استاد محسن اسکندری

                                                                                               

مقدمه

  1. در متون کلامی دو گونه تعریف برای امامت بیان شده است: یکی تعریف عام امامت که پیامبران الهی رانیز شامل می شود. مثل «الامامة ریاسة عامّة لشخص من الاشخاص فی امور الدین و الدنیا » امامت عبارت از زمامداری فراگیر یکی از اشخاص در امور دین و دنیا است.[1]

دیگری تعریف خاص است که اختصاص دارد به کسی که رهبری دینی ودنیوی مسلمانان را به عنوان جانشین پیامبر برعهده دارد. همانند «الامامة خلافة الرسول فی اقامة الدین و حفظ حوزةالملّة بحیث یجب اتّباعه علی کافّة الامّة » اما مت عبارتست از جانشینی پیامبر در برپایی دین و نگهبانی امّت ،به گونه‌ای که پیروی از او بر همه امّت واجب است[2]. وگاهی از امامت معنای اعمی مراد است که مرادف با حاکمیت بوده و قابل اطلاق بر حاکمیت حق و باطل است.

  1. دیدگاه رایج بلکه مورد اتّفاق میان متکلمان مسلمان وجوب امامت است.دلایلی را که متکلمان برای اثبات وجوب امامت آورده اند، برخی عقلی محض اند(ازمستقلات عقلی که همۀ مقدمات آن عقلی باشد)مثل استدلال به«  قاعده لطف[3] ویا لزوم دفع ضررهای بزرگ[4]»، وبرخی نقلی محض اند مثل استدلال به آیۀ شریفه (انّماانت منذر ولکلّ قوم هاد)[5] وحد یث مرگ جاهلی[6]» وبرخی از غیر مستقّلات عقلی اند(برخی ازمقدمات آن عقلی و برخی دیگر شرعی) مثل استدلال به «لزوم اجرای حدود شرعی وحفظ اساس اسلام»[7] در زمره دلایل نقلی وجوب امامت سخنان امیر المؤمنینعلیه السلام در نهج البلاغه است که در این نوشتار مورد اشاره قرار می گیرد.

 

اوّل: رهبري، ضرورتي اجتماعي

 

قال علیه السلام:

وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ يَعْمَلُ فِي إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَ يَسْتَمْتِعُ فِيهَا الْكَافِرُ وَ يُبَلِّغُ اللَّهُ فِيهَا الْأَجَلَ وَ يُجْمَعُ بِهِ الْفَيْ‏ءُ وَ يُقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ وَ يُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِيفِ مِنَ الْقَوِيِّ حَتَّى يَسْتَرِيحَ بَرٌّ وَ يُسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِرٍ؛[8] و به طور حتم مردم به زمامدارى، نيك يا بد، نيازمندند، تا مؤمنان در سايه حكومت او، به كار خود مشغول و كافران هم بهرمند شوند، و مردم در استقرار حكومت، زندگى كنند، به وسيله حكومت بيت المال جمع آورى مى‏گردد و به كمك آن با دشمنان مى‏توان مبارزه كرد. جادّه‏ها أمن و امان، و حقّ ضعيفان از نيرومندان گرفته مى‏شود، نيكوكاران در رفاه، و از دست بدكاران، در امان مى‏باشند.

امامت در معناي عام خود قابل اطلاق به رهبري ديني است. و اين اطلاق، هم رهبري پيامبر را هم رهبری امام را در بر مي گيرد. باید اشاره شود که امامت اطلاق اعمي هم دارد که در اين اطلاق، شامل رهبري ديني و غيرديني مي­گردد. چنان که در آيات قرآن واژه­ي­ ائمه، هم در باره­ي پيامبران به کار رفته است،[9] هم در باره­ي طاغوت ها،[10] و از روايات اهل بيت:هم اين معنا استفاده مي شود.

در روايتي از امام صادق علیه السلام نقل شده است که حضرت مي فرمايند: إِنَّ الدُّنْيَا لَا تَكُونُ إِلَّا وَ فِيهَا إِمَامَانِ بَرٌّ وَ فَاجِرٌ فَالْبَرُّ الَّذِي قَالَ اللَّهُ تَعَالَى (جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا)[11] وَ أَمَّا الْفَاجِرُ فَالَّذِي قَالَ اللَّهُ تَعَالَى (وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ)[12]‏.[13] در دنيا پيوسته دو پيشوا هست، پيشواي نيک و پيشواي بد، پيشواي نيک کسي است که خداوند فرموده: و آنان را اماماني قرار داديم که راهنمايي به امر ما مي­کنند، و اما پيشواي بد کسي است که خداوند فرموده: و آنان را اماماني قرار داديم که به آتش فرا مي خوانند و روز قيامت ياري نمي شوند.

آنچه سخن اميرالمؤمنين علیه السلام به آن اشاره دارد، اين است که اصل وجود رهبر و امام در جامعه، يک ضرورت اجتماعي است؛ زيرا بدون وجود رهبر -چه صالح باشد چه ناصالح- زندگي اجتماعي بشر سامان نمي پذيرد. چنان که همين مطلب، در فرمايش ديگري از امام علي علیه السلام مورد اشاره قرار گرفته است. حضرت فرموده­اند: فَإِنَّ النَّاسَ لَا يُصْلِحُهُمْ إِلَّا إمَامٌ بَرُّ أَوْ فَاجِرٌ؛[14] مردم را اصلاح نمي­کند مگر امام، نيک يا بد. همين مضمون درفرمايشي از امام صادق علیه السلام هم، آمده است.[15]

نتيجه اين که، فرمايش امام علي علیه السلام يعني وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ، به روشني برلزوم و ضرورت امامت، دلالت مي کند. امامت مورد نظر، يعني امامت ائمه­ي حق و صالحان (امامت ديني) يا چنان که در فرمايش امام علیه السلام آمده است، امارت نيکان، از مصاديق امامت به معناي اعم است. و اين فرمايش بيانگر ضرورت اصل امامت -اعم از امامت ديني يا غيرديني- است. و آنچه در ذيل فرمايش امام علیه السلام از کارکردهاي رهبري جامعه آمده است، تبيين­گر اين ضرورت اجتماعي است. همان گونه که امام علي علیه السلام مي­فرمايند در سايه استقرار يک حکومت، و وجود رهبر، مؤمنان مي توانند به كار خود مشغول باشند (يَعْمَلُ فِي إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ) و كافران هم بهرمند شوند (وَ يَسْتَمْتِعُ فِيهَا الْكَافِرُ) و فرصت خدا دادي زندگى فراهم مي گردد (وَ يُبَلِّغُ اللَّهُ فِيهَا الْأَجَلَ) به وسيله حكومت بيت المال جمع آورى مى‏گردد (وَ يُجْمَعُ بِهِ الْفَيْ‏ءُ) و به كمك آن، با دشمنان مى‏توان مبارزه كرد (وَ يُقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ) جادّه‏ها أمن و امان (وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ) و حقّ ضعيفان از نيرومندان گرفته مى‏شود (وَ يُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِيفِ مِنَ الْقَوِيِّ) نيكوكاران در رفاه و از دست بدكاران، در امان مى‏باشند (حَتَّى يَسْتَرِيحَ بَرٌّ وَ يُسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِر).

امور برشمرده شده حداقل هاي لازم براي يک زندگي اجتماعي است، که جز در سايه امام و حکومت، هر چند حکومت حاکم جائر قابل تأمين نيست؛ زيرا در نبود حکومت فتنه ها زندگي را بر همه تلخ خواهد کرد و وجود حاکم، مانعي از فتنه­ي افراد آشوب گر هر جامعه­اي است.بنا به تعبير اميرالمؤمنين علیه السلام در جاي ديگري: سلطان ظلوم خير من فتنة تدوم؛[16] وجود حاكم ظالم بيدادگر، از فتنه و ناامنى مستمر بهتر است. 

در اينجا ممکن است اين سؤال پيش بيا‏يد كه انجام وظائف مذکور از سوى امير برّ مسلّم است، آيا امير فاجر و ظالم نيز اين وظائف را انجام می­دهد؟ چرا که كه در كلام امام علیه السلام اين وظائف براى هر دو بيان شده است، به گونه‏اى كه نشان مى‏دهد كه هر دو توان انجام آن را دارند. در پاسخ اين سؤال به اين نكته بايد توجه كرد که امير عادل و نيكوكار به يقين اين وظائف را انجام مى‏دهد، و اما فاجر ممکن است به طور كامل  اين وظايف را انجام ندهد ولي به طور نسبى انجام خواهد داد، زيرا او براى ادامه حكومت خود چاره‏اى ندارد جز اين كه نظم را رعايت كند، در برابر دشمنان خارجى بايستد، جاده‏ها را امن و امان سازد و به طور نسبى جلو ظلم ظالمان را بگيرد، هر چند خود او يكى از ظالمان است. زيرا در غير اين صورت‏ مردم بر ضدّ او مى‏شورند و دشمنان بر او مسلّط مى‏شوند و حكومتش به سرعت بر باد مى‏رود، به همين دليل غالب حكومتهاى ظالم نيز تلاش مى‏كنند امور مذکور را تا حدّى رعايت كنند.[17]

 

دوّم: امامت و ضرورت استمرار حجّت­هاي الهي

 

 قال علیه السلام:

اللّهم بلي لا تخلو الارض من قا ئم لله بحجة،اما ظاهرا مشهورا و اما خائفا مغمورا،لئلا تبطل حجج‌الله و بيناته.[18] بارخدايا آرى، هرگز روى زمين خالى نمى‏شود از كسى كه به حجت الهى قيام كند، خواه ظاهر باشد و آشكار، و يا ترسان و پنهان تا دلائل الهى و نشانه‏هاى روشن او باطل نگردد.

تبيين اين کلام نوراني و بيان وجه دلالت آن بر ضرورت امامت مي‌طلبد اموري مورد اشاره قرار گيرد:

1.اين سخن نوراني امام علي علیه السلام قسمتي از فرمايش آن حضرت است که خطاب به کميل بن زياد[19] بيان فرمود­ه­اند. اين کلام علاوه بر نهج البلاغه در ديگر منابع روائي شيعيان، همانند امالي شيخ طوسي[20] و همچنين منابع روايي اهل سنّت آمده است.[21]

با توجه به همين کثرت نقل است که رجالي متبحّر مرحوم علاّمه محمد تقي شوشتري;اين حديث را متواتر دانسته است. او مي‌گويد: کلامه علیه السلام هذا لکميل متواتر.[22]

2. عبارت «اللّهم بلي» براي استدراک آمده است. «اللّهم» براي استثناء کردن در وسط کلام مورد استفاده قرار مي‌گيرد. همچنان که «ان شاءالله» در آخر کلام بدين منظور به کار مي‌رود.[23] امام علیه السلام در جملات پيش از اين عبارت ضمن بر شمردن اقسام عالمان، از اين شکوه دارند که جويندگان راستين دانش که در بردارنده­ي تمام شرايط فراگيري علم و دانش آن حضرت باشند، يافت نمي شوند.

آنگاه مي‌فرمايند با مرگ عالمان راستين، علم و دانش از بين مي‌رود. سپس با عبارت «اللّهم بلي» روي سخن را از اين موضوع برگردانده و وارد مطلب ديگري مي‌شوند که همان عبارت «لا تخلو الارض من قا ئم لله بحجة» باشد.

 3.عبارت «لاتخلو الارض» در بحث ما جايگاه مهمّي دارد. از اين عبارت دوام وجود حجت خدا در زمين به دست مي­آيد. وقتي گفته مي‌شود زمين از امري خالي نمي ماند؛ يعني آن امر هميشه در زمين هست و اين چيزي جز بيان دوام وجود آن امر در گستره­ي گيتي نيست؛ زيرا امام علي علیه السلام فرمود­ه­اند: هيچگاه زمين از «قا ئم لله بحجة» خالي نمي ماند. اين سخن در صورتي صادق است که در هر عصري در گستره­ي گيتي امامي وجود داشته باشد. و از امام علي علیه السلام جز سخن راست و درست صادر نمي شود؛ زيرا آن حضرت از اهل بيت: است،[24] و اهل بيت:، طبق مفاد آيه تطهير( إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً)[25]  که حکم به طهارت و پاکي «اهل بيت» مي‌کند، و بر اساس حديث متواتر ثقلين «ايها النّاس انّي تارک فيکم الثقلين، کتاب الله و عترتي اهل بيتي، فانّهما لن يتفرّقا حتّي يردا علي الحوض، نبأني بذالک اللطيف الخبير»[26] که اعلان قرينيت اهل بيت با قرآن است، آن حضرت از هر آلودگي، از جمله کذب، مبرّا و پا ک­اند و همانند قرآن، کلام آن حضرت حق است.

4.عبارت «قائم لله بحجة» رکن مهم در اين کلام نوراني و در بحث مورد نظر ما هست. در عبارت «قائم لله بحجة» هر دو جار و مجرور يعني «لله» و «بحجة» به قائم تعلق دارند و معناي افاده شده اين است که، زمين از فردي که قيام براي خدا کند، و قيامش با دليل و حجت باشد خالي نمي­ماند، به بيان ديگر، او کسي است که هم قيامش لله است، هم قيام­لله او با حجت و دليل است. در واقع با اين دو ويژگي، او مي‌شود حجت خدا و دليل او بر بندگانش. چنين فردي در جهان بيني دين يا نبي است يا وصي نبي، که با عنوان حجت از او ياد مي‌شود، يعني کسي که به واسطه­ي او خداوند بر بندگانش احتجاج مي‌کند و به وسيله او حجت را بر بندگان تمام نموده است. و از آنجايي که پيامبر اسلام خاتم پيامبران است و بعد از ايشان ديگر پيامبري مبعوث نمي شود، مصداق «قائم لله بحجة» در فرمايش امام علي7فقط وصي پيامبر است، که همان امام باشد.

اين مطلب در کلام شارحان نهج البلاغه مورد تصريح قرار گرفته است. مرحوم ابن ميثم بحراني مي‌گويد: قالت الشيعة هذا تصريح منه7بوجوب الامامة بين الناس في کل زمان مادام التکليف باقيا.[27]

و مرحوم شوشتري مي‌گويد: فلا بد ان يراد بالحجة الانبياء و من کان بمنزلتهم من اوصيائهم.[28]

ابن ابي الحديد هم مي‌گويد : و هذا يکاد يکون تصريحا بمذهب الامامية.[29] هرچند او در ادامه­ به مقتضاي پاي بندي­اش به عقيده­ي اهل سنّت اين تصريح امام را بر ابدال حمل مي‌کند و مي‌گويد : الاّ انّ اصحابنا يحملونه علي انّ المراد به الابدال.[30] البته اين حمل او نا بجا و بي دليل است؛ زيرا بر اساس قاعده­ي حمل مجمل بر مفصل و مشکوک بر متيقن، بايد منقولات دالّ بر ابدال بر ائمه:حمل شود نه بر عکس.[31] لکن امثال ابن ابي الحديد با اين سخنان بر ديوار کجي مي‌افزايند که در سقيفه اولين خشت کج آن نهاده شد.

آنچه ذکر شد تبيين مفهوم «قائم لله بحجة» و مراد از آن بود که در پرتو فهم عا لمان و با توجه به خود اين عبارت، بدون در نظر گرفتن قرا ئن بيان گرديد. و بايد به نکته­اي هم اشاره شود که اين برداشت را قرائن موجود در ادامه کلام اميرالمؤمنين7مسلّم و محرز مي‌کند. امام علي علیه السلام در ذيل فرمايش خود علتي را براي خالي نماندن زمين از «قائم لله بحجة» ذکر مي‌کند، آنگاه اوصاف و ويژگي هايي براي «قائم لله بحجة» بر مي‌شمارد که  اين علت و آن اوصاف، ما را به يقين مي‌رساند که ازمصاديق روشن «قائم لله بحجة» امام است که  حجت خدا نيز مي باشد

 اما علّت؛ حضرت مي‌فرمايد: زمين از «قائم لله بحجة» خالي نمي ماند تا حجت ها و دلايل روشن الهي از بين نروند. يعني فلسفه و علّت وجودي اين فرد در زمين اين است که دلايلي که بندگان را به سوي خدا رهنمون مي­شود حفظ شود. اين دلايل يا عقلاني­اند يا وحياني و «قائم لله بحجة» نگهبان و جلو گيري کننده­ي­ از نابودي آنها معرفي شده است. و فردي که مي­تواند چنين باشد همان امام است؛ زيرا اين امام است که هم قيم قرآن است،[32] که با وجودش قرآن صامت، به سخن مي‌آيد،[33] هم دفائن و ذخاير معدن عقل بشري را استخراج کرده و آن را کارآمد مي‌سازد.[34]

بدين‌سان روشن مي‌شود که اين استدلال امام علي علیه السلام يک قرينه­ي قوي است بر اين که مراد از «قائم لله بحجة» امام است، که يکي از مصاديق حجت به عنوان وصي النبي است. و از همين بخش از فرمايش حضرت، ضرورت امامت به دست مي آيد. به اين بيان که آنچه در عصر خاتمّيت مانع باطل شدن و از بين رفتن حجت ها و دلايل روشن الهي است، وجود امام است. پس ضروري است که در هر دوره اي امامي در گستره­ي گيتي وجود داشته باشد.

با ضميمه شدن اين ضرورت، به دوام وجود امام که از عبارت پيشين استفاده شد، معلوم مي گردد که اين فرمايش امام، به صراحت آنچه را اماميه در باب امامت بدان قائل است، بيان مي کند. همان گونه که اين نکته را متکلم برجسته اماميه و شارح پرتلاش نهج البلاغه، ابن ميثم بحراني مورد تصريح قرار داده است: قالت الشيعة هذا تصريح منه عليه السلام بوجوب الامامة بين الناس في کل زمان مادام التکليف باقيا.[35]   

اما قرينه ديگر، ويژگي‌هايي است که امام علي علیه السلام براي «قائم لله بحجة» بر مي‌شمارد. آن حضرت از آنان چنين ياد مي‌کند :

1.آنان کم تعداد و اندکند؛ اولئک-والله-الاقلّون عددا.

اگر روايات فراواني که از پيامبر6در باره اوصياء و خلفاي ايشان رسيده، که تعداد ايشان را دوازده نفر بيان مي‌کند،[36] ملاحظه کنيم، روشن مي‌گردد که اين توصيف به قلّت چقدر با بيان پيامبر6همخوان است .

2.آنان در پيشگاه الهي از منزلت والايي بر خوردارند؛ الاعظمون عندالله قدرا.

3.خداوند بديشان حجت­ها و دلايل روشن خود را نگاه مي‌دارد، تا ايشان آن دلايل را به همانندان خويش سپرده و در دل همگنان خود به وديعت نهند؛ يحفظ الله بهم حججه و بيناته، حتي يودّعوها نظرائهم و يزرعوها في قلوب اشباههم .

4. وجودشان آماج حقيقت دانش و بينش است؛ هجم بهم العلم علي حقيقة ا لبصيرة.

5.مباشر روح يقين‌اند؛ باشروا روح اليقين .

6. پذيرايند آنچه را که مترفان با آن بيگانه‌اند، و مأنوس‌اند با آنچه که جاهلان از آن در بيم­اند؛ استدانوا ما استعوره المترفون، وانسوا بما استوض منه الجاهلون .

7.در دنيا با بدن­هايي مصاحب­اند که روحشان با عالم بالا در پيوند است؛ صحبواالد نيا  بابدان ارواحها  معلقة بالمحل الاعلي.

8.. آنان خلفاي خدا در زمين و دعوت گران به دين اويند؛ اولئک خلفاء الله في ارضه و الدعاة الي دينه.

اين اوصاف و ويژگي ها به طور تام، جز در پيامبر يا امام معصوم يافت نمي شود، و آنانند که خليفة الله در گستره­ي گيتي­اند. اين اوصاف ما را مطمئن مي‌سازد که در يابيم مراد از «قائم لله بحجة» پيامبر يا وصي پيامبر يعني امام است. البته روشن است که مصداق منحصر «قائم لله بحجة» در عصر خاتميت، فقط امام معصوم و وصي پيامبر آخرالزمان است؛ زيرا بعد از پيامبر اسلام6که خاتم الانبياء است، ديگر پيغمبري مبعوث نخواهد شد .

5. باتوجه به اين که در عصر خاتميت امام مصداق «قائم لله بحجة» است، و حفظ حجت ها و دلايل روشن الهي وابسته به وجود امام است، معلوم مي‌شود که مفاد فرمايش اميرالمؤمنين علیه السلام اعلام ضرورت امامت است. و اين فرمايش اميرالمؤمنين علیه السلام مؤيد به آيات قرآن نيز است،[37] همچنين در منابع روايي، روايات فراواني از ائمه­ي اطهار:نقل شده است که با بيان‌هاي گوناگون مسأله­ي اضطرار به حجت را بيان کرده‌اند.

در روايتي از راه اوصاف و ويژگي‌هاي خداوند، به اين مطلب مي‌پردازد و بيان مي‌دارد که بعد از اثبات  آفريننده‌اي حکيم و متعالي که از اوصاف مادّي به دور است، و او را نه مي‌توان ديد، نه مي‌توان لمس کرد و نه با او مي‌توان رو در رو شد، به ناچار بايد کساني که بتوانند با بشر ارتباط برقرار کنند از طرف او انسان‌ها را به مصالح و مفاسدشان رهنمون شوند، و اين افراد، همان پيامبران و حجج الهي هستند که در هر زماني وجود دارند و با ادّله و براهين براي ديگران شناخته مي‌شوند.[38]

در حديثي ديگر فردي در محضر امام علیه السلام استدلال خود را در راستاي احتياج به حجت و امام از طريق نياز قرآن، به قيم و مفسّر دانا که همه قرآن را بداند و خطا به دانش او راه نيابد بيان مي‌کند و امام علیه السلام بيان او را تأييد مي‌کند.[39] در روايت ديگري همين بيان نسبت به قرآن و سنّت پيامبرصلی الله علیه و آله آمده است،[40] و نتيجه هر دو بيان اين است که اگر قرآن و سنّت نبوي بخواهند نقش هدايتگري خود را ايفا نمايند، وجود امام در کنار آنها ضروري و حتمي است. اين حقيقت نابي است که حديث شريف ثقلين با صداي رسا آن را در عالم اسلام بيان داشته است.

 گاه در بيانات گهربار اهل بيت:مسأله­ي حتميت وجود امام در هر عصري، به اين طريق بيان شده است که حجت خدا بر مردم، در صورتي تام بوده و محقق مي‌شود که از طرف خداوند امامي در ميان مردم باشد؛ يعني باز خواست شدن بندگان نسبت به وظايفي که از طرف خداوند برعهده آنها گذاشته شده است، فقط در چنين  صورتي صحيح است. در اين گروه از روايات وجود امام، مصحح احتجاج خداوند بر بندگان شمرده شده است.[41]

از طرفي راه نيل به قرب الهي و هدايت تکاليف و وظايفي است که بر عهده­ي آنها نهاده مي‌شود که با انجام يا عدم انجام اين تکاليف، هدايت يا ضلالت تحقق مي‌يابد.

گاهي هم مسأله ضرورت وجود امام بدين گونه ابراز شده است که زمين هيچ گاه از وجود امام خالي نخواهد بود.[42] و اين لزوم و ضرورت چنين مورد تعليل واقع شده که به واسطه وجود امام و تحت راهنمايي‌هاي اوست که مؤمنان از آفت ايجاد نقص يا زياده در دين، در امان خواهند بود.[43] و با وجود امام است که حق از باطل باز شناخته مي‌شود.[44] و به برکت وجود اوست که زمين از نابودي در امان است.[45]

بعد از آن که معلوم شد طبق فرمايش اميرمومنان علیه السلام زمين هيچگاه از حجت الهي خالي نخواهد ماند، و پس از آنکه روشن شد ضرورت وجود حجت الهي در زمين، يک حقيت قرآني است که در روايات اهل بيت:هم به وفور آمده است، و حکم عقل هم آن را مورد تاييد و تاکيد قرار داده است،[46] ديگر سخناني از اين دست که چرا در هر  کشور و شهر و روستايي از طرف خدا حجتي نيامده است؟ يا اين که چرا در تاريخ گزارشي از حجت الهي در سرزمين هايي غير از خاورميانه نيامده است؛ نمي تواند خدشه­ايي به قطعيت و کليت اين باور متقن ديني وارد سازد؛ چون اين ترديد افکني ها، شبهه در برابر گزاره و آموزه­ي قطعي است، و شبهه در برابر امر قطعي مسموع و پذيرفتني نيست.

وانگهي چنين ترديد افکني­هايي منحصر به موارد ذکر شده هم نخواهد بود؛ زيرا باز گفته خواهد شد چرا براي هر فردي حجتي ارسال نشده؟ يا چرا براي هر فرد چندين حجت ارسال نشده؟ تا او قانع شده و مومن گردد. لکن آنچه مقتضاي ضرورت است؛ اين است که زمين از حجت الهي خالي نماند و بندگان جوياي حق و حقيقت، بي­رهنما نمانند، که با آمدن پيامبري در منطقه اي و پيچيدن آوازه­ي او و رسيدن سخنانش به نقاط ديگر احتجاج الهي تحقق مي‌يابد. وانگهي به بيان امام علي علیه السلام امام همانند کعبه است که مردم، بايد به سراغ او روند نه اين که او سراغ مردم برود.[47] چنانکه جناب سلمان;چنين کرد و قصه­ي او معروف است.[48] از طرف ديگر چه بسا امت‌ها و پيامبراني که جز خدا کسي از آغاز و انجامشان خبري ندارد. همانگونه که قرآن مي‌فرمايد: ( أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذينَ مِنْ بَعْدِهِمْ لا يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اللَّهُ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ في‏ أَفْواهِهِمْ وَ قالُوا إِنَّا كَفَرْنا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنَّا لَفي‏ شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنا إِلَيْهِ مُريبٍ)[49] آيا خبر كسانى كه پيش از شما بودند، به شما نرسيد؟! «قوم نوح» و «عاد» و «ثمود» و آنها كه پس از ايشان بودند، همان­ها كه جز خداوند، از آنان آگاه نيست. پيامبرانشان دلايل روشن براى آنان آوردند، ولى آنها (از روى تعجّب و استهزا) دست بر دهان گرفتند و گفتند: ما به آنچه شما به آن فرستاده شده‏ايد، كافريم! و نسبت به آنچه ما را به سوى آن مى‏خوانيد، شكّ و ترديد داريم.

در آيه­ي شريفه از گروه­هايي سخن به ميان آمده است که از آنان جز خدا خبر ندارد. براي آنان پيامبراني آمد که اين امت­ها پيامبران­شان را تکذيب کردند. فخر رازي مي‌گويد: مراد بيان گروه­هايي است که اخبارشان به ما نرسيده است و آنها پيامبرانشان را تکذيب کردند و ما از آنها اصلا خبري نداريم.[50] چنان­که باز خداوند مي‌فرمايد: (وَ عاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحابَ الرَّسِّ وَ قُرُوناً بَيْنَ ذلِكَ كَثيراً)[51] (همچنين) قوم عاد و ثمود و اصحاب الرّس [گروهى كه درختان صنوبر را مى‏پرستيدند] و اقوام بسيار ديگرى را كه در اين ميان بودند، هلاك كرديم. اين آيه­ي شريفه بيانگر اين است که نسل­هاي فراواني در گذشته بوده­اند. حال آيا بي­خبري ما دليل بر اين مي‌شود که براي اين امت يا آن ملت پيامبري نيامده. هرگز اين گونه نيست، بلکه پيامبران فراواني آمده­اند؛ لکن ما خبري از آنان بدست نياورده­ايم، همان گونه که خداوند متعال مي‌فرمايد: (وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْك)[52] ما پيش از تو رسولانى فرستاديم سرگذشت گروهى از آنان را براى تو بازگفته، و گروهى را براى تو بازگو نكرده‏ايم.

حال چگونه پذيرفتني است که فردي مدّعي شود چون  هيچ کس نمي­گويد در ژاپن يا چين پيامبري بوده پس از طرف خدا پيامبري نيامده و قاعده­ي ضرورت حجت ناتمام است!!!.

در پرتو فرمايش اميرالمؤمنين علیه السلام که مورد تأييد آيات قرآن، روايات اهل بيت:و دريافت­هاي عقلي، بود، روشن شد که ضرورت وجود مستدام حجت الهي در گستره­ي گيتي قابل خدشه نبوده و جايي براي مطرح شدن ادعاي خلاف آن، نيست.

 

سوّم: امامت قوام بخش سعادت بشر

قال علیه السلام:

وَ إِنَّمَا الْأَئِمَّة قُوَّامُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ عُرَفاؤُهُ عَلَى عِبَادِهِ لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَا مَنْ عَرَفَهُمْ وَ عَرَفُوهُ وَ لَا يَدْخُلُ النَّارَ إِلَّا مَنْ أَنكرَهُمْ وَ أَنكرُوهُ.[53] پيشوايان، مدبران الهى بر مردمند و رؤساى بندگان اويند،جز كسى كه آنها را بشناسد و آن‏ها نيز او را بشناسند وارد بهشت نخواهد شد.و جز كسى كه آنان را انكار كند و آنان هم او را انكار كنند وارد دوزخ نگردد.

از جمله فرمايشات اميرالمؤمنين علیه السلام در نهج البلاغه که بر ضرورت امامت دلالت مي کند، جمله بالا است که در غررالحکم هم نقل شده است.[54]

 در اين فرمايش مراد از ائمه رهبران ديني و اعتقادي است که امر هدايت و سرپرستي امور مردم، در دست آنها است، و سررشته دار امور مردم اند، و ارتباط وثيق فکري و عاطفي ميان آنها و مردم برقرار است، به گونه­اي که در سراي آخرت هم، هر کس با چنين فردي به پاي حساب و کتاب فرا خوانده مي­شود. چنان که ابن ابي الحديد اين فرمايش حضرت را ناظر مي داند[55] به آيه­ي کريمه­ي (يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ)[56] (به ياد آوريد) روزى را كه هر گروهى را با پيشوايشان مى‏خوانيم‏. و مرحوم علّامه شوشتري مي گويد: روشن است که مراد امام علیه السلام از ائمه، امامان اهل بيت:است.[57] شارحان ديگر هم به اين مطلب تصريح کرده اند.[58]

 

قوّام يعني قيام کننده­ به مصلحت و مدبّر. عرفاء جمع عريف است به معناي نقيب و رئيس.

در اين فرمايش، امام علیه السلام امامان را مدبّران الهي امور خلق و نقيباني از طرف خدا بر بندگان معرفي مي­کند.

قوام بخشي و تدبير امور بندگان توسط ائمه، هم، در ساحت تکوين است،[59] هم، در ساحت تشريع.[60] وابستگي تکويني امور خلق به امام در ذيل بحث اهداف امامت مورد اشاره قرار گرفت،[61] وابستگي تشريعي امور خلق به امام از ذيل همين فرمايش اميرالمؤمنين علیه السلام هم قابل استفاده است. حضرت بهشتي شدن يا جهنمي شدن افراد را وابسته به معرفت و عدم معرفت امام معرفي مي کند.[62] علاوه بر اين، اين نکته در روايات فراواني مورد تصريح قرار گرفته است.[63]

   به لحاظ تدبير امور بندگان در هر دو ناحيه وجود ائمه ضرورت پيدا مي کند؛ زيرا در فرض عدم وجود ائمه، امر خلق در حوزه­ي تکوين و ساحت تشريع تامّ نخواهد بود و اين عدم تمام، نه با حکمت الهي سازگار است و نه با کمال مطلق بودن خداوند؛ در نتيجه حکيم بودن خداوند و کامل مطلق بودن او اقتضا مي کند که ائمه، که مدبّر امور خلق و نقيبان الهي در ميان ايشان هستند، هميشه در ميان خلق باشند. و معناي ضرورت وجود امام، چيزي جز اين است.

 

خلاصه فصل اوّل

 

_ از ديدگاه اميرالمؤمنين علیه السلام ، اصل وجود رهبر و امام در جامعه، يک ضرورت اجتماعي است؛ زيرا بدون وجود رهبر -چه صالح باشد چه ناصالح- زندگي اجتماعي بشر سامان نمي پذيرد.(خطبه40)

_ آنچه در عصر خاتمّيت مانع باطل شدن و از بين رفتن حجت ها و دلايل روشن الهي است، وجود امام است. پس ضروري است که در هر دوره اي امامي در گستره­ي گيتي وجود داشته باشد.(حکمت143)

_ امامان مدبّران الهي امور خلق و نقيباني از طرف خدا بر بندگان هستند. (خطبه152) حکيم بودن خداوند و کامل مطلق بودن او اقتضا مي کند که ائمه، که مدبّر امور خلق و نقيبان الهي در ميان ايشان هستند، هميشه در ميان خلق باشند. و معناي ضرورت وجود امام، چيزي جز اين است.

 

 


[1]ـ الطوسی،محمّد بن الحسن بن علی ،الرسائل العشر ،قم، نشراسلامی ، ص 103

[2]ـ الجرجاني الشريف علي بن محمد شرح المواقف عضدالدين الايجي ج4ص377

[3]ـ همان،و«کشف المراد»،ص363،تقریباً همۀ متکلمان امامیّه این دلیل را دربحث اثبات وجوب امامت آورده اند.

[4]ـ التفتازانی،مسود بن عمر«شرح المقاصد»ج5،ص237

[5]ـ الرعد/9-لوامع الحقایق فی اصول العقاید،ج2،ص3

[6]ـ التفتازانی،مسعود بن عمر«شرح العقائد النسفیّة»،ص232 ،«لوامع الحقایق فی اصول العقاید»،ج2،ص3

[7]ـ التفتازانی،مسعود بن عمر«شرح المقاصد»،ص236

[8] - نهج البلاغه، خطبه40؛ حسینی،عبد الزهر، «مصادرنهج‏البلاغة و أسانيده»، ج 1، ص458 می گوید: لقد استفاض هذا الكلام عن أمير المؤمنين علیه السلام و جرى بين الناس مجرى الأمثال نذكر من رواته قبل الشريف الرّضي.

أ- الامام محمد بن إدريس الشافعي المتوفى سنة (204) في كتاب (الام) قال: بلغنا أن عليا7بينا هو يخطب إذ سمع تحكيما من ناحية المسجد «لا حكم إلا للَّه عز و جل»، فقال علي7: «كلمة حق أريد بها باطل».

ب- محمد بن جرير الطبري في (التاريخ): ج 6 ص 41.

ج- أبو طالب المكي في (قوت القلوب): ج 1 ص 530.

د- ابن واضح في (التاريخ): ج 2 ص 136 كما روى قوله عليه السلام: «حكم اللَّه انتظر فيكم».

ه-  البلاذري في (أنساب الأشراف) 352 ط الأعلمي و فيه: إن عليا خرج ذات يوم يخطب فانه لفي خطبته إذ حكمت المحكمة في جوانب المسجد فقال علي7: «كلمة حق يعزى بها-  أو قال-  يراد بها باطل، نعم لا حكم إلا للَّه و لكنهم يقولون لا إمرة...».

[9] - (وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيرْاتِ وَ إِقَامَ الصَّلَوةِ وَ إِيتَاءَ الزَّكَوةِ  وَ كاَنُواْ لَنَا عَابِدِينَ).انبیاء/73- (وَ جَعَلْنَا مِنهْمْ أَئمَّةً يهَدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبرَواْ وَ كَانُواْ بِايَاتِنَا يُوقِنُون). سجده/24

[10] - (وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئمَّةً يَدْعُونَ إِلىَ النَّارِوَ يَوْمَ الْقِيَمَةِ لَا يُنصَرُونَ).قصص/41-... (فَقَاتِلُواْ أَئمَّةَ الْكُفْرِ  إِنَّهُمْ لَا أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنتَهُونَ).توبه/12

[11] - سوره انبیاء:21، آیه 73.

[12] - سوره قصص:28، آیه 41.

[13] - مجلسی،محمد باقر،«بحارالأنوار»، ج24،ص157.

[14] -همان، ج34، ص19؛ ثقفی، ابرهیم ابن هلال،«الغارات»، ج2، ص627.

[15] - عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام، قَالَ: لَا يَصْلُحُ النَّاسَ إِلَّا إِمَامٌ عَادِلٌ وَ إِمَامٌ فَاجِرٌ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ (وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا) وَ قَالَ (وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّار).(بحارالانوار،ج24،ص157).

 

[16]- دیلمی، حسن بن ابی الحسن بن محمد «أعلام الدین و صفات المؤمنین» ص185.

[17] - اقتباس از: مکارم شیرازی، ناصر« پيام‏امام‏شرح‏تازه‏وجامعى‏برنهج‏البلاغه» ج2، ص437.

[18]ـ نهج البلاغه، کلمه قصار 143.

[19]ـ کمیل بن زیاد نخعی، از یاران نزدیک امام علی7 و از اصحاب سرّ آن حضرت بوده. در دوره­ی خلافت آن حضرت از والیان ایشان بود. او توسط حجاج به شهادت رسید. قبرش در کوفه از زیارتگاه­های معروف است.

[20]-طوسی،محمدبن الحسن، «الامالی»، مجلس اوّل، حدیث23، ص20.

[21]ـ حسینی،عبدالزهرا،«مصادر نهج البلاغة واسانیده»، ج 4، ص129-128می گوید: والوصية هذه مشهورة النسبة لأميرالمؤمنين7رواها كثير من العلماء على اختلاف مذاهبهم، حتى قال ابن كثير، في (البداية و النهاية)، في حوادث سنة 82، في ترجمة كميل بن زياد: و قد روى عن كميل جماعة كثيرة من التابعين، و له الأثر المشهور عن علي بن أبي طالب الذي أوله: القلوب أوعية فخيرها أوعاها، و هو طويل، رواه جماعة من الحفاظ الثقات، و فيه مواعظ و كلام حسن رضي اللّه عن قائله. و من رواة هذه الوصية: 1-  ابن عبد ربه في (العقد الفريد): 1، 265 بسند عن ابي مخنف عن كميل بن زياد النخعي، قال: أخذ بيدي علي بن ابي طالب كرم اللّه وجهه، و خرج بي الى ناحية الجبانة فلما أصحر تنفس الصعداء، ثم قال: يا كميل إن هذه القلوب أوعية... إلخ. كما أنه ذكر أول هذا الكلام في: 1، 293 من (العقد) و نسبه لعلي عليه السّلام. 2-  ابن واضح في (التاريخ): 2، 400. 3-  ابن شعبة في (التحف): ص 169. 4-  الصدوق في (الخصال): ج 1 ص 85. 5-  الصدوق ايضا في (اكمال الدين): ص 169 بطرق كثيرة، و ليس في المجال متسع لايرادها. 6-  ابن قتيبة نثر جملة من هذه الوصية في أبواب (عيون الأخبار). 7-  البيهقي في (المحاسن و المساوي): ص 40 اقتطف من هذه الوصية في باب محاسن الأدب. 8-  أبو طالب المكي في (قوت القلوب) ج 1 ص 272. 9-  الخطيب في (تاريخ بغداد): 6، 389 في ترجمة إسحق بن محمد النخعي، بسند ينتهي الى فضيل بن خديج عن كميل بن زياد النخعي.10-  الرازي في تفسيره: 2، 192. 11-  ابن عبد البر في (جامع بيان العلم و فضله) كما في (المختصر) ص 29. 12-  الخوارزمي في (المناقب): ص 390؛ شوشتری،محمد تقی،«بهج الصباغة فی شرح نهج البلاغه»، ج 2،ص 516تا519.

[22]ـ شوشتری،محمد تقی،«بهج الصباغة فی شرح نهج البلاغه»، ج2، ص 515.

[23]ـ راوندی،قطب الدین سعیدبن هبة الله،«منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة»، ج3، ص324.

[24] - ر.ک.سبحانی، جعفر،«اهل البیت سماتهم وحقوقهم فی القرآن الکریم»؛فاضل لنکرانی،محمد واشراقی،شهاب الدین،«آیةالتطهیر رؤیة مبتکرة».

[25]ـ سوره احزاب:33،آیه 33.

[26]ـ مرعشی نجفی،سید شهاب الدین،«موسوعة الامامة فی نصوص اهل السنة»، ج4، ص64-125؛ حسینی میلانی،سید علی «تشییدالمراجعات و تفنییدالمکابرت»، ج1، ص93-99.

[27]ـ بحرانی،میثم بن علی بن میثم،«شرح نهج البلاغة»، ج5، ص326. شیعه می گویند: این جمله تصریحی است از امام علی7بر وجوب امامت در میان مردم در همه دوره ها تا تکلیف باقی است.

[28]ـ  شوشتری، محمدتقی «بهج الصباغة فی شرح نهج البلاغه»، ، ج2، ص515. به ناچار مراد از حجت پیامبران و اوصیاء ایشان است که به منزله پیامبرانند.

[29]ـ ابن ابی الحدید،عزالدین «شرح نهج البلاغة»، ج1، ص351. این فرمایش به مثابه تصریح به مذهب امامیّه است.

[30]ـ همان.

[31]ـ شوشتری، محمد تقی،«بهج الصباغة فی شرح نهج البلاغه»، ج2، ص515.

[32]ـ کلینی،محمدبن یعقوب،«اصول کافی»، ج1، ص222، حدیث 2؛مجلسی،محمدباقر،« بحارالانوار»، ج23، ص17.

[33]ـ نهج البلاغه، خطبه159.

[34]ـ نهج البلاغه، خطبه اوّل.

[35]ـ بحرانی،میثم بن علی بن میثم،«شرح نهج البلاغة»، ج5، ص326. شیعه می گویند: این جمله تصریحی است از امام علی علیه السلام بر وجوب امامت در میان مردم در همه دوره ها تا تکلیف باقی است.

[36]ـ مرعشی نجفی، سید شهاب الدین، «موسوعة الامامة فی نصوص اهل السنة»، ج5، ص351-392، دراین منبع 151 حدیث در دو باب در باره­ی موضوع مورد نظر آمده است.

[37] - (يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ)مائده/67 و (الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً)  مائده/3 (وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ مالا تَعْلَمُونَ)بقره/30 (وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ)بقره/124.

[38] ـ کلینی، محمدبن یعقوب، «اصول کافی»، ج1، ص221-222، حدیث1.

[39] ـ همان، ص223-222، حدیث2.

[40] ـ همان، ص225-224، حدیث4.

[41] ـ همان، ص62-61.

[42] ـ همان، ص233-232.

[43] ـ همان، ص232.

[44] ـ همان، ص233.

[45] ـ همان، ص234-233.

[46] - امامت از مصادیق بارز لطف است؛ زیرا امری است که با وجود آن مکلف به طاعت الهی نزدیک و از نافرمانی او دور خواهد بود. صادر نشدن لطف از خداوند؛ اولاً؛ بر خلاف حکمت اوست؛ زیرا حکیم آنچه را که هدف او را تأمین کند انجام می‌دهد. ثانیاً؛ بر خلاف اطلاق کمال اوست؛ زیرا کمال مطلق بودن خداوند اقتضایش صدور لطف از اوست. ثالثاً؛ بر خلاف علم خداوند به نظام احسن هستی خواهد بود؛ زیرا اقتضای علم خداوند به نظام احسن هستی این است که بعد از پیامبر، امامی را قرار دهد؛ چرا که در فرض وجود هادی بعد از پیامبر است که نظام احسن تحقق می‌یابد. رابعاً؛ طبق بیان متکلمان اگر خداوند آنچه را که مصداق لطف است انجام ندهد، لازمه‌اش نقض غرض خواهد بود و نقض غرض؛ اولاً؛ بر خلاف حکمت است. ثانیاً؛ نقض غرض، نقصان به حساب می­آید و خداوند، هم، از انجام خلاف حکمت مبرّاست، هم از هر نقصی به دور است.

 

[47]ـ مجلسی،محمد باقر، «بحارالانوار الجامعة لدرر اخبارالائمةالاطهار:»، ج36، ص353 و ص358.

[48]- صادقی اردستانی، احمد، «سلمان فارسی اساندارمدائن»، فصل اوّل، ص71-39.

[49]ـ سوره ابراهیم: 14، آیه 9.

[50]ـ فخرالدين رازى، ابوعبدالله محمد بن عمر، «مفاتیح الغیب (التفسیر الکبیر)»، ج7، ص68.

[51]ـ سوره فرقان: 25، آیه 38.

[52]ـ سوره غافر: 40، آیه 78.

[53] - نهج البلاغه، خطبه152.

[54] - تمیمی آمدی،عبدالواحد، «غررالحكم ودرر الکلم»، باب الخامس، الفصل الأول، حدیث1996، ص 115؛ حسینی، عبدالزهرا «مصادر نهج البلاغه واسانیده»، ج2، ص340.

[55] -ابن ابی الحدید، «شرح‏ نهج‏البلاغة»، ج‏9، ص 154.

[56] - سوره اسراء:17،آیه 71.

[57] - شوشتری، محمد تقی،«بهج ‏الصباغة في ‏شرح ‏نهج ‏البلاغة»، ج3، ص376.

[58] - خویی، حبیب الله، «منهاج ‏البراعة في ‏شرح ‏نهج ‏البلاغة»، ج9، ص185.

[59] - الف)عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ7قَالَ: قُلْتُ لَهُ: تَبْقَى الْأَرْضُ بِغَيْرِ إِمَامٍ؟ قال: لا. (اصول كافي، ج1، ص178).

ب)عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ7قَالَ: لَوْ أَنَّ الْإِمَامَ رُفِعَ مِنَ الْأَرْضِ سَاعَةً لَمَاجَتْ بِأَهْلِهَا كَمَا يَمُوجُ الْبَحْرُ بِأَهْلِه‏. (اصول كافي، ج1، ص 179.

ج)عَنْ أَبِي جَعْفَر7قَال: ‏... وَ جَرَى لِلْأَئِمَّةِ:وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ جَعَلَهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْكَانَ الْأَرْضِ أَنْ تَمِيدَ بِأَهْلِهَا وَ عُمُدَ الْإِسْلَامِ وَ رَابِطَةً عَلَى سَبِيلِ هُدَاهُ لَا يَهْتَدِي هَادٍ إِلَّا بِهُدَاهُمْ وَ لَا يَضِلُّ خَارِجٌ مِنَ الْهُدَى إِلَّا بِتَقْصِيرٍ عَنْ حَقِّهِمْ أُمَنَاءُ اللَّهِ عَلَى مَا أَهْبَطَ مِنْ عِلْمٍ أَوْ عُذُرٍ أَوْ نُذُرٍ وَ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ عَلَى مَنْ فِي الْأَرْضِ يَجْرِي لآِخِرِهِمْ مِنَ اللَّهِ مِثْلُ الَّذِي جَرَى لِأَوَّلِهِم‏. (اصول كافي، ج1، ص198.

[60] - عَنْ أَحَدِهِمَا8قَالَ: إِنَّ اللَّهَ لَمْ يَدَعِ الْأَرْضَ بِغَيْرِ عَالِمٍ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَمْ يُعْرَفِ الْحَقُّ مِنَ الْبَاطِلِ. (اصول کافي ، ج1، ص178). و همچنين: لانّهم القائمون بأمر اللَّه و نهيه و أحكامه على خلقه، لكونهم خلفائه في أرضه و حججه على بريّته، (خویی،حبیب الله، منهاج‏البراعةفي‏شرح‏نهج‏البلاغة)، ج9، ص 185.

[61] - همین نوشتار،بخش اوّل، فصل اوّل، گفتار سوّم، ص20.

[62] - این مطلب در غالب شروح مورداشاره قرار گرفته است.ر.ک: ابن ابی الحدید،عزالدین، «شرح‏نهج‏البلاغة»، ج9، ص 155؛ مغنیة، محمدجواد، «في‏ظلال‏نهج‏البلاغة»، ج 2، ص375-374.

[63]- از امام رضا7از اجداد طاهرینش:چنین نقل می کند: سمعت أبي موسى بن جعفر يقول: سمعت أبي جعفر بن محمد يقول: سمعت أبي محمد بن علي: يقول سمعت أبي علي بن الحسين يقول: سمعت أبي الحسين بن علي يقول: سمعت أبي أمير المؤمنين علي بن أبي طالب يقول: سمعت النبي يقول: سمعت الله عز و جل يقول: لا إله إلا الله حصني فمن دخل حصني أمن من عذابي قال فلمّا مرّت الراحلة نادانا بشروطها و أنا من شروطها. (شیخ صدوق،محمدبن علی،«عيون‏أخبارالرضا علیه السلام»، ج2، ص135) در پاورقی شماره 1 هم مواردی ذکرشد.

/270/260/20
 

 

نوع مطلب:

ش, 05/11/1399 - 19:31