ص يُقَالُ لَهُ طَيْسٌ عَلَيَّ حَقٌّ فَتَقَاضَانِي وَ أَلَحَّ عَلَيَّ وَ أَعَانَهُ النَّاسُ فَلَمَّا رَأَيْتُ ذَلِكَ صَلَّيْتُ الصُّبْحَ فِي مَسْجِدِ الرَّسُولِ ع ثُمَّ تَوَجَّهْتُ نَحْوَ الرِّضَا ع وَ هُوَ يَوْمَئِذٍ بِالْعُرَيْضِ فَلَمَّا قَرُبْتُ مِنْ بَابِهِ إِذَا هُوَ قَدْ طَلَعَ عَلَى حِمَارٍ وَ عَلَيْهِ قَمِيصٌ وَ رِدَاءٌ فَلَمَّا نَظَرْتُ إِلَيْهِ اسْتَحْيَيْتُ مِنْهُ فَلَمَّا لَحِقَنِي وَقَفَ وَ نَظَرَ إِلَيَّ فَسَلَّمْتُ عَلَيْهِ وَ كَانَ شَهْرُ رَمَضَانَ فَقُلْتُ جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ إِنَّ لِمَوْلَاكَ طَيْسٍ عَلَيَّ حَقّاً وَ قَدْ وَ اللَّهِ شَهَرَنِي وَ أَنَا أَظُنُّ فِي نَفْسِي أَنَّهُ يَأْمُرُهُ بِالْكَفِّ عَنِّي وَ وَ اللَّهِ مَا قُلْتُ لَهُ كَمْ لَهُ عَلَيَّ وَ لَا سَمَّيْتُ لَهُ شَيْئاً فَأَمَرَنِي بِالْجُلُوسِ إِلَى رُجُوعِهِ فَلَمْ أَزَلْ حَتَّى صَلَّيْتُ الْمَغْرِبَ وَ أَنَا صَائِمٌ فَضَاقَ صَدْرِي وَ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَرِفَ فَإِذَا هُوَ قَدْ طَلَعَ عَلَيَّ وَ حَوْلَهُ النَّاسُ وَ قَدْ قَعَدَ لَهُ السُّؤَّالُ وَ هُوَ يَتَصَدَّقُ عَلَيْهِمْ فَمَضَى وَ دَخَلَ بَيْتَهُ ثُمَّ خَرَجَ وَ دَعَانِي فَقُمْتُ إِلَيْهِ وَ دَخَلْتُ مَعَهُ فَجَلَسَ وَ جَلَسْتُ فَجَعَلْتُ أُحَدِّثُهُ عَنِ ابْنِ الْمُسَيَّبِ وَ كَانَ أَمِيرَ الْمَدِينَةِ وَ كَانَ كَثِيراً مَا أُحَدِّثُهُ عَنْهُ فَلَمَّا فَرَغْتُ قَالَ لَا أَظُنُّكَ أَفْطَرْتَ بَعْدُ فَقُلْتُ لَا فَدَعَا لِي بِطَعَامٍ فَوُضِعَ بَيْنَ يَدَيَّ وَ أَمَرَ الْغُلَامَ أَنْ يَأْكُلَ مَعِي فَأَصَبْتُ وَ الْغُلَامَمِنَ الطَّعَامِ فَلَمَّا فَرَغْنَا قَالَ لِيَ ارْفَعِ الْوِسَادَةَ وَ خُذْ مَا تَحْتَهَا فَرَفَعْتُهَا وَ إِذَا دَنَانِيرُ فَأَخَذْتُهَا وَ وَضَعْتُهَا فِي كُمِّي وَ أَمَرَ أَرْبَعَةً مِنْ عَبِيدِهِ أَنْ يَكُونُوا مَعِي حَتَّى يُبْلِغُونِي مَنْزِلِي فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ طَائِفَ ابْنِ الْمُسَيَّبِ يَدُورُ وَ أَكْرَهُ أَنْ يَلْقَانِي وَ مَعِي عَبِيدُكَ فَقَالَ لِي أَصَبْتَ أَصَابَ اللَّهُ بِكَ الرَّشَادَ وَ أَمَرَهُمْ أَنْ يَنْصَرِفُوا إِذَا رَدَدْتُهُمْ فَلَمَّا قَرُبْتُ مِنْ مَنْزِلِي وَ آنَسْتُ رَدَدْتُهُمْ فَصِرْتُ إِلَى مَنْزِلِي وَ دَعَوْتُ بِالسِّرَاجِ وَ نَظَرْتُ إِلَى الدَّنَانِيرِ وَ إِذَا هِيَ ثَمَانِيَةٌ وَ أَرْبَعُونَ دِينَاراً وَ كَانَ حَقُّ الرَّجُلِ عَلَيَّ ثَمَانِيَةً وَ عِشْرِينَ دِينَاراً وَ كَانَ فِيهَا دِينَارٌ يَلُوحُ فَأَعْجَبَنِي حُسْنُهُ فَأَخَذْتُهُ وَ قَرَّبْتُهُ مِنَ السِّرَاجِ فَإِذَا عَلَيْهِ نَقْشٌ وَاضِحٌ حَقُّ الرَّجُلِ ثَمَانِيَةٌ وَ عِشْرُونَ دِينَاراً وَ مَا بَقِيَ فَهُوَ لَكَ وَ لَا وَ اللَّهِ مَا عَرَفْتُ مَا لَهُ عَلَيَّ وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ* الَّذِي أَعَزَّ وَلِيَّهُ» غفارى می گويد: مردى از خاندان ابى رافع غلام پيغمبر صلى الله عليه و آله كه نامش طيس بود و از من طلبى داشت، مطالبه مي كرد و پافشارى مي نمود. مردم هم او را كمك مي كردند، چون چنين ديدم، نماز صبح را در مسجد پيغمبر صلى الله عليه و آله گزاردم، و به امام رضا عليه السلام كه در عريض بود، روى آوردم.

وقتی نزديك خانه ‏اش رسيدم، آن حضرت پيدا شد، بر الاغى سوار بود و پيراهن و ردائى در برداشت، چون نگاهم به امام افتاد، از آن حضرت خجالت كشيدم. حضرت به من رسيد و ايستاد و نگاه كرد، من سلام كردم- ماه رمضان بود- گفتم: خدا مرا قربانت كند. غلام شما طيس از من طلبى دارد، و به خدا كه مرا رسوا كرده است. من با خود گمان مي كردم به او مي فرمايد: از من دست بدارد و به خدا كه من نگفتم او چقدر از من مي خواهد و نه نامى بردم.

به من فرمود: بنشين تا برگردم، من بودم تا نماز مغرب را گزاردم و روزه هم داشتم، سينه‏ام تنگى كرد و خواستم برگردم كه ديدم حضرت پيدا شد و مردم گردش بودند، گدايان بر سر راهش نشسته بودند و او به آنها تصدق مي داد. از آنها گذشت تا داخل خانه شد، سپس بيرون آمد و من را خواست، من نزدش رفتم و داخل منزل شديم، او بنشست و من هم نشستم، من شروع كردم و از احوال ابن مسيب كه امير مدينه بود و بسيارى از اوقات در باره او با حضرت سخن مي گفتم، سخن گفتم، چون فارغ شدم، فرمود: گمان ندارم هنوز افطار كرده باشى؟ عرض كردم: نه، برايم غذائى طلبيد و پيشم گذاشت و به غلامش فرمود: تا همراه من بخورد. من و غلام غذا خورديم، چون فارغ شديم، فرمود: تشك را بردار و هر چه زيرش هست برگير، چون بلند كردم، اشرفى‏هائى در آنجا بود، من برداشتم و در آستينم نهادم.

حضرت دستور داد چهار تن از غلامانش همراه من بيايند تا مرا بمنزلم رسانند. من عرض كردم: قربانت، پاسبان و شبگرد ابن مسيب (امير مدينه) گردش مي كند و من دوست ندارم كه مرا همراه غلامان شما ببيند فرمود: راست گفتى، خدا تو را به راه هدايت برد. به آنها دستور داد هر وقت من گفتم برگردند.

وقتی نزديك منزلم رسيدم و دلم آرام شد، آنها را برگردانيدم و به منزلم رفتم و چراغ طلبيدم، و باشرفيها نگاه کردم، ديدم 48 اشرفى است و طلب آن مرد از من 28 اشرفى بود، در ميان آنها يك اشرفى جلب نظرم كرد و مرا از زيبائيش خوش آمد، او را برداشتم و نزديك چراغ بردم. ديدم آشكار و خوانا روى آن نوشته است: «28 اشرفى طلب آن مرد است و بقيه از خودت» به خدا كه من نمي دانستم [به او نگفته بودم‏] او چقدر از من مي خواهد، سپاس خداوند پروردگار جهانيان را كه ولى خود را عزت دهد» (الكافي (ط - الإسلامية)؛ ج‌1، ص: 487)

 

وی در بیان کرامتی از امام رضا (ع) ابراز داشت: کلینی (ره) در کتاب شریف کافی آورده است: «عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقَاسَانِيِّ قَالَ أَخْبَرَنِي بَعْضُ أَصْحَابِنَا أَنَّهُ حَمَلَ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع مَالًا لَهُ خَطَرٌ فَلَمْ أَرَهُ سُرَّ بِهِ قَالَ فَاغْتَمَمْتُ لِذَلِكَ وَ قُلْتُ فِي نَفْسِي قَدْ حَمَلْتُ هَذَا الْمَالَ وَ لَمْ يُسَرَّ بِهِ فَقَالَ يَا غُلَامُ الطَّسْتَ وَ الْمَاءَ قَالَ فَقَعَدَ عَلَى كُرْسِيٍّ وَ قَالَ بِيَدِهِ وَ قَالَ لِلْغُلَامِ صُبَّ عَلَيَّ الْمَاءَ قَالَ فَجَعَلَ يَسِيلُ مِنْ بَيْنِ أَصَابِعِهِ فِي الطَّسْتِ ذَهَبٌ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَيَّ فَقَالَ لِي مَنْ كَانَ هَكَذَا لَا يُبَالِي بِالَّذِي حَمَلْتَهُ إِلَيْهِ؛ يكى از اصحاب گويد: پول بسيارى نزد امام رضا آوردم، ولى حضرت از آن شادمان نگشت من اندوهگين شدم و با خود گفتم: چنين پولى برايش مى‏آورند و او خوشحال نمي شود!!. امام فرمود: اى غلام! آفتابه لگن بياور، سپس روى تختى نشست و دستش را گرفت و بغلام فرمود: آب بريز، راوى گويد: همين طور طلا بود كه از ميان انگشتانش در طشت مي ريخت، سپس متوجه من شد و فرمود: كسى كه چنين است به پولى كه تو برايش آورده‏ئى اعتنائى ندارد.» (الكافي (ط - الإسلامية)؛ ج‌1، ص: 491)

 

این استاد حوزه علمیه قم عنوان داشت: شیخ صدوق (ره) در کتاب شریف عیون اخبار الرضا (ع) از یاسر خادم روایت کرده است: «كَانَ غِلْمَانٌ لِأَبِي الْحَسَنِ ع فِي الْبَيْتِ صَقَالِبَةٌ وَ رُومٌ وَ كَانَ أَبُو الْحَسَنِ ع قَرِيباً مِنْهُمْ فَسَمِعَهُمْ بِاللَّيْلِ يَتَرَاطَنُونَ بِالصَّقْلَبِيَّةِ وَ الرُّومِيَّةِ وَ يَقُولُونَ إِنَّا كُنَّا نَفْتَصِدُ فِي كُلِّ سَنَةٍ فِي بِلَادِنَا ثُمَّ لَيْسَ نُفْصَدُ هَاهُنَا فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْغَدِ وَجَّهَ أَبُو الْحَسَنِ ع إِلَى بَعْضِ الْأَطِبَّاءِ فَقَالَ لَهُ افْصِدْ فُلَاناً عِرْقَ كَذَا وَ افْصِدْ فُلَاناً عِرْقَ كَذَا وَ افْصِدْ فُلَاناً عِرْقَ كَذَا ثُمَّ قَالَ يَا يَاسِرُ لَا تَفْتَصِدْ أَنْتَ قَالَ فَافْتَصَدْتُ فَوَرِمَتْ يَدِي وَ احْمَرَّتْ فَقَالَ لِي يَا يَاسِرُ مَا لَكَ فَأَخْبَرْتُهُ فَقَالَ أَ لَمْ أَنْهَكَ عَنْ ذَلِكَ هَلُمَّ يَدَكَ فَمَسَحَ يَدَهُ عَلَيْهَا وَ تَفَلَ فِيهَا ثُمَّ أَوْصَانِي أَنْ لَا أَتَعَشَّى فَكُنْتُ بَعْدَ ذَلِكَ مَا شَاءَ اللَّهُ لَا أَتَعَشَّى ثُمَّ أُغَافَلُ فَأَتَعَشَّى فَتَضْرِبُ عَلَيَ‏؛ حضرت ابى الحسن (ع) غلامانى داشت كه از اهل صقلب و روم بودند؛ وقتى در نزد ايشان بود، شنيد كه به زبان صقلبيه و روميه تكلّم كرده و مي گويند كه ما در هر سال در شهر خود فصد مي كرديم و در اينجا فصد نكرده‏ايم؛ وقتی صبح شد، آن حضرت به يكى از اطباء مراجعه كرده و فرمود فلان غلام را فلان رك و از فلان غلام فلان رك و از فلان غلام فلان رك را فصد كن و اى ياسر تو فصد نكن؛ اما من فصد كردم و دستم ورم كرد و سرخ شد. آن بزرگوار فرمود پس از اطلاع از حالم فرمود آيا تو را از اين عمل نهى نكردم. دست خود را به روى دستم كشيد و آب دهان مبارك ماليد و سپس مرا وصيت كرد كه در شب آتش نيفروزم و نظر كنم و من به قدر امكان چنين مي كردم و هر گاه غفلت مي كردم دست مباركش را به من مي كشيد.»

ج, 05/16/1405 - 12:30