
بسم ربّ الحسین (ع)
متأسفانه در سالهای اخیر موجی پدید آمده که به نام تحقیق تاریخی، هر قضیه¬ ای را که سند و مدرک قطعی بر وقوع آن پیدا نشده یا به گمان محقّق با یکی از اصول و مبانی، منافات داشت، دروغ و بی اساس نامیده گردد.
واقعه ی عظیم عاشورا نیز از این موج در امان نمانده است و عده ای هر چند از سرِ دلسوزی و خرافه ستیزی، به دنبال آنند که بی اساسیِ قضایای مشهور ولی به گمان خودشان بی سند و مدرک را اثبات نمایند.
غافل از آن که بسیاری از قضایای تاریخی سینه به سینه به نسل های بعدی منتقل شده و بسیاری از منابع و کتب روایی و تاریخی ما خصوصاً بین قرن های نهم تا یازدهم به طرز عجیبی از بین رفته است. لذا بسیاری از روایات و حکایات را در بحار مرحوم مجلسی می بینیم که اثری از آثار آن در کتب قدیمه نیست با اینکه مجلسی تصریح می کند که من این روایت را در یکی از کتب قدیمی معتبر دیده ام. نظیر روایت معروفِ مسلم جصاص که قضیه ی نطح الجبین بمقدّم المحمل را نقل می کند که مرحوم مجلسی در ابتدای این روایت می فرماید: رَأَيْتُ فِي بَعْضِ الْكُتُبِ الْمُعْتَبَرَة ( بحار الأنوار (ط - بيروت) ؛ ج 45 ؛ ص 114 ) با این که آن کتاب به دست ما نرسیده است.
اصلاً جالب است بدانید مجموع بحار از نظر حجمی به یک سوم مصادر خود نیز نمی رسد و این یعنی حدود دو سوم مصادر بحار به دست ما نرسیده است!
نتیجه آن که نمی توان به همین راحتی یک قضیه تاریخی یا یک روایت منقول را با شمشیرِ: آن را در منابع معتبر نیافتیم، ذبح نمود!
من همواره در تعجبم که چرا بعضی بین روایت ضعیف و مجعول و موضوع، فرقی نمی گذارند و با روایات ضعیف، معامله ی مجعول می کنند.
هر روایت ضعیف یا غیر معتبری که مجعول و موضوع نیست.
توضیح آن که روایت ضعیف به روایتی می گویند که مثلاً یکی از رُوات آن مجهول یا مشترک بین ثقه و غیر ثقه یا سند روایت مرسل یا مرفوع است. یقیناً اینها برای یک روایت نقص است اما نمی توان به خاطر این نقص، مُهر کذب و جعل را بر پیشانیِ آن زد.
حتی اگر کذّابی مانند ابوهریره، روایتی را از پیامبر (ص) نقل کند، نمی توان فوراً گفت: این حدیث جعلی و کذب است. زیرا شاید این روایت را درست نقل کرده باشد. مگر یک کذّاب همیشه دروغ می گوید؟ اصلاً کذاب وقتی به اهداف خود می رسد که راست و دروغ را با هم نقل کند نه اینکه همواره دروغ بگوید.
قضیه ی حضرت رقیه (س) نیز از همین دست است که یک محقق حق ندارد به صِرف اینکه در منابع تاریخی نامی از دختری برای امام حسین به نام رقیه برده نشده است ( که البته هذا اولُ الکلام ) آن را دروغ و افسانه و ساختگی بنامد.
مگر آن زمان ثبت احوال بوده و نام تمام فرزندان ائمه ثبت و ضبط شده است که عدم الوجدان را دلیل بر عدم الوجود می گیرید؟!
سلّمنا که وقوع قضیه ای برای شما ثابت نیست، آیا حق دارید بگویید عدم وقوعش ثابت است؟!
جالب آن است که به قدرت خدا، هر قضیه ای از قضایای عاشورا مورد انکار یا تردید قرار گرفته است، بلافاصله محققین را وادار کرده که به دنبال اسناد و منابعش بگردند و آن را از لابلای کتب قدیمی و معتبر، پیدا کنند! مثلاً قضیه اربعین مورد تردید استاد شهید علامه مطهری قرار گرفت و مرحوم آقای قاضی طباطبایی یک کتاب مستقلِ بیش از 500 صفحه در اثبات اربعین نوشت. یا وجود دختری به نام رقیه مورد تردید قرار گرفت و محققین هم نام او را از منابع تاریخی در آوردند و هم نام مادر او ام اسحاق را. و در سالهای اخیر حتی پنجم صفر را به عنوان روز شهادت او اعلام نموده اند.
خلاصه این که: همین ( معلوم نیست و چه کسی گفته و کجا نوشته؟ ) سبب مطرح شدن و اثبات و روشن شدن مطالب گردیده است! به طوری که می توان البته از روی مزاح، چنین ادعا نمود که: اگر کسی بخواهد ته و توی یک قضیه ی تاریخی را در بیاورد، کافی است در یک رسانه ی نسبتاَ عمومی، در وجود یا وقوع آن ابراز تردید و تشکیک کنید تا سیل مقالات و جزوات و سخنرانی ها در اثبات آن قضیه، جاری گردد! و اینها همه از برکت خون حضرت سیدالشهدا (ع) است که نمی گذارد عاشورا و عاشوراییان به فراموشی سپرده شوند.
ما نمی توانیم درباره ی قضیه ای که احتمال وقوعش 50 درصد است، بگوییم: صد در صد دروغ است.
باید حساب یقین را از وهم و شک و گمان جدا کرد. همان گونه که اگر با وهم معامله ی یقین کنیم، کاری نادرست و غیر عقلایی است، نمی توان ظن و شک را هم یقین نامید و دانست.
بسیاری از قضایا هم به این علت ردّ می شود که با عقل و ذوق و سلیقه ی محقّق سازگار نیست. مثلاً می گوید: امام معصوم این کار را انجام نمی دهد یا این سخن را نمی گوید یا این کار با شأن امام سازگار نیست.
در حالی که با کمی دقت، این منافات و ناسازگاری، از بین می رود. نظیر طلب آب حضرت سید الشهدا (ع) از دشمن که مرحوم استاد مطهری آن را اظهار ذلّت و مُنافی با شأن امام دانسته و آن را رد می کند ولی حضرت آیت الله جوادی آملی می گوید: طلب آب از دشمن ذلت نیست.
البته واضح است که ایشان نمی خواهد ادعا کند که این مطلب یقیناَ به تحقّق پیوسته است بلکه در صدد آن است که توهم منافات با شأن امام را رد نماید.
تعجب از مرحوم سید بن طاووس ( رحمة الله علیه ) است که در لهوف مطلبی را با عقل ناسازگار دانسته که اصلاً منافاتی با عقل ندارد. ابن طاووس نخست می گوید: امام حسين عليه السّلام به در خيمه آمد، به زينب عليها السلام فرمود: ناولينى ولدى الصّغير حتّى اودّعه ، كودكم را به من بده تا با او خداحافظى كنم. امام حسين عليه السّلام كودك را [كه عبد اللّه يا على اصغر نام داشت] گرفت، همين كه خواست او را ببوسد، حرملة بن كاهل اسدى او را هدف تير قرار داد و آن تير بر حلقومش نشست.
سپس می گوید: در روايت ديگر مطلبى ديگر آمده كه به عقل نزديكتر است، زيرا آن وقت، وقت وداع با كودك نبود، زیرا امام عليه السّلام به كار جنگ اشتغال داشت، بلكه خواهرش حضرت زينب عليها السّلام از خيمه بيرون آمد و به برادر گفت: «برادرم! اين پسر تو است كه سه روز از عمرش گذشته كه هنوز آبى نچشيده است، براى اين نوزاد اندكى آب تحصيل كن.» امام حسين عليه السّلام آن نوزاد را به دست گرفت، و به دشمنان خطاب نموده و فرمود: يا قوم قد قتلتم شيعتى و اهل بيتى، و قد بقى هذا الطّفل يتلظّى عطشا، فاسقوه شربة من الماء . . .
همانطور که مشاهده کردید، ابن طاووس معتقد است چون امام (ع) اشتغال به جنگ داشته اند و شرایط، اقتضای وداع با طفل شیرخواره را نمی کند، روایتِ آمدن حضرت به خیمه ها برای وداع با علی اصغر، به نظر عقل بعید است.
این در حالی است که امام معصوم (ع) مظهر لا یشغله شأنٌ عن شأن است و حتی در بحبوحه ی جنگ هم به ظریفترین نکات توجه دارد و در اوج خشونت از لطیف ترین مظاهر رحمت و عطوفت غافل نمی گردد.
البته نکته ی قابل توجه روایت دوم، طلب آب حضرت از دشمن برای طفل تشنه است که ابن طاووس نه تنها آن را ذلت و خلاف شأن امام ندانسته بلکه روایتِ آن را بر نقل اول ترجیج داده است. گر چه مرحوم محمدی اشتهاردی در ترجمه ی لهوف، روایت دوم را به کلی سانسور نموده است! شاید به نظرش رسیده که طلب آب از دشمن با شأن و عزت امام منافات دارد!
غرض آنکه سنجیدن رفتار امام معصوم (ع) با عقل و تحلیلِ مادی، اصلاً صحیح به نظر نمی رسد.
جمله ی عجیب و قابل تأملی از مرحوم بهجت نقل شده که فرموده اند: در نقل جريانات امام حسين عليهالسّلام خيلی بايد دقّت شود، چه بسا بسياری از آن چه گفته میشود درست نباشد، هر چند عيان آن چه واقع شده، فجيعتر از سماع آن است. یعنی هر چه هم بخواهند دروغ ببافند، قضیه کربلا از آن بالاتر است!
يكي دیگر از قضایای معرکه ی آراء، مسأله ی ازدواج جناب قاسم بن حسن (ع) در روز عاشورا با دختر امام حسین (ع) است.
مرحوم استاد مطهری در ص 69 جلد اول، کتاب حماسه حسینی می فرمایند: اصل قضیه دروغ و صد در صد دروغ است.
و در ص 198 جلد دوم فرموده اند: هیچ عقلی قبول نمی کند که این قضیه راست باشد.
اما نحوه ی برخورد یک عالم دینیِ دیگر با این قضیه متفاوت است.
آن عالم کسی نیست جز مرحوم شیخ جعفر شوشتری صاحبِ کتابِ ارزشمند (الخصائص الحسینیّة) که سخنرانی های محرّم ایشان در کتابی با نام ( مقتل شوشتری ) جمع آوری شده و مطالعه ی آن برای همه مفید است.
نسخه ای که من در اختیار دارم، چاپ چهاردهم انتشارات آرام دل است. ایشان در ص 149 می فرماید:
اما حکایت عروسی قاسم علیه السلام، بعضی از اصل انکار کرده اند و گفته اند که اصلاً عروسی واقع نشده، حتی مجلسی علیه الرحمة اشاره به آن نکرده است. همچو ظاهر می شود که پیش از او هم معلوم نبوده است و لیکن صاحب منتخب به طور اجمال اشاره کرده است اما نه به آن طوری که حالاها به دست مردم افتاده است. گفته است: چون قاسم علیه السلام، اذن جهاد خواست، حضرتش اذن نداد. کناری نشست و در همّ و غمّ فرو رفته، اشک از چشمش جاری و قلبش محزون. [وقتی] دید حضرت برادرانش[ ظاهراً منظور حضرت علی اکبر (علیه السلام) است که به منزله ی برادر قاسم بوده ] را اذن داد و او را اذن نداد. سر به زانو گذاشت. یادش آمد که پدر بزرگوارش امام حسن علیه السلام، عوذه ای در کتف راستش قرار داده بود و به او فرموده بود: هر وقتی اَلَمی و همّی به تو رخ داد، این عوذه [ رقعه، بازوبند ] را باز کن [و] بخوان. [ با خود ] گفت: تا حال چنین همّ و غمّی به من وارد نشده [ است ] باز کزد و خواند. دید نوشته بود:
یا ولدی، یا قاسم، إنّک إذا رأیتَ عَمَّکَ الحسین علیه السلام، فی کربلاء و قد أحاطت به الأعداء، فلا تترکِ البِرازَ و الجِهادَ لأعداء الله و أعداء رسول الله صلی الله علیه و آله، و لا تبخَل علیهِ بِروحِکَ و کُلَّما نَهاکَ عنِ البِراز، عاوِدهُ لِتَأذَنَ لَکَ فی البراز لِتَخُصَّ بالسعادة الأبدیّة.
ترجمه [ از نگارنده ] : فرزندم، قاسم، هر گاه عمویت حسین را در کربلا در میان دشمنان دیدی، جهاد در رکاب او با دشمنان خدا و رسول خدا را ترک نکن و جانت را فدای او نما و هر چه تو را از رفتن به میدان نهی کرد، بیشتر اصرار کن تا به تو اذن دهد و به سعادت ابدی نائل گردی.
وقتی آن عوذه را خواند، خدمت حضرت آورد. وقتی حضرت آن را خواند، ( بکی بُکاءً شدیداً ) گریه شدیدی کرد . . . و نفس عمیقی کشید و فرمود: [ای] پسر برادرم، من هم درباره ی تو از برادرم وصیّتی دارم. دست قاسم علیه السلام را گرفت [و] داخل خیمه شد. فرمود: جوانان بنی هاشم بیایند [و] فرمود: خواهرم زینب، صندوق را بیاور.آوردند. گویا در این صندوق، بعضی مواریث حضرت پیغمبر و حضرت فاطمه و امیرالمؤمنین و امام حسن ( علیهم السلام) بوده است که به عُلیا جناب، زینب(س) سپرده بود. باری، حضرت قبای امام حسن(علیه السلام) را به قاسم پوشانید [ ظاهراً قبایی بوده که حضرت برای قاسم در نظر گرفته بودند نه این که قبای خود حضرت بوده است] و عمامه ی حضرت را بر سر او پیچید. دست دخترش [ فاطمه ] را که نامزد بود [ یعنی برای او در نظر گرفته بود ] گرفت [و] برای قاسم عقد کرد.
مرحوم شوشتری سپس به نحو بدیعی کیفیّتِ عروسی را به تصویر می کشد که برای این که در این ایام ماه صفر که ماه حزن اهل بیت(علیه السلام) است، دل خوانندگان را به کربلا روانه ساخته باشم، آن را هم ذکر می کنم. ایشان فرموده است:عروسی به آن طور که [ مردم خیال می کنند] واقع نشد. بلی،عقد واقع شد و حجله ی عروسیِ داماد هم واقع شد.امّا حجله کجا؟ در قتلگاه. حنابندان هم واقع شد، امّا نه از این حناها، بلکه حنابندان و خضاب از خون شد در قتلگاه. حنای دامادی از خون های بدنش که از ضرب تیرها و شمشیرها جاری شده بود.امّا حنای عروس از چه بود؟ از خون. چه خونی؟ آن خونی که از گوش مبارکش جاری شد، وقتی آن ظالمِ بی حیا گوشواره را از گوشش کشید و گوش را درید. حتی در عروسی قاسم (ع) دَف زدن هم بوده است! در کربلا. اما چه دَفی؟ زدن بر سرها و سینه ها. داماد را به حجله ی قتلگاه بردند و عروس را هم به حجله ی داماد بردند. چه وقت؟ آن وقتی که زن های اسیر را از قتلگاه عبور دادند. عروس را پیاده نبردند. گویا سواره بردند پیش داماد؛ ولی بر شتر عریانِ بی جهاز سوار کردند. برای داماد، سریر و تخت هم بود امّا نه این جور سریرها بلکه سریرش، اجساد شهدا بود. چون سیدالشهدا(علیه السلام) بدن شریف حضرت قاسم را بر روی اجساد سایر شهدا گذاشتند
وقتی فاطمه بنت الحسین را که زن ها هم همراهش بودند، به حجله ی قاسم می آوردند، زن ها می خواندند؛ ولی نوحه یواحسیناه، واحسیناه عروس در کربلا داخل حجله ی داماد شد ولی وقتی که داخل شد، دید داماد سر در بدن ندارد این عروس و داماد شباهت های زیادی هم به هم دارند:
اول آن که: داماد از ضربتِ یک ملعون بر زمین افتاد و عروس هم از ضربه ی کعب نیزه یک ظالم بر زمین افتاد.
دوم آن که: داماد وقتی بر زمین افتاد، استغاثه کرد و فریاد زد: یا عَمّاه [ یعنی: عمو، به فریادم برس] عروس هم که بر زمین افتاد، استغاثه کرد و فریاد زد: یا عَمَّتاه [ یعنی: عمّه، به فریادم برس ]
داماد، عمو را صدا زد تا آن ظالم سرش را جدا نکند و عروس هم عمّه را صدا زد و گفت: ( یا عمّتاه، هل من خرقة أستُرُ بها رأسی؟) [ یعنی ای عمه جان، آیا پارچه ای هست که سرم را با آن از نامحرمان بپوشانم؟]
سپس، ادامه می دهد و جریان اذن میدان گرفتن را به طرز بدیعی بیان می فرماید. از جمله آن که عبارتِ ( غُشِیَ علیهما ) را به ( هر دو غش کردند و افتادند ) ترجمه می کند و قضیه ی به میدان رفتن و جنگیدن و به شهادت رسیدنِ حضرت قاسم را چندین صفحه طول می دهد که علاقمندان به کتاب مقتل شوشتری مراجعه و مطالعه کنند و به مهارت عجیب این مرد بزرگ پی ببرند.
حال، شما قضاوت کنید که این طور با این قضیه ی مُحتَمَل، برخورد کردن بهتر است یا صددرصد دروغ شمردن آن؟
اما اینکه چه حکمتی پشت این ازدواج آن هم برای دامادی که ساعتی بعد به شهادت می رسد، می تواند نهفته باشد؟ممکن است امام (علیه السلام) یا خودِ قاسم خواسته اند که او متأهل شود و به شهادت برسد تا هم دینش کامل شده باشد و هم دختر حضرت به اجر مصیبتِ از دست دادن شوهر در راه دفاع از دین، رسیده باشد.
البته این فقط حدس و احتمال است ولی کسی هم نمی تواند آن را نفی کند و چه بسا علتها و حکمتهای دیگری هم برای این کار وجود داشته باشد که فقط خودِ حضرت از آن آگاهی دارند و قرار نبوده که علت هر کارشان را برای ما بیان کنند و سخنِ استاد که فرموده اند: ( هیچ عقلی [ این قضیه را ] قبول نمی کند ) سخن صحیحی به نظر نمی رسد.
السلام علی الحسین و علی اولاده و اصحابه و شیعته